پارت ۱۰:)
پارت ۱۰:)
چند دقیقه بعد صدای در زدن اومد صدایی از پشت در گفت:
_کوکیاه!
در حالی که خم شد تا از سوراخ در نگاه کنه جواب داد:
-جین هیونگ؟
جین با لباسای بیرون معمولی ای پشت در ایستاده بود و یه کیسه هم دستش بود که به نظر میرسید توش چندتا ظرف و قوطی کنسروه. با عجله در رو به روی پسر عمه ی بزرگش باز کرد و اجازه داد که وارد اتاق شه
جین در حالی که به دور و بر اون اتاق کوچیک نگاه میکرد گفت: پس این جاییه که کوکی کوچولویه ما توش زندگی میکنه...
-آره... ببخشید که به هم ریختست...
+یـاه! راستی به مامان گفتم اومدی این مدرسه و اوضاعت چطوره بهت سلام رسوند و گفت اینارو بدم بهت...
جین همونطور که حرف میزد نشست روی تخت و کیسه پلاستیکی ای که
دستش بود به سمت پسر دراز کرد
جونگکوک در حالی که تو کیسه رو نگاه میکرد پرسید:
-این چیه؟
جین روی تخت دراز کشید:
+ کیمبَپ ، کیمچی
-از طرف من از عمه تشکر کن.
+قابلی نداشت!
مشخص بود جین از دراز کشیدن روی تخت جونگکوک لذت میبره
جونگکوک سربه سرش گذاشت:
- یه کم زیادی راحت شدیا...
و همینطور که ظرف هارو از کیسه بیرون میاورد و دونه دونه بازشون میکرد ادامه داد:
- اینجوری آخرش خوابت میبره...
جین غُرغُر کرد:
+ به جاش یکی هست که باهات حرف بزنه!!
-یـــاه هیونگ!! فردا مدرسه داریم تو نمیتونی شب اینجا بخوابی..
گفت و شروع کرد جین رو تکون دادن:
- پاشو دیگه بلند شو بیا با هم غذا بخوریم...
لازم نبود حرفش رو دوباره تکرار کنه جین از جاش بلند شد یه کیمبَپ برداشت و شروع کرد به خوردن اون دوتا تو سکوت مشغول خوردن بودن که صدای ویبره ی گوشی جین اومد گوشیش رو برداشت و سریع جواب پیامش رو داد و دوباره مشغول خوردن شد
جونگکوک پرسید:
-چیز مهمی بود؟
جین با حالت بیخیالی گفت:
+نه... مامانم بود پرسید کی برمیگردم... گفتم یکم بیشتر اینجا میمونم
دوباره بینشون سکوت شد تا بالاخره جونگکوک به حرف اومد:
خودشم نمیدونست چجوری همچین سوالی به زبونش اومده
- تو نگران منی، مگه نه هیونگ؟
+ آره، نگرانم...
چند دقیقه بعد صدای در زدن اومد صدایی از پشت در گفت:
_کوکیاه!
در حالی که خم شد تا از سوراخ در نگاه کنه جواب داد:
-جین هیونگ؟
جین با لباسای بیرون معمولی ای پشت در ایستاده بود و یه کیسه هم دستش بود که به نظر میرسید توش چندتا ظرف و قوطی کنسروه. با عجله در رو به روی پسر عمه ی بزرگش باز کرد و اجازه داد که وارد اتاق شه
جین در حالی که به دور و بر اون اتاق کوچیک نگاه میکرد گفت: پس این جاییه که کوکی کوچولویه ما توش زندگی میکنه...
-آره... ببخشید که به هم ریختست...
+یـاه! راستی به مامان گفتم اومدی این مدرسه و اوضاعت چطوره بهت سلام رسوند و گفت اینارو بدم بهت...
جین همونطور که حرف میزد نشست روی تخت و کیسه پلاستیکی ای که
دستش بود به سمت پسر دراز کرد
جونگکوک در حالی که تو کیسه رو نگاه میکرد پرسید:
-این چیه؟
جین روی تخت دراز کشید:
+ کیمبَپ ، کیمچی
-از طرف من از عمه تشکر کن.
+قابلی نداشت!
مشخص بود جین از دراز کشیدن روی تخت جونگکوک لذت میبره
جونگکوک سربه سرش گذاشت:
- یه کم زیادی راحت شدیا...
و همینطور که ظرف هارو از کیسه بیرون میاورد و دونه دونه بازشون میکرد ادامه داد:
- اینجوری آخرش خوابت میبره...
جین غُرغُر کرد:
+ به جاش یکی هست که باهات حرف بزنه!!
-یـــاه هیونگ!! فردا مدرسه داریم تو نمیتونی شب اینجا بخوابی..
گفت و شروع کرد جین رو تکون دادن:
- پاشو دیگه بلند شو بیا با هم غذا بخوریم...
لازم نبود حرفش رو دوباره تکرار کنه جین از جاش بلند شد یه کیمبَپ برداشت و شروع کرد به خوردن اون دوتا تو سکوت مشغول خوردن بودن که صدای ویبره ی گوشی جین اومد گوشیش رو برداشت و سریع جواب پیامش رو داد و دوباره مشغول خوردن شد
جونگکوک پرسید:
-چیز مهمی بود؟
جین با حالت بیخیالی گفت:
+نه... مامانم بود پرسید کی برمیگردم... گفتم یکم بیشتر اینجا میمونم
دوباره بینشون سکوت شد تا بالاخره جونگکوک به حرف اومد:
خودشم نمیدونست چجوری همچین سوالی به زبونش اومده
- تو نگران منی، مگه نه هیونگ؟
+ آره، نگرانم...
- ۲۴.۶k
- ۱۵ اسفند ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط