پارت ۲۷
پارت ۲۷
سرمای دیوار از پشت به کتف و سرش وارد میشد و از جلو توی ان بوسه ی گرم آب میشد.
کاکاشی تقریبا داشت برای خودش نگران میشد.
چون انطوری خودش را به دست های اوبیتو سپرده بود؟
چون ذره ذره عقلش داشت از مغزش بیرون میرفت و او را فقط با حس گرما و نیاز تنها میگذاشت؟
کاکاشی به جواب دادن به ان دو سوال فکر نکرد. نه اینکه نخواهد، در واقع وقت نکرد. چون دندان های اوبیتو توی گوشت نرم و حساس لب پایینش فرو رفتند.
باعث شد صدایی از مخلوط درد و ناامیدی از بین لب هایش خارج شود و توی دهان اوبیتو گم شود.
مزخرف بود.
چشم هایش گشاد شدند.
ان حتی به زور یک گاز محکم حساب میشد ولی کاکاشی از قبل به اندازه ی کافی عقلش را از دست داده بود تا حتی با ان هم ناله کند.
O:"اخ، دردت اومد؟"
اوبیتو کشید کنار تا چک کند، مثل یک توله سگ ناامید که کار اشتباهی کرده باشد.
او داشت سعی میکرد مراقب کاکاشی باشد، انگار که یک ظرف شیشه ای بود.
چشم هایش خواستند اثر دندان هایش را روی لب کاکاشی چک کنند.
کاکاشی تقریبا موهای اوبیتو را گرفت:"نه احمق،" دستش ناخوداگاه سر اوبیتو را برگرداند سر جایش:"ادامه بده."
O:"...برررررررگام الان رسما داری اجازه میدی یا"
صدایش سر خورد روی لبه ی فک کاکاشی، ان خط تیز که به زیر گوشش ادامه پیدا میکرد.
تقریبا داشت به زور جلوی خودش را میگرفت
ولی صبر
حوصله
چون کاکاشی میتوانست یهویی بزند زیرش و کل لحظه خراب شود.
K:"اره اجازه میدم حالا خفه شو دیگه"
کلمات بیرون امدند، پرخاشگرانه از ناامیدی. اوبیتو میتوانست تشخیص دهد، پسر مو نقره ای کاملا در این حالت فرق کرده بود.
این باعث شد که حرکت کند، لب هایش روی پوست زیر خط فک او فرود امدند.
بوسه هایی را به بالا ادامه دادند و این...
کاکاشی تقریبا نفسش را نگه داشته بود.
هر برخورد نرم، مثل اتشی پوستش را میسوزاند و تهدید میکرد که دوباره ان صداها را از خودش خارج کند.
او لبش را گاز گرفت، سعی کرد از بیرون دادنش خودداری کند ولی...خراب شد.
چون زبان اوبیتو [داغ و بازیگوش] یک لحظه زیر گوشش کشیده شد و به دنبالش؟ گاز.
دندان های اوبیتو پوست زیر گوش او را گیر انداختند، کشیده شدند و مثل فشار دادن دکمه ای خاص، دوباره ان صدا را از کاکاشی بیرون کشیدند.
پاهای کاکاشی تا حدودی شل شده بودند، حالا تقریبا از اوبیتو اویزان شده بود.
انگشت هایش توی پارچه ی سوییشرت او فرو میرفت و چنگ میزد انگار که دنبال راهی برای کنترل خودش میگشت.
او میتوانست تا استخوانش حس کند که اوبیتو کنار گوشش پوزخند میزند:"خوش میگذره؟"
لعنتی.
خیلی خجالت اور بود و اوبیتو هم کلک میزد. دقیقا میدانست چجوری گونه های کاکاشی را سرخ کند.
ولی قبل از اینکه کاکاشی بتواند جواب دهد، اوبیتو رفت پایین تر.
لب هایش به پوست گردن کاکاشی برخورد میکردند.
انگار جستجو میکرد و هر میلیمتر را به خاطر میسپرد.
دهانش گاهی باز میشد تا گاز بگیرد، پوست کاکاشی را با نقطه های کوچک و بزرگ قرمز رنگ میکرد.
هر ناله ی کوچک یا نفس نفس زدن های ناگهانی، مستقیم از گوش های وارد میشد و توی اعماق شلوارش، جایی خطرناک، جمع میشد.
دستش رفت پایین. یک بازویش دور کمر کاکاشی حلقه شد و دیگری سمت لبه ی لباس او رفت.
نفس کاکاشی بند امد.
وقتی انگشتان اوبیتو زیر لباسش فرو رفتند، پشتش از دیوار قوس برداشت.
ناخن هایش به لباس اوبیتو چنگ میزد و سعی میکرد خودش را نگه دارد. نمیدانست توی کدام احساس گم شود.
کیس مارک های اوبیتو روی گردنش یا دست او که با بازیگوشی هر عضله را زیر لباس او لمس میکرد؟
اوبیتو دقیقا میدانست دارد چیکار میکند.
این در واقع فرق داشت. خب، کاکاشی مرد بود. البته که قرار نبود پوست نرم و بدون سفتی را زیر دستش حس کند.
ولی برای اوبیتو؟
او اصلا اهمیتی نمیداد و فقط اجازه میداد حسش کنند، هر دویشان.
انگشت هایش خط شکمی کاکاشی را تا وسط سینه اش دنبال کردند، تقریبا قلقک اور و باعث شد بدن کاکاشی زیر دستش لرزش خفیفی داشته باشد.
زانویش برای تعادل [هر چند بیشتر برای اذیت] بین پاهای کاکاشی سر خورد.
سایش ان باعث شد کاکاشی دوباره موهای او را بگیرد:"نه اوبیتو..."
صدایش توی نیاز شکست در حالی زانوهایش شل تر میشدند، تقریبا روی زانوی اوبیتو نشست.
احتمالا این بهترین منظره ای بود که اوبیتو تا حالا از کسی که دیوانه وار عاشقش بوده میدید.
از بالا تا پایین سرخ و چشم های مات در حالی که دکمه های یقه اش باز بودند، مارک های قرمز و جاهای گاز را مشخص میکردند.
پیراهنش که بالا امده بود و روی مچ اوبیتو جمع شده بود...
اوبیتو نمیتوانست از این لذت نبرد:"چه قاب قشنگی بشه این ویو"
سرمای دیوار از پشت به کتف و سرش وارد میشد و از جلو توی ان بوسه ی گرم آب میشد.
کاکاشی تقریبا داشت برای خودش نگران میشد.
چون انطوری خودش را به دست های اوبیتو سپرده بود؟
چون ذره ذره عقلش داشت از مغزش بیرون میرفت و او را فقط با حس گرما و نیاز تنها میگذاشت؟
کاکاشی به جواب دادن به ان دو سوال فکر نکرد. نه اینکه نخواهد، در واقع وقت نکرد. چون دندان های اوبیتو توی گوشت نرم و حساس لب پایینش فرو رفتند.
باعث شد صدایی از مخلوط درد و ناامیدی از بین لب هایش خارج شود و توی دهان اوبیتو گم شود.
مزخرف بود.
چشم هایش گشاد شدند.
ان حتی به زور یک گاز محکم حساب میشد ولی کاکاشی از قبل به اندازه ی کافی عقلش را از دست داده بود تا حتی با ان هم ناله کند.
O:"اخ، دردت اومد؟"
اوبیتو کشید کنار تا چک کند، مثل یک توله سگ ناامید که کار اشتباهی کرده باشد.
او داشت سعی میکرد مراقب کاکاشی باشد، انگار که یک ظرف شیشه ای بود.
چشم هایش خواستند اثر دندان هایش را روی لب کاکاشی چک کنند.
کاکاشی تقریبا موهای اوبیتو را گرفت:"نه احمق،" دستش ناخوداگاه سر اوبیتو را برگرداند سر جایش:"ادامه بده."
O:"...برررررررگام الان رسما داری اجازه میدی یا"
صدایش سر خورد روی لبه ی فک کاکاشی، ان خط تیز که به زیر گوشش ادامه پیدا میکرد.
تقریبا داشت به زور جلوی خودش را میگرفت
ولی صبر
حوصله
چون کاکاشی میتوانست یهویی بزند زیرش و کل لحظه خراب شود.
K:"اره اجازه میدم حالا خفه شو دیگه"
کلمات بیرون امدند، پرخاشگرانه از ناامیدی. اوبیتو میتوانست تشخیص دهد، پسر مو نقره ای کاملا در این حالت فرق کرده بود.
این باعث شد که حرکت کند، لب هایش روی پوست زیر خط فک او فرود امدند.
بوسه هایی را به بالا ادامه دادند و این...
کاکاشی تقریبا نفسش را نگه داشته بود.
هر برخورد نرم، مثل اتشی پوستش را میسوزاند و تهدید میکرد که دوباره ان صداها را از خودش خارج کند.
او لبش را گاز گرفت، سعی کرد از بیرون دادنش خودداری کند ولی...خراب شد.
چون زبان اوبیتو [داغ و بازیگوش] یک لحظه زیر گوشش کشیده شد و به دنبالش؟ گاز.
دندان های اوبیتو پوست زیر گوش او را گیر انداختند، کشیده شدند و مثل فشار دادن دکمه ای خاص، دوباره ان صدا را از کاکاشی بیرون کشیدند.
پاهای کاکاشی تا حدودی شل شده بودند، حالا تقریبا از اوبیتو اویزان شده بود.
انگشت هایش توی پارچه ی سوییشرت او فرو میرفت و چنگ میزد انگار که دنبال راهی برای کنترل خودش میگشت.
او میتوانست تا استخوانش حس کند که اوبیتو کنار گوشش پوزخند میزند:"خوش میگذره؟"
لعنتی.
خیلی خجالت اور بود و اوبیتو هم کلک میزد. دقیقا میدانست چجوری گونه های کاکاشی را سرخ کند.
ولی قبل از اینکه کاکاشی بتواند جواب دهد، اوبیتو رفت پایین تر.
لب هایش به پوست گردن کاکاشی برخورد میکردند.
انگار جستجو میکرد و هر میلیمتر را به خاطر میسپرد.
دهانش گاهی باز میشد تا گاز بگیرد، پوست کاکاشی را با نقطه های کوچک و بزرگ قرمز رنگ میکرد.
هر ناله ی کوچک یا نفس نفس زدن های ناگهانی، مستقیم از گوش های وارد میشد و توی اعماق شلوارش، جایی خطرناک، جمع میشد.
دستش رفت پایین. یک بازویش دور کمر کاکاشی حلقه شد و دیگری سمت لبه ی لباس او رفت.
نفس کاکاشی بند امد.
وقتی انگشتان اوبیتو زیر لباسش فرو رفتند، پشتش از دیوار قوس برداشت.
ناخن هایش به لباس اوبیتو چنگ میزد و سعی میکرد خودش را نگه دارد. نمیدانست توی کدام احساس گم شود.
کیس مارک های اوبیتو روی گردنش یا دست او که با بازیگوشی هر عضله را زیر لباس او لمس میکرد؟
اوبیتو دقیقا میدانست دارد چیکار میکند.
این در واقع فرق داشت. خب، کاکاشی مرد بود. البته که قرار نبود پوست نرم و بدون سفتی را زیر دستش حس کند.
ولی برای اوبیتو؟
او اصلا اهمیتی نمیداد و فقط اجازه میداد حسش کنند، هر دویشان.
انگشت هایش خط شکمی کاکاشی را تا وسط سینه اش دنبال کردند، تقریبا قلقک اور و باعث شد بدن کاکاشی زیر دستش لرزش خفیفی داشته باشد.
زانویش برای تعادل [هر چند بیشتر برای اذیت] بین پاهای کاکاشی سر خورد.
سایش ان باعث شد کاکاشی دوباره موهای او را بگیرد:"نه اوبیتو..."
صدایش توی نیاز شکست در حالی زانوهایش شل تر میشدند، تقریبا روی زانوی اوبیتو نشست.
احتمالا این بهترین منظره ای بود که اوبیتو تا حالا از کسی که دیوانه وار عاشقش بوده میدید.
از بالا تا پایین سرخ و چشم های مات در حالی که دکمه های یقه اش باز بودند، مارک های قرمز و جاهای گاز را مشخص میکردند.
پیراهنش که بالا امده بود و روی مچ اوبیتو جمع شده بود...
اوبیتو نمیتوانست از این لذت نبرد:"چه قاب قشنگی بشه این ویو"
- ۳۳۶
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط