───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁴
قفسهها پر از بطریهای رنگارنگ بودن.
دستم رفت سمت بطری ویسکی.
سنگین و سرد بود.
انگار تمام درد و تنهایی یک هفتهی گذشته
توش خلاصه شده بود.
فقط دنبال چیزی بودم تا صداهای توی مغزم رو ساکت کنه..
بدون فکر کردن به لیوان برداشتم و پرش کردم.
اولین جرعه،گلومو سوزوند،اما این سوزش،عجیب بود..
انگار بخشی از درد درونمو میشست و میبرد.
با هر جرعه،حس میکردم سبکتر میشم.
انگار بار سنگین دلتنگی و نگرانی از دوشم برداشته میشد.
پیاپی مینوشیدم،بدون توجه به اندازه،بدون توجه به عواقبش.
فقط میخواستم فراموش کنم..فراموش کنم این هفتهی لعنـتیو.
دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد. رنگها تار و مبهم شدن.
حس کردم روی ابرها شناورم..حسِ سبکی و رهایی.
غرق فراموشیای شده بودم که خودم برای خودم ساخته بودم.
وقتی لیوان خالی شد دوباره شیشه رو برداشتم و مشغول ریختن شدم.
یهو یکی از پشت شیشه الـکل رو ازم گرفت.
_لیا..داری چیکار..
صدای دورگه و گرم تهیونگ..
برگشتم و چشمهام روی دوجفت چشم آشنا قفل شد.
وقتی اون هیکل چهارشونه و قد بلندش رو سالم و استوار دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن.
سریع بغلش کردم و عطر تنشو تنفس کردم.
عطری که این یه هفته حسرتشو میکشیدم.
با صدای خمارگونه و لرزونم لب زدم:تو..تو چرا زنگ نزدی؟چرا..چرا منو تنها گذاشتی؟
بغض یک هفتهم داشت میترکید.
من..من ترسیده بودم..خیلی ترسیده بودم..فکر کردم..فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت..
اشکهام سرازیر شدن.
اما اون ساکت بود..
شاید شوکه شده بود از رفتارهام..
دستاش آروم روی کمرم نشستن.
با صدای خستهش آروم گفت:منم دلم برات تنگ شده بود..
گریهم اوج گرفت.
کلمات مثل قطرات بارون از دهنم بیرون میریختن.
دیگه کنترلی روی اونا نداشتم.
+من..من عاشقتم..تهیونگ
اعتراف کرده بودم..تو اوج مستی،تو اوج دلتنگی.
یهو از آغوشش درم اورد و بهم خیره شد.
با نگاهی که توش گیجی و تعجب موج میزد.
_تو..تو الان..
سرمو تکون دادم و با گریه گفتم:اره..هق..من دوست..هق دارم..
روی انگشت های پام وایسادم و بوسه کوتاهی روی لباش کاشتم.
لبهام که از لبهاش جدا شد،دنیا برای یه ثانیه وایساد.
نه به خاطر الکل..به خاطر سکوتش.
فقط عمیق نگاهم میکرد.
نفسهام تند شده بود.
گرمای صورتمو حس میکردم.
سکوت رو شکست و آهسته گفت:لیا..
دستشو آورد بالا و آروم روی گونهم گذاشت.
انگشتاش سردتر از قبل بودن.
_تو مستی..
سرمو تکون دادم و گفتم:نه..عشقی که بهت دارم از روی مستی نیست..فقط با مستی جرعت پیدا کردم به زبون بیارمش
لحظه ای نگاهشو روی لبم قفل کرد.
بعد خم شد و شروع کرد به بوسیدن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه³⁴
قفسهها پر از بطریهای رنگارنگ بودن.
دستم رفت سمت بطری ویسکی.
سنگین و سرد بود.
انگار تمام درد و تنهایی یک هفتهی گذشته
توش خلاصه شده بود.
فقط دنبال چیزی بودم تا صداهای توی مغزم رو ساکت کنه..
بدون فکر کردن به لیوان برداشتم و پرش کردم.
اولین جرعه،گلومو سوزوند،اما این سوزش،عجیب بود..
انگار بخشی از درد درونمو میشست و میبرد.
با هر جرعه،حس میکردم سبکتر میشم.
انگار بار سنگین دلتنگی و نگرانی از دوشم برداشته میشد.
پیاپی مینوشیدم،بدون توجه به اندازه،بدون توجه به عواقبش.
فقط میخواستم فراموش کنم..فراموش کنم این هفتهی لعنـتیو.
دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد. رنگها تار و مبهم شدن.
حس کردم روی ابرها شناورم..حسِ سبکی و رهایی.
غرق فراموشیای شده بودم که خودم برای خودم ساخته بودم.
وقتی لیوان خالی شد دوباره شیشه رو برداشتم و مشغول ریختن شدم.
یهو یکی از پشت شیشه الـکل رو ازم گرفت.
_لیا..داری چیکار..
صدای دورگه و گرم تهیونگ..
برگشتم و چشمهام روی دوجفت چشم آشنا قفل شد.
وقتی اون هیکل چهارشونه و قد بلندش رو سالم و استوار دیدم انگار دنیا رو بهم داده بودن.
سریع بغلش کردم و عطر تنشو تنفس کردم.
عطری که این یه هفته حسرتشو میکشیدم.
با صدای خمارگونه و لرزونم لب زدم:تو..تو چرا زنگ نزدی؟چرا..چرا منو تنها گذاشتی؟
بغض یک هفتهم داشت میترکید.
من..من ترسیده بودم..خیلی ترسیده بودم..فکر کردم..فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینمت..
اشکهام سرازیر شدن.
اما اون ساکت بود..
شاید شوکه شده بود از رفتارهام..
دستاش آروم روی کمرم نشستن.
با صدای خستهش آروم گفت:منم دلم برات تنگ شده بود..
گریهم اوج گرفت.
کلمات مثل قطرات بارون از دهنم بیرون میریختن.
دیگه کنترلی روی اونا نداشتم.
+من..من عاشقتم..تهیونگ
اعتراف کرده بودم..تو اوج مستی،تو اوج دلتنگی.
یهو از آغوشش درم اورد و بهم خیره شد.
با نگاهی که توش گیجی و تعجب موج میزد.
_تو..تو الان..
سرمو تکون دادم و با گریه گفتم:اره..هق..من دوست..هق دارم..
روی انگشت های پام وایسادم و بوسه کوتاهی روی لباش کاشتم.
لبهام که از لبهاش جدا شد،دنیا برای یه ثانیه وایساد.
نه به خاطر الکل..به خاطر سکوتش.
فقط عمیق نگاهم میکرد.
نفسهام تند شده بود.
گرمای صورتمو حس میکردم.
سکوت رو شکست و آهسته گفت:لیا..
دستشو آورد بالا و آروم روی گونهم گذاشت.
انگشتاش سردتر از قبل بودن.
_تو مستی..
سرمو تکون دادم و گفتم:نه..عشقی که بهت دارم از روی مستی نیست..فقط با مستی جرعت پیدا کردم به زبون بیارمش
لحظه ای نگاهشو روی لبم قفل کرد.
بعد خم شد و شروع کرد به بوسیدن...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۱.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط