سناریوی داستان : قلبی از سنگ برای خواندن کپشن چک شه
{سناریوی شماره ۸ }
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
(یک ساعت بعد...)
[از زبان نویسنده:]
میدوریا توی بنز سیاه رنگی نشسته است و کلافه منتظر باکوگو
باکوگو هم همچنان در گیر انتخاب کروات است بین رنگ قرمز سفید و سبز (کلا از همچیز یه سبز 😂😐)
(ایزوکو : کاچانننننننننن 💢)
[یک ربع بعد]
لباس کاتسوکی :
*عکسش صفحه بعد*
لباس ایزوکو.. :
ایزوکو سوار شد (ایزوکو و کاتسوکی هر دو عقب میشینن چون رانده داره ماشین)
میدوریا(با اخم ): بالاخره تشریف فرما شدن بزار حدس بزنم داشتی کروات انتخاب میکردی مگه نه ؟
کاتسوکی دستش رو توی مو های پسرک کشید و نیش خندی زد و گفت: آره :) از کجا فهمیدی کَلَک
ایزوکو : آخه کار هر دفت
کاتسوکی: باشه حالا دیر که نشد غر غر میکنی
ایزوکو(آهی میکشد و دستش را روی صورتش گزاشت):
آی آی از دست تو
کاتسوکی( لحنش به کل از نرم به خشک تقیر کرد): راننده حرکت کن
([**نویسنده: بزگواران این سناریوی باکودکو نیست به خود تون امید واهی ندید الکی خب بینید ''فعلا'' ''فعلا'' کاتسوکی تنها نقطه ضعفش ایزوکو و کلا دوست نداده که ایزوکو ناراحت باشه و هروقت ایزوکو لبخند میزنه کاتسوکی ناخداگاه لبخند میزنه خب ایزوکو برای باکوگو مثل برادر کوچولوش میمونه و خیلی خیلی دوستش داره و تو اگه جرعت داری نزدیک ایزوکو شو و دیگه جونم برات بگه که ''فعلا'' ''فعلا'' تنها نقطه ضعف کاتسوکی ایزوکو و میشه گفت دل ایزوکو دوست نداره ناراحتیش رو بیبنه **])
(۱۰ دقیقه بعد)
*/راننده جلوی برج بزرگ و بسیار زیبایی(برج توکیو اسکایتری (Tokyo Skytree):) که متعلق به شرکت یور بود (راستی بچه ها الا طراحی معماری هم بلده یعنی اون طراحی میکنه و طراحی هاش میلیون ها دلار خریداری میشن) وایساد /*
عصر / ساعت ۵:۴۲ دقیقه / برج
راننده: آقایون به مقصد رسیدید
ایزوکو :(لبخندی زیبا میزند و با لحنی نرم میگوید):
ممنون ، عجله کن کاتسوکی دیر شد ۰-۰'''
کاتسوکی:(کلافه):
بابا اونا التماس کردن تا با ماااا قرار بزارن دیر شه هم مهم نیست...
ایزوکو(آهی سرداد):
کاتسوکی کاتسوکی پوف از دست تو این قرار دد دوسر سوده برای هر دو یه اندازه فایده داره میدونی من با چه درد دردسری این قرار رو گزاشتم ! اذیت نکن دیگهههه
کاتسوکی: 🤦🏻♂️ ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
[از زبان نویسنده -> ]
خب کاتسوکی بعد کلیییییییی غر غر که سر ایزوکو رو خورد از ماشین پیاده شدن و رفت توی برج الا هنوز نیومده بود ولی کارمندان بودن از ایزوکو و کاتسوکی کلی پذیرایی کردن کار مندان
ولیییییی
هم چنان کاتسوکی معتقد بود که خیلیییییی زود آمدن و ایزوکو رو حسابی کفری کرده بود
از بس غز زده بود که به ایزوکو کارد میزدی خونش در نمیومد 🤣😂
کم کم کاتسوکی متوجه شد که زیادی با ارتش امام زمان روی مخ ایزوکو رژه که نه به پر به پر کردن و اگه یه قدم دیگه بر داره اعصاب میدوریا خورد که هیچ پودر میشه و اون روی میدوریا که همه ازش میترسن و فقط خدا میدونه که اون روی میدوریا چقدر خطرناک 🤡
و کاتسوکی تصمیم گرفت دیگه کلامی حرف نزنه ۰-۰'''
خب مسخره بازی رو بزارم کنار و برگردیم سر داستان خب عزیزان بعد ۵ دقیقه الا رسید🥲
و ادامه دارد
|| پارت دوم ||
نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
(یک ساعت بعد...)
[از زبان نویسنده:]
میدوریا توی بنز سیاه رنگی نشسته است و کلافه منتظر باکوگو
باکوگو هم همچنان در گیر انتخاب کروات است بین رنگ قرمز سفید و سبز (کلا از همچیز یه سبز 😂😐)
(ایزوکو : کاچانننننننننن 💢)
[یک ربع بعد]
لباس کاتسوکی :
*عکسش صفحه بعد*
لباس ایزوکو.. :
ایزوکو سوار شد (ایزوکو و کاتسوکی هر دو عقب میشینن چون رانده داره ماشین)
میدوریا(با اخم ): بالاخره تشریف فرما شدن بزار حدس بزنم داشتی کروات انتخاب میکردی مگه نه ؟
کاتسوکی دستش رو توی مو های پسرک کشید و نیش خندی زد و گفت: آره :) از کجا فهمیدی کَلَک
ایزوکو : آخه کار هر دفت
کاتسوکی: باشه حالا دیر که نشد غر غر میکنی
ایزوکو(آهی میکشد و دستش را روی صورتش گزاشت):
آی آی از دست تو
کاتسوکی( لحنش به کل از نرم به خشک تقیر کرد): راننده حرکت کن
([**نویسنده: بزگواران این سناریوی باکودکو نیست به خود تون امید واهی ندید الکی خب بینید ''فعلا'' ''فعلا'' کاتسوکی تنها نقطه ضعفش ایزوکو و کلا دوست نداده که ایزوکو ناراحت باشه و هروقت ایزوکو لبخند میزنه کاتسوکی ناخداگاه لبخند میزنه خب ایزوکو برای باکوگو مثل برادر کوچولوش میمونه و خیلی خیلی دوستش داره و تو اگه جرعت داری نزدیک ایزوکو شو و دیگه جونم برات بگه که ''فعلا'' ''فعلا'' تنها نقطه ضعف کاتسوکی ایزوکو و میشه گفت دل ایزوکو دوست نداره ناراحتیش رو بیبنه **])
(۱۰ دقیقه بعد)
*/راننده جلوی برج بزرگ و بسیار زیبایی(برج توکیو اسکایتری (Tokyo Skytree):) که متعلق به شرکت یور بود (راستی بچه ها الا طراحی معماری هم بلده یعنی اون طراحی میکنه و طراحی هاش میلیون ها دلار خریداری میشن) وایساد /*
عصر / ساعت ۵:۴۲ دقیقه / برج
راننده: آقایون به مقصد رسیدید
ایزوکو :(لبخندی زیبا میزند و با لحنی نرم میگوید):
ممنون ، عجله کن کاتسوکی دیر شد ۰-۰'''
کاتسوکی:(کلافه):
بابا اونا التماس کردن تا با ماااا قرار بزارن دیر شه هم مهم نیست...
ایزوکو(آهی سرداد):
کاتسوکی کاتسوکی پوف از دست تو این قرار دد دوسر سوده برای هر دو یه اندازه فایده داره میدونی من با چه درد دردسری این قرار رو گزاشتم ! اذیت نکن دیگهههه
کاتسوکی: 🤦🏻♂️ ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
[از زبان نویسنده -> ]
خب کاتسوکی بعد کلیییییییی غر غر که سر ایزوکو رو خورد از ماشین پیاده شدن و رفت توی برج الا هنوز نیومده بود ولی کارمندان بودن از ایزوکو و کاتسوکی کلی پذیرایی کردن کار مندان
ولیییییی
هم چنان کاتسوکی معتقد بود که خیلیییییی زود آمدن و ایزوکو رو حسابی کفری کرده بود
از بس غز زده بود که به ایزوکو کارد میزدی خونش در نمیومد 🤣😂
کم کم کاتسوکی متوجه شد که زیادی با ارتش امام زمان روی مخ ایزوکو رژه که نه به پر به پر کردن و اگه یه قدم دیگه بر داره اعصاب میدوریا خورد که هیچ پودر میشه و اون روی میدوریا که همه ازش میترسن و فقط خدا میدونه که اون روی میدوریا چقدر خطرناک 🤡
و کاتسوکی تصمیم گرفت دیگه کلامی حرف نزنه ۰-۰'''
خب مسخره بازی رو بزارم کنار و برگردیم سر داستان خب عزیزان بعد ۵ دقیقه الا رسید🥲
و ادامه دارد
- ۲۴.۸k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط