{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاروان‌رادریاب ؛

کاروان‌رادریاب ؛
برسردوش‌ِعمو،
آن‌سه‌ساله‌دختر
دست‌هاراگره‌انداخته
برموی‌عمو ؛
زیرلب‌می‌گوید:
عمر‌کوتاه‌رقیه‌به
فدای‌خَم‌گیسوی‌عمو.
دیدگاه ها (۰)

شاید هیچ‌وقت دختری نداشته باشم که موهایش را آرام شانه بزنم، ...

🖤 پارت ۳۰ | «نامه»لانا پاکت را برداشت.داخلش فقط یک کاغذ بود....

سناریو جونگکوک

سناریو جونگکوک

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧من در سرزمینیکه تو را در آن نب...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش اول_بله، به تو احتیاج دارم. زیرا تو تنها ک...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط