𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑧
من در سرزمینی
که تو را در آن نبینم غریبم.
#نزارقبانی.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
پلک هایم را فاصله میدهم.نفس هایم منظم تر و عضلاتم در موقعیت بهتری قرار دارند.دور اطراف را نگاه میکنم و آن پیکر کشیده را میبینم که روی چیزی خم شده و بررسی اش میکند.در جایم مینشینم.بدون اینکه برگردد میگوید"شب بخیر"
لبخند بی اختیاری میزنم"شب بخیر.ببخشید که با برگها تنهات گذاشتم."
برمیگردد و لبخند محوی میزند"مغزم به یکم استراحت نیاز داشت.تو خیلی سروصدا میکنی"
"آره آره تو که راست میگی!"
معده ام دارد مچاله میشود.باید چیزی برای خوردن پیدا کنم.در سه شبانه روز گذشته تنها چیزهایی که خوردم یک پرس گوشت پرنده و ده پانزده تا سیب سیب بوده است.همینطوری هم لاغر بودم ولی حالا...ناخوش بنظر میرسم.احتمالاً به خاطر این است که واقعا ناخوشم.سوروس واقعا خسته بنظر میرسد اما میایستد و جلو میآید"بیا ری.اونطرف یه چشمهست.یکم آب حالتو بهتر میکنه"
دستش را میگیرم و وقتی بلند میشوم ستاره ها جلوی چشمم میرقصند.ولی محلشان نمیدهم.خودم را به چشمه میرسانم و روی آن خم میشوم دستم را روی خنجرم نگه میدارم و کمی از آب مینوشم.خنک است و گوارا و اهمیت نمیدهم که مسموم باشد.خسته ام.خیلی خسته.اگر میتوانستم فریاد میزدم.گریه میکردم و زمین را چنگ میزدم.مینشینم به رد زخم ها روی تنم نگاه میکنم و رویشان دست میکشم.آن دست کشیده ای که به سمتم دراز شده را میگیرم و بلند میشوم.یک لحظه که کنارش میمانم.تا راه خروجی چیزی نمانده.میخواهم به سمتش حرکت کنم ولی سوروس دستم را محکم گرفته.
"سی میدونم بهت خوش میگذره ولی باید بریم"
میگوید"هیس"
و دستش را جلوی دهانم میگیرد.و به پشت درختی میبردم.این چه مسخره بازی ایست؟!لعنتی!آرام میگوید"اونا اینجان ری.تکون نخور"
کی ها اینجا هستند؟!آنها چه کسی هستند؟!
صدای ناآشنایی سکوت شب را میشکند"بله سرور من.تمام اوامر شما مو به مو انجام شدن"
"میخوام مطمئن باشم.شواهد میخوام...برام مدرک بیار"
دو مرد قدبلند دارند درباره چیزی که نمیدانم حرف میزنند.اولی جوان و دست و پا چلفتی و دیگری میانسال با صورتی شبیه به هنرپیشه ها.آنها مرگخوارند!خدای من...همان طور گوش ایستاده ایم.مرد مسن تر میگوید"هرچیزی که باعث بشه بتونیم بهشون برسیم ارزشمنده.حتی یه تار مو سرنخه اگه بازم مثل یه ابله بیخاصیت عمل کنی؛به خون جادویی که توی رگهام جریان داره قسم،زنده زنده میسوزونمت!"
"بله لرد.به روی چشم."
باید برویم ولی نمیرویم.فضول و کمسن و سال و احمقیم پس میایستیم"اگه هر اطلاعاتی از خاندان وزیر،زیردست ها و بالا دست هاش و مدیریت مرکزی پیدا کردی بیا سراغم.یا از خاندان های ماگلی که بهت گفته بودم."
"بله سرورم"
مرد مسن تلپورت میکند و مرد جوان تر میایستد به هوا مشت میزند و به خواهر و مادر مرد مسن فحش میدهد.نمیدانم چرا.دوروی متملق.همین حالا که او اینجا بود مثل یک طوطی پاچه خوار به دورش میچرخید ولی حالا که رفته اینطور خانواده اش را به آتش میکشد.باید برویم.اما صبر میکنیم این لاغر مردنی هم برود و بعد به سمت آخرین درخت سیب میدویم دست در دست سوروس گذاشته ام و به سمت جنگل میدوم.پا از درخت سیب که آن طرف تر میگذاریم به جنگل اصلی برمیگردیم.بچه ها اینجا هستند.وود اینجاست و همگی به طرز عجیبی نگران به نظر میرسند.هنوز ما را ندیده اند.آرام میگویم"سلام به همگی"
مکس در یک صدم ثانیه به سمتم دوییده و دارد بررسی ام میکند محکم به آغوش میکشدم
"سکتهم دادی فندق!"
توی بغلش جولیت را کنار سوروس میبینم.جولیت نگران است.خیلی نگران. آرام میگویم"میدونم دلت برام تنگ شده کله پوک ولی بهتره یکم آروم تر بگیریم.دارم له میشم"
صدای وود را میشنوم"مکس و جولیت،میدونم که نگران خواهر و برادرتونید ولی اونا خستهن بذارین بیان داخل"
من در سرزمینی
که تو را در آن نبینم غریبم.
#نزارقبانی.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
پلک هایم را فاصله میدهم.نفس هایم منظم تر و عضلاتم در موقعیت بهتری قرار دارند.دور اطراف را نگاه میکنم و آن پیکر کشیده را میبینم که روی چیزی خم شده و بررسی اش میکند.در جایم مینشینم.بدون اینکه برگردد میگوید"شب بخیر"
لبخند بی اختیاری میزنم"شب بخیر.ببخشید که با برگها تنهات گذاشتم."
برمیگردد و لبخند محوی میزند"مغزم به یکم استراحت نیاز داشت.تو خیلی سروصدا میکنی"
"آره آره تو که راست میگی!"
معده ام دارد مچاله میشود.باید چیزی برای خوردن پیدا کنم.در سه شبانه روز گذشته تنها چیزهایی که خوردم یک پرس گوشت پرنده و ده پانزده تا سیب سیب بوده است.همینطوری هم لاغر بودم ولی حالا...ناخوش بنظر میرسم.احتمالاً به خاطر این است که واقعا ناخوشم.سوروس واقعا خسته بنظر میرسد اما میایستد و جلو میآید"بیا ری.اونطرف یه چشمهست.یکم آب حالتو بهتر میکنه"
دستش را میگیرم و وقتی بلند میشوم ستاره ها جلوی چشمم میرقصند.ولی محلشان نمیدهم.خودم را به چشمه میرسانم و روی آن خم میشوم دستم را روی خنجرم نگه میدارم و کمی از آب مینوشم.خنک است و گوارا و اهمیت نمیدهم که مسموم باشد.خسته ام.خیلی خسته.اگر میتوانستم فریاد میزدم.گریه میکردم و زمین را چنگ میزدم.مینشینم به رد زخم ها روی تنم نگاه میکنم و رویشان دست میکشم.آن دست کشیده ای که به سمتم دراز شده را میگیرم و بلند میشوم.یک لحظه که کنارش میمانم.تا راه خروجی چیزی نمانده.میخواهم به سمتش حرکت کنم ولی سوروس دستم را محکم گرفته.
"سی میدونم بهت خوش میگذره ولی باید بریم"
میگوید"هیس"
و دستش را جلوی دهانم میگیرد.و به پشت درختی میبردم.این چه مسخره بازی ایست؟!لعنتی!آرام میگوید"اونا اینجان ری.تکون نخور"
کی ها اینجا هستند؟!آنها چه کسی هستند؟!
صدای ناآشنایی سکوت شب را میشکند"بله سرور من.تمام اوامر شما مو به مو انجام شدن"
"میخوام مطمئن باشم.شواهد میخوام...برام مدرک بیار"
دو مرد قدبلند دارند درباره چیزی که نمیدانم حرف میزنند.اولی جوان و دست و پا چلفتی و دیگری میانسال با صورتی شبیه به هنرپیشه ها.آنها مرگخوارند!خدای من...همان طور گوش ایستاده ایم.مرد مسن تر میگوید"هرچیزی که باعث بشه بتونیم بهشون برسیم ارزشمنده.حتی یه تار مو سرنخه اگه بازم مثل یه ابله بیخاصیت عمل کنی؛به خون جادویی که توی رگهام جریان داره قسم،زنده زنده میسوزونمت!"
"بله لرد.به روی چشم."
باید برویم ولی نمیرویم.فضول و کمسن و سال و احمقیم پس میایستیم"اگه هر اطلاعاتی از خاندان وزیر،زیردست ها و بالا دست هاش و مدیریت مرکزی پیدا کردی بیا سراغم.یا از خاندان های ماگلی که بهت گفته بودم."
"بله سرورم"
مرد مسن تلپورت میکند و مرد جوان تر میایستد به هوا مشت میزند و به خواهر و مادر مرد مسن فحش میدهد.نمیدانم چرا.دوروی متملق.همین حالا که او اینجا بود مثل یک طوطی پاچه خوار به دورش میچرخید ولی حالا که رفته اینطور خانواده اش را به آتش میکشد.باید برویم.اما صبر میکنیم این لاغر مردنی هم برود و بعد به سمت آخرین درخت سیب میدویم دست در دست سوروس گذاشته ام و به سمت جنگل میدوم.پا از درخت سیب که آن طرف تر میگذاریم به جنگل اصلی برمیگردیم.بچه ها اینجا هستند.وود اینجاست و همگی به طرز عجیبی نگران به نظر میرسند.هنوز ما را ندیده اند.آرام میگویم"سلام به همگی"
مکس در یک صدم ثانیه به سمتم دوییده و دارد بررسی ام میکند محکم به آغوش میکشدم
"سکتهم دادی فندق!"
توی بغلش جولیت را کنار سوروس میبینم.جولیت نگران است.خیلی نگران. آرام میگویم"میدونم دلت برام تنگ شده کله پوک ولی بهتره یکم آروم تر بگیریم.دارم له میشم"
صدای وود را میشنوم"مکس و جولیت،میدونم که نگران خواهر و برادرتونید ولی اونا خستهن بذارین بیان داخل"
- ۴۳۵
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط