آینه جادویی
پارت ۶
دازای: بسه انقدر گریه نکن
چویا: دلم برای..هق..اتسوشی..هق..کیوکا..هق..اکوتاگاوا..هق..تنگ شده
دازای: اونا دیگه کین
چویا: دوستام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریو: اتسوشی خبری از چویا نشد الان نزدیک یک هفته هستش که نیومده سر کار
اتسوشی: خبری ازش ندارم باهاش تماس گرفتم جواب نمیده تا خونشونم رفتم متاسفانه هر چقدر در میزنم بازم جواب نمیده انگار اب شده رفته زمین
ریو:که اینطور
اتسوشی: م.میترسم..هق..یه موقع..هق.. مرده باشه
ریو: نگران نباش فعلا میتونی بری
اتسوشی: ممنون
کیوکا: هنوز نیومده
اتسوشی: نه
اکوتاگاوا: بنظرم بریم خونشو چک کنیم
اتسوشی: مگه کلید داریم؟
کیوکا: درو میشکونیم
اتسوشی: اینم میشه
اکوتاگاوا: هفته ی بعد میریم خونش تا ببینیم چه خبره
اتسوشی و کیوکا: باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دازای: کی میخوای دست از سر گریه کردن برداری
چویا: دلم میخواد..هق.. برم خونه
دازای: هوفففف.......میخوای بریم بیرون حال و هوات عوض شه
چویا: اوهوم
" پرش زمانی به بیرون "
چویا: میگم دازای سان شما مطمئنید که آینه فقط تو بازار سیاهه یعنی تا حالا کسی نخریدتش
دازای: نمیدونم پدرم سربازاشو فرستاده تا همه جارو بگردن
چویا: اگه پیدا نشد چی
دازای: تو برای همیشه اینجا میمونی
چویا ناراحت شد و اطرافو نگاه کرد و یه گل رز قرمز رنگ دید
سمتش قدم برداشت دستشو دراز کرد تا بکنتش
انگشتش با خوردن به تیغ گل خونی شد
با ترس و به دازای نگاه کرد
دازای: نترس باهات کاری ندارم
برگشت که دوباره گل رو بکنه یه دفعه یه نفرو بغل دستش دید
یه خون آشام تشنه به خون که میخواست بهش حمله کنه
نزدیک چویا شد ناخونای بلندشو سمت گرفت
چویا چشماشو بست و صدای ناله دازای رو شنید که توی بغلش افتاده
چویا: دازای سان خوبی
به خونی که از دازای روی زمین ریخته نگاهی انداخت خشکش زد
چویا:دازای سان
دازای:هیچی...نیست
چویا:الان فئودور سانو خبر میکنم
دازای:....
چویا: فئودور سان (با داد)
فئودور با شنیدن صدای چویا ناگهان ظاهر شد
فئودور: اینجا چه خبره.....دازای زخمی شده
چویا: اره (با بغض)
فئودور رفت و دازای رو کول کرد
فئودور: چویا سان دستتو بده به من
چویا دستشو به فئودور داد که یه دفعه قصر رو جلوی چشماش دید
فئودور: لطفا برو رئیسو خبر کن
چویا: باشه
چویا با تمام سرعت به سمت اتاق موری دوید
زمانی که رسید بدون در زدن درو باز کرد
چویا: دازای سان زخمی شده
موری: چی.........خدمتکارا دکتر خبر کنید
"پرش زمانی به اتاق دازای"
دکتر: فعلا ممکنه بیهوش باشه و درباره زخمش خیلی عمیقه فعلا خوب نمیشه اگه میخواید سریع درمان شه باید کمی خون انسان بهش بدید
موری: فهمیدم میتونی بری
چویا نگران تو اتاق خودش بود و داشت گریه میکرد که صدای در زدن شنید سریع اشکاشو پاک کرد و با صدای اروم گفت
«بله»
فئودور: چویا سان منم
چویا: بیا تو
فئودور اومد تو اتاق و روی تخت کنار چویا نشست
فئودور: حالت خوبه؟
چویا: من خوبم دازای تو چه وضعیتیه؟
فئودور: هنوز ازش خبر ندارم
چویا: فئودور سان تو میدونی چرا دازای سان از من متنفره
فئودور: از کجا مطمئنی که ازت متنفره اون که هر وقت تو خطری نجاتت میده
چویا: نجاتم میده اما اونروز بهم گفت از انسان ها متنفره میشه دلیلشو بهم بگی
فئودور: میگم اما بهش نگو
چوبا: باشه
فئودور: چند سال پیش یه دختری به اسم اوفلیا مثل تو با استفاده از آینه به این دنیا اومد زمانی که پاشو تو قصر گذاشت دازای با دیدن اون عاشقش شد و همیشه مراقبش بود تا اینکه یه روزی اونو کشتن و از اون موقع دازای قول داد که از همه ی انسان ها متنفر باشه بجز اون
چویا: کی کشتش؟
فئودور: اونو دیگه نمیتونم بهت بگم حالا بیا بریم پیش دازای
چویا: چشم
"پرش زمانی به اتاق دازای"
فئودور: باید خون انسان بخوره
موری: بله
چویا: من میتونم بهش بدم به هر حال تقصیر منه که تو این وضعیته
موری: مجبورت نمیکنم اما اگه میخوای میتونی بهش بدی
چویا: میدم
موری: پس باید منتظر بمونیم تا بهوش بیاد
موری رفت بیرون و فئودور رو به روی چویا وایساد
فئودور: نمیای
چویا: میخوام پیشش بمونم
فئودور: باشه
دازای: بسه انقدر گریه نکن
چویا: دلم برای..هق..اتسوشی..هق..کیوکا..هق..اکوتاگاوا..هق..تنگ شده
دازای: اونا دیگه کین
چویا: دوستام
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ریو: اتسوشی خبری از چویا نشد الان نزدیک یک هفته هستش که نیومده سر کار
اتسوشی: خبری ازش ندارم باهاش تماس گرفتم جواب نمیده تا خونشونم رفتم متاسفانه هر چقدر در میزنم بازم جواب نمیده انگار اب شده رفته زمین
ریو:که اینطور
اتسوشی: م.میترسم..هق..یه موقع..هق.. مرده باشه
ریو: نگران نباش فعلا میتونی بری
اتسوشی: ممنون
کیوکا: هنوز نیومده
اتسوشی: نه
اکوتاگاوا: بنظرم بریم خونشو چک کنیم
اتسوشی: مگه کلید داریم؟
کیوکا: درو میشکونیم
اتسوشی: اینم میشه
اکوتاگاوا: هفته ی بعد میریم خونش تا ببینیم چه خبره
اتسوشی و کیوکا: باشه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دازای: کی میخوای دست از سر گریه کردن برداری
چویا: دلم میخواد..هق.. برم خونه
دازای: هوفففف.......میخوای بریم بیرون حال و هوات عوض شه
چویا: اوهوم
" پرش زمانی به بیرون "
چویا: میگم دازای سان شما مطمئنید که آینه فقط تو بازار سیاهه یعنی تا حالا کسی نخریدتش
دازای: نمیدونم پدرم سربازاشو فرستاده تا همه جارو بگردن
چویا: اگه پیدا نشد چی
دازای: تو برای همیشه اینجا میمونی
چویا ناراحت شد و اطرافو نگاه کرد و یه گل رز قرمز رنگ دید
سمتش قدم برداشت دستشو دراز کرد تا بکنتش
انگشتش با خوردن به تیغ گل خونی شد
با ترس و به دازای نگاه کرد
دازای: نترس باهات کاری ندارم
برگشت که دوباره گل رو بکنه یه دفعه یه نفرو بغل دستش دید
یه خون آشام تشنه به خون که میخواست بهش حمله کنه
نزدیک چویا شد ناخونای بلندشو سمت گرفت
چویا چشماشو بست و صدای ناله دازای رو شنید که توی بغلش افتاده
چویا: دازای سان خوبی
به خونی که از دازای روی زمین ریخته نگاهی انداخت خشکش زد
چویا:دازای سان
دازای:هیچی...نیست
چویا:الان فئودور سانو خبر میکنم
دازای:....
چویا: فئودور سان (با داد)
فئودور با شنیدن صدای چویا ناگهان ظاهر شد
فئودور: اینجا چه خبره.....دازای زخمی شده
چویا: اره (با بغض)
فئودور رفت و دازای رو کول کرد
فئودور: چویا سان دستتو بده به من
چویا دستشو به فئودور داد که یه دفعه قصر رو جلوی چشماش دید
فئودور: لطفا برو رئیسو خبر کن
چویا: باشه
چویا با تمام سرعت به سمت اتاق موری دوید
زمانی که رسید بدون در زدن درو باز کرد
چویا: دازای سان زخمی شده
موری: چی.........خدمتکارا دکتر خبر کنید
"پرش زمانی به اتاق دازای"
دکتر: فعلا ممکنه بیهوش باشه و درباره زخمش خیلی عمیقه فعلا خوب نمیشه اگه میخواید سریع درمان شه باید کمی خون انسان بهش بدید
موری: فهمیدم میتونی بری
چویا نگران تو اتاق خودش بود و داشت گریه میکرد که صدای در زدن شنید سریع اشکاشو پاک کرد و با صدای اروم گفت
«بله»
فئودور: چویا سان منم
چویا: بیا تو
فئودور اومد تو اتاق و روی تخت کنار چویا نشست
فئودور: حالت خوبه؟
چویا: من خوبم دازای تو چه وضعیتیه؟
فئودور: هنوز ازش خبر ندارم
چویا: فئودور سان تو میدونی چرا دازای سان از من متنفره
فئودور: از کجا مطمئنی که ازت متنفره اون که هر وقت تو خطری نجاتت میده
چویا: نجاتم میده اما اونروز بهم گفت از انسان ها متنفره میشه دلیلشو بهم بگی
فئودور: میگم اما بهش نگو
چوبا: باشه
فئودور: چند سال پیش یه دختری به اسم اوفلیا مثل تو با استفاده از آینه به این دنیا اومد زمانی که پاشو تو قصر گذاشت دازای با دیدن اون عاشقش شد و همیشه مراقبش بود تا اینکه یه روزی اونو کشتن و از اون موقع دازای قول داد که از همه ی انسان ها متنفر باشه بجز اون
چویا: کی کشتش؟
فئودور: اونو دیگه نمیتونم بهت بگم حالا بیا بریم پیش دازای
چویا: چشم
"پرش زمانی به اتاق دازای"
فئودور: باید خون انسان بخوره
موری: بله
چویا: من میتونم بهش بدم به هر حال تقصیر منه که تو این وضعیته
موری: مجبورت نمیکنم اما اگه میخوای میتونی بهش بدی
چویا: میدم
موری: پس باید منتظر بمونیم تا بهوش بیاد
موری رفت بیرون و فئودور رو به روی چویا وایساد
فئودور: نمیای
چویا: میخوام پیشش بمونم
فئودور: باشه
- ۲۶.۳k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط