بین دو دنیا p25
هیونجین بوسه رو عمیق تر کرد و حلقه ی دستش که دور کمر فیلیکس بود تنگ تر کرد و دست دیگش رو برد سمت موها و سر فیلیکس که کله ی فیلیکس رو به جا نگه داره. بوسه عمیق تر عمیق تر شد که یهو..
سونگمین: اَه...اَه چندشششش!!! هوی پیرمرد! مثل اینا چندش نشیاااا!!
چان: من کجام چندشه انقدر خوب و جذاب میبوسمت!؟ *با خنده*
هیونجین: شماها کی اومدید اینجاااا؟؟!!
فیلیکس: وای نه... *بچم خجالت میکشه و سرش رو فرو میکنه داخل سینه ی هیونجین*
سونگمین: به اندازه ی کافی دیدیم *با خنده*
هیونجین : نخندید! بچمو خجالت دادید!! سیشتیر کنید قلعه ما رو تنها بزارید!
چان: نموخایم
سونگمین: همین که پیرمرد گف
چان: مگه من نگفتم پیرمرد نیستمممم!
سونگمین: هستییی تو ۳۹۸ سالتههه!!!
چان: هعی خدا...مهم اینه که هنو جذاب و جوونم و همه دخترا دنبالمن!
هیونجین و فیلیکس از مکالمه ی اینا خندشون گرفته بود.
سونگمین: اوهههه!!! کدوم زنیکه ای نزدیک تو میخواد بشهه مرتیکهههه ؟؟؟!!!
چان: ع..عزیزم..مثال بود....
سونگمین: مثالو بریم قلعه میکنم تو کو...
فیلیکس: عه عه!!
سونگمین: باوشه..بریم قلعه من کارت دارم! *نفس عمیق میکشه*
هیونجین: افرین افرین برین مارو تنها بزارین..چان خاک تو سرت...وصیت نامت چیه رفیق؟
چان: سر خاکم موچی پخش کنین
هیونجین: باشه عشق داداش خدا بیامرزتت
همه میخندن حتی سونگمین که سعی میکنه نخنده و جدی باشه. سونگمین گوش چان رو میگیره و چان از درد به سمت سونگمین خم میشه و سونگمین چان رو با خودش میبره.
چان: آیی عزیزمم..پاپی ارومم
سونگمین: سیکتیر بابا
چان: هیونجین!!!! فیلیکس!!! جان ننتون کمککک!!!
هیونجین: اوهوی با ننه های ما چیکار داری؟! *خنده چه عرض کنم داره جر میخوره*
فیلیکس: سعی کن باهاش حرف بزنی چان شاید درصد زنده موندنت رو ببره بالا!!
چان: ممنون!!
هیونجین و فیلیکس به چان و سونگمین نگاه میکنن که داخل تاریکی جنگل محو میشن وبعدش به هم نگاه میکنن و بعد میخندن.
سونگمین: اَه...اَه چندشششش!!! هوی پیرمرد! مثل اینا چندش نشیاااا!!
چان: من کجام چندشه انقدر خوب و جذاب میبوسمت!؟ *با خنده*
هیونجین: شماها کی اومدید اینجاااا؟؟!!
فیلیکس: وای نه... *بچم خجالت میکشه و سرش رو فرو میکنه داخل سینه ی هیونجین*
سونگمین: به اندازه ی کافی دیدیم *با خنده*
هیونجین : نخندید! بچمو خجالت دادید!! سیشتیر کنید قلعه ما رو تنها بزارید!
چان: نموخایم
سونگمین: همین که پیرمرد گف
چان: مگه من نگفتم پیرمرد نیستمممم!
سونگمین: هستییی تو ۳۹۸ سالتههه!!!
چان: هعی خدا...مهم اینه که هنو جذاب و جوونم و همه دخترا دنبالمن!
هیونجین و فیلیکس از مکالمه ی اینا خندشون گرفته بود.
سونگمین: اوهههه!!! کدوم زنیکه ای نزدیک تو میخواد بشهه مرتیکهههه ؟؟؟!!!
چان: ع..عزیزم..مثال بود....
سونگمین: مثالو بریم قلعه میکنم تو کو...
فیلیکس: عه عه!!
سونگمین: باوشه..بریم قلعه من کارت دارم! *نفس عمیق میکشه*
هیونجین: افرین افرین برین مارو تنها بزارین..چان خاک تو سرت...وصیت نامت چیه رفیق؟
چان: سر خاکم موچی پخش کنین
هیونجین: باشه عشق داداش خدا بیامرزتت
همه میخندن حتی سونگمین که سعی میکنه نخنده و جدی باشه. سونگمین گوش چان رو میگیره و چان از درد به سمت سونگمین خم میشه و سونگمین چان رو با خودش میبره.
چان: آیی عزیزمم..پاپی ارومم
سونگمین: سیکتیر بابا
چان: هیونجین!!!! فیلیکس!!! جان ننتون کمککک!!!
هیونجین: اوهوی با ننه های ما چیکار داری؟! *خنده چه عرض کنم داره جر میخوره*
فیلیکس: سعی کن باهاش حرف بزنی چان شاید درصد زنده موندنت رو ببره بالا!!
چان: ممنون!!
هیونجین و فیلیکس به چان و سونگمین نگاه میکنن که داخل تاریکی جنگل محو میشن وبعدش به هم نگاه میکنن و بعد میخندن.
- ۱۳.۷k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط