خب یک روز کاملا عادی بین منو مامانم *امروز*

خب یک روز کاملا عادی بین منو مامانم *امروز*
*من درحال که حواسم به حرف زدنه درحال انداختن کیسه زباله خالی پیش لباسا که شسته شه *
من : خو اره دیگه میخوان همین کارو کنن خووووو
*یه ساعت بعد*
مامانم: بیا زیبزمینی پیاز بده پوس بکنمممم
من : ددد وولمم کننن⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩⁦ಥ⁠‿⁠ಥ⁩
*دادن سیب زمینی پیاز و برگشت به اتاق
مامان: بیا اینا رو رندههه کننننن
من : دددد نقققق نزنننن نمیامممم
مامانم : گوه نخوررر بیاااااا
*رفتنم و در حال رنده*
*مامانم لباسشویی رو وا کرد*
مامانم خنده عصبی: یعنی خاککککهههه تو اونن سرتتت
من : باز چی شدههه
مامان:یعنی به گاویتت پی بردمممم
من : د میگممم چی شدههه
مامان : همینه دیگه همش سرتتت تو گوشیههههه
من : باز چه غلطی کردم چه ربطی بهگوشیی دارهههه
مامانم: منن اخرشش اون گوشی بی صحابو جمع میکنممممم بیا اینجاااا خرررر
*بلند شدم رفتم ببینم چیه دم در ایستادم که اول ببینم چیکار کردم و از اونجایی که اول کیسه هه رو مامانم انداخت چیزی ندیدم
مامانم : اول بیا اینجا یدونه بزنم
*من درحال یه قدم رفتن بعد هی یه قدم برگشتن اخرش کتکه رو خوردم
مامانم: مگههه کیسههع زباله رو میندازن لباسشوییییی؟ انداختی با لباسا شسته شهههه؟؟
من : کیسه زیباله؟؟
مامانم: اره انداخته بودی
من : جدی انداخته بودم؟؟*پاره از خنده
مامانم : اره بی شعور
دیدگاه ها (۸۰)

چهار بعدازظهر بود و تو دقیقاً جلوی پیست اسکیت روی یخ ایستاده...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

*راز دل*ماه وش : پیرهن های اتو کرده رو برداشتم گذاشتم تو کمد...

(بهم اعتماد کن)𝒑 ۲۶کوک : توی ح*روم*زا*ده غلط کردی همچین گوهی...

#Bad_and_good_lifepart ①ویو ا. تبا صدای الارم گوشیم از خواب ...

#Bad_and_good_lifepart ①ویو ا. تبا صدای الارم گوشیم از خواب ...

پارت ۱۰:)چند دقیقه بعد صدای در زدن اومد صدایی از پشت در گفت:...

🌼گیسوی شب🌼# پارت نود وسه...یاشار :لباسامو تند تند پوشیدم وبا...

#خورشیدوماه🌙☀️part=3بعد از کلی خسته گی کلاسمون تموم شد، بلند...

#پارت59از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم، گوشی رو میز آرایش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط