آوای شب
آوای شب
پارت ۳۱
ویو نویسنده
(انیا روش پشت دامیان بود)
انیا تا صورتشو میخواست سمت دامیان کند ، دامیان در صدم ثانیه انیا رو بغل کرد ... انیا خشکش زده بود
دامیان : انیا ... خوشحالم بهوش اومدی ، اگه... از دستت میدادم چی؟اگه... اگ-
انیا : ارباب من معذرت میخوام، اگه عصبانیت من نبود بیهوش نمی شدم و دلش شما را غمگین نمی کردم .
دامیان : میشه الان که ناراحت نیستم یک کاری کنی؟
انیا : چه چیزی؟
دامیان: نازم کن ☺
دامیان سرشو گذاشت رو قلب انیا
انیا🍅: ا...ا...باشه
و آروم آروم دامیان رو ناز میکرد 😍☺
انیا : ارباب احساس نمی کنید دیر وقته 😊.... ارباب .. ارباب
دامیان خوابید 😪
انیا میخواست دامیان رو بذاره روی تخت ... ولی دامیان انیا رو ول نمی کرد ، بغلش موند... انیا دیگه خوابش برد و روی سر دامیان خوابش برد
موقعیت: صبح
هردو بیدار شدند و برای تفریح به سمت جنگل راه افتادن ... ناگهان ....
بچه ادامه فردا قول میدم
بای بای
شب همگی خوش
پارت ۳۱
ویو نویسنده
(انیا روش پشت دامیان بود)
انیا تا صورتشو میخواست سمت دامیان کند ، دامیان در صدم ثانیه انیا رو بغل کرد ... انیا خشکش زده بود
دامیان : انیا ... خوشحالم بهوش اومدی ، اگه... از دستت میدادم چی؟اگه... اگ-
انیا : ارباب من معذرت میخوام، اگه عصبانیت من نبود بیهوش نمی شدم و دلش شما را غمگین نمی کردم .
دامیان : میشه الان که ناراحت نیستم یک کاری کنی؟
انیا : چه چیزی؟
دامیان: نازم کن ☺
دامیان سرشو گذاشت رو قلب انیا
انیا🍅: ا...ا...باشه
و آروم آروم دامیان رو ناز میکرد 😍☺
انیا : ارباب احساس نمی کنید دیر وقته 😊.... ارباب .. ارباب
دامیان خوابید 😪
انیا میخواست دامیان رو بذاره روی تخت ... ولی دامیان انیا رو ول نمی کرد ، بغلش موند... انیا دیگه خوابش برد و روی سر دامیان خوابش برد
موقعیت: صبح
هردو بیدار شدند و برای تفریح به سمت جنگل راه افتادن ... ناگهان ....
بچه ادامه فردا قول میدم
بای بای
شب همگی خوش
- ۱۳۴
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط