سناریو جونگکوک
وقتی جونگکوک قراره بره سربازی ..
----------------------------------------------------
لحظه رفتن..
صبح، هوا سرد بود جونگکوک موهایش را کوتاه کرده و لباسهای نظامیش رو پوشیده بود.
جیا که هنوز خوابآلود است، در بغل توست.
همه ی اعضا و آرمی ها اومدن برای خداحافظی با گلدن مکنه..
وقتی ماشین اومد..
جیا ناگهان هوشیار میشود. او که میفهمد قضیه جدی است، خودش را از بغل تو پایین میاندازد و لنگلنگان به سمت جونگکوک میدود.
:با...با..بی
جونگکوک برمیگرده..
و با لبخندی تلخ خم میشود. جیا پستونکش را از دهان درمیآورد و با دستهای کوچکش، آن را به سمت دهان جونگکوک میگیرد
جونگکوک میخندد و پیشانی جیا را میبوسد:
-مرسی عروسک من، ولی بابا نباید پستونک بخوره!
جونگکوک با یک بغلِ آخرِ طولانی، از تو و اعضا جدا میشود.
او سوار ماشین میشود و تا لحظهای که ماشین دور شود، از پنجره به شما نگاه میکند. جیا دستهای کوچکش را تکان میدهد و بلند میگوید:
«بابا... زود..بگرد(برگرد)...»
.
.چندماه بعد
.
صفحهی گوشی روشن میشود و چهرهی جونگکوک با موهای خیلی کوتاه و لباس سربازی ظاهر میشود. او کمی خسته به نظر میرسد، اما همین که چشمش به آت و جیا میافتد، آن لبخند معروفِ خرگوشیاش روی صورتش مینشیند.
جونگکوک:«سلام... وای بالاخره تونستم وصل شم! جیااا؟ فرشتهی بابا؟»
.
.
.
.
----------------------------------------------------
لحظه رفتن..
صبح، هوا سرد بود جونگکوک موهایش را کوتاه کرده و لباسهای نظامیش رو پوشیده بود.
جیا که هنوز خوابآلود است، در بغل توست.
همه ی اعضا و آرمی ها اومدن برای خداحافظی با گلدن مکنه..
وقتی ماشین اومد..
جیا ناگهان هوشیار میشود. او که میفهمد قضیه جدی است، خودش را از بغل تو پایین میاندازد و لنگلنگان به سمت جونگکوک میدود.
:با...با..بی
جونگکوک برمیگرده..
و با لبخندی تلخ خم میشود. جیا پستونکش را از دهان درمیآورد و با دستهای کوچکش، آن را به سمت دهان جونگکوک میگیرد
جونگکوک میخندد و پیشانی جیا را میبوسد:
-مرسی عروسک من، ولی بابا نباید پستونک بخوره!
جونگکوک با یک بغلِ آخرِ طولانی، از تو و اعضا جدا میشود.
او سوار ماشین میشود و تا لحظهای که ماشین دور شود، از پنجره به شما نگاه میکند. جیا دستهای کوچکش را تکان میدهد و بلند میگوید:
«بابا... زود..بگرد(برگرد)...»
.
.چندماه بعد
.
صفحهی گوشی روشن میشود و چهرهی جونگکوک با موهای خیلی کوتاه و لباس سربازی ظاهر میشود. او کمی خسته به نظر میرسد، اما همین که چشمش به آت و جیا میافتد، آن لبخند معروفِ خرگوشیاش روی صورتش مینشیند.
جونگکوک:«سلام... وای بالاخره تونستم وصل شم! جیااا؟ فرشتهی بابا؟»
.
.
.
.
- ۱۹.۵k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط