{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنک شود. ناگهان نگاهم

لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنک شود. ناگهان نگاهم به مورچه ای افتاد که روی لبه ی لیوان دور میزد. نظرم را به خودش جلب کرد. دقایقی به آن خیره ماندم و نکته ی جالب اینجا بود که این مورچه ی زبان بسته ده ها بار دایره ی کوچک لبه ی لیوان را دور زد. هر از گاهی می ایستاد و دو طرفش را نگاه میکرد. یک طرفش چای جوشان و طرفی دیگر ارتفاع. از هردو میترسید به همین خاطر همان دایره را مدام دور میزد. او قابلیت های خود را نمیشناخت. نمیدانست ارتفاع برای او مفهومی ندارد به همین خاطر در جا میزد. مسیری طولانی و بی پایان را طی میکرد ولی همانجایی بود که بود.
یاد بیتی از شعری افتادم که میگفت " سالها ره میرویم و در مسیر ، همچنان در منزل اول اسیر"

ما انسان ها نیز اگر قابلیت های خود را میشناختیم و آنرا باور میکردیم هیچگاه دور خود نمیچرخیدیم. هیچگاه درجا نمیزدیم
دیدگاه ها (۳۸)

هدیه یه دوست😍

"دوست داشتن های ممنوعه" اگر کسی به اندازه ای که دوستش دارید ...

وقتی یک بچه داره راه رفتن یاد میگیره و ۵۰ بار زمین میخوره، ه...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁶یکی‌یکی فنجون‌ها رو جلوی همه گذاشت.وق...

‹ᵂᵉᵈⁿᵉˢᵈᵃʸ› _ ⁶ ᵖᵐ نور غروب خورشید از لای پرده‌ های کرم‌رنگ ...

لیوانی چای ریخته بودم و منتظر بودم خنک شود. ناگهان نگاهم به ...

✅ غفلت از قابلیت های خداداد

کلاب پر ماجرا

پنج سال بعد.... پنج سال گذشت! به حرف پنج ساله ولی برای تهیون...

زمان عشق گذشت : پارت اخر

پارت ¹"عشق اجباری"ویو ا/تبا صدای زنگ آلارم گوشیم بیدار شدم ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط