رمان حسم به تو....

19;
انیا: چی میگی من اصلا دیشب دامیان رو ندیدم
دلارا: اینجا واس من حرف در نیاز پس اون روح دامیان بود داشت از خونه شمت ها میرفت؟
انیا:(چی! یعنی دامیان واقعا اونجا بود؟)
دلارا: چی شده کم آوردی؟
انیا: نه حواسم پرت بود
بکی: انـــیــــا نـــمـــره هـــای امـتــحــان رو روی تــابــلــو چــســـبـــونـــدن[اگه یادتون باشه تو پارت 16...]
انیا: زود باش بریم ببینیم

انیا و بکی جوری تند میرفتن انگار سگ دنبالشون میکرد

بکی: وای انیا من نفر 18 تو کل اکادمی شدم حالا همینم بد نیست... انیا تو نمیخوای نگاه کنی نفر چندم شدی؟
انیا: بکی من الان خودم رو پیدا میکنم(عه من اسم رو اشتباه دامیان ننوشته باشم)
دامیان: ای ول من نفر 4 تو کل اکادمی و نفر 1 تو مدرسه شدم
انیا:(پس من نفر 5 میشم)

انیا رفت و دید نفر پنجم شده و به بکی گفت....

انیا: بکی من نفر 5 کل اکادمی شدم
بکی: آفرین انیا جان خیلی پیشرفت کردی تبریک میگم
دامیان: واقعا خیلی پیشرفت کردی خیلی خوبه
بکی؛(چهره هاشون داد میزنه عاشق همن من اگه این دوتا رو به هم نرشونم اسمم بکی نیست)
انیا: دامیان...

بکی انیا رو هل داد و انیا اوفتاد رو دامیان [نمیدونم چطور توضیح بدم ولی رو زمین اوفتاده بودن]

بکی: ای وای اشتباه شد
انیا: ع.. عه.. عه.. من معذرت میخوام
دامیان: بـــکـــی مـــن تــــو رو مـــیــــکــــشـــم ویــســـتـــا بــبـــیـــنــم

دامیان درحال دنبال کردن بکی

انیا: موش برو گربه تو ذو نگیره موش برو گربه تو رو نگیره....

همون روز وقتی انیا رسید خونه

انیا: مامان بابا امروز واقعا روز عجیبی بود میخوام فردا بریم بیرون
لوید: ما هم میخواستم فردا بریم فروشگاه نظرت چیه؟

انیا: باشه پس بریم خرید
لوید: مگه چه اتفاقاتی اوفتاد؟
انیا: هیچی هیچی(اصلا نمیتونم بگم)

مثل همیشه غذا خوردن و بعد خوابیدن فردا صبح که روز تعطیل بود انیا زود بیدار هستی شد و اماده شد و رفتن
انیا داشت لباس میخرید رفت جلو تر که با دامیان و مامانش رو به رو شد

یور: انیا کجا میری؟

یور و لوید رسیدن و با دیدن هم تعجب کردن

دامیان:(بدبخت شدم اگه الان از من پیش مامانم شکایت کنه یا از اون روز که رفتیم جنگل[پارت 14]چیزی بگه چکار کنم؟ تازه میونه من با مامان و بابام خوب شده بود نه فکر نکنم بابای انیا اینجوری باشه)
انیا: عه دامیان...
دامیان: شما ها هم اومدین خرید؟
انیا: اره دیروز خسته شدم....

و در این انیا و دامیان دست در دست هم رفتن اونطرفا بدونع این که پشتشون رو نگاه کنن

لوید:(مجبور بشم انیا رو جای دیگه میبرم مدرسه)
ملیندا: (این دختر همین روانپزشک هست کلاسشون به ما نمیخوره)دامیان برگرد
دامیان:(وای حواسم نبود مامانم اینجاست الان چکار کنم؟)اومدم
ملیندا: داشتی کجا میرفتی؟
دامیان: عه.. عه.. می خواستم...
ملیندا: بیا بریم

دامیان سریع یه چیزی به گوش انیا گفت و رفت[بعدا میفهمین چی گفتته]. انیا هم بعد رفتن دامیان قیافه عجیبی گرفت جوری که معلوم بود اتفاقی اوفتاده

یور: انیا چه اتفاقی افتاده؟(اگه اون پسر چیزی گفته باشه که انیا رو ناراحت کرده می کشمش)
انیا:(چی میخواد دامیان رو بکشه؟)هیچی فقط یادم اوفتاد بادوم زمینی های تو خونه ته کشیده
یور: اها باشه

رفتن بادوم زمینی خریدن و انیا لباس های که میخواست رو خرید همچنین خرید های دیگه ای که داشتن رو کردن[دیگه از این واضح تر..؟😂]
وقتی برگشتن شب بود انیا خسته بود و خودش رو تخت ول کرد همون لحضه گوشی انیا زنگ خورد

انیا: (شماره ناشناس... جواب بدم؟)

انیا گوشی رو جواب داد، یه پسر داشت با انیا صحبت میکرد....

[ادامه رو بعدا میزارم]

♡   (\(\                       
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
   https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
دیدگاه ها (۴)

عشقی حقیقی

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشقی حقیقی

بچه ها کسی عکسی که از بزرگسالی انیا و دامیان باشه دارد برام ...

گل لیلیوم پارت ۱آنیا! آنیاااااااا! پاشو دیرت شده آنیا:آخ آخ ...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

بوسه خواب آور پارت سه

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط