پارت 10
پارت 10
رمان 💋عشق مدرسه ای💋
ات: اه بی ادب بیا بدو
هیونجین: کی بود؟
ات: لیسا
هیونجین: اها چی گفت؟
ات: گفت میخواد بیاد اینجا
هیونجین: ای بابا یک روز میخوایم باهم تنها باشیم یا سر و کله فیلیکس پیدا میشه یا لیسا
ات: ( خنده)
هیونجین: اخه من فدای خندت بشم✨
ات: خدانکنه هیونیی
و ات میپره بغل هیونجین و هیون لبشو میزاره روی لب ات و شروع میکنه به بوسیدن لب ات و همینجوری داشتند میبوسیدند و هیون وحشیانه لب ات و گردنش رو میبوسید . انقدر عمیق بود که صدای در رو نشنیدن. اون کسی که وارد شد فیلیکس بود تا ات و هیون رو دید کلیدش از دستش افتاد و دهنش باز موند و چشاش گشاد شده بود. ات و هیون هم غرق هم بودند و اصلا توجه حضور فیلیکس نشدند😂
که یهو فیلیکس داد زد و گفت:
فیلیکس: چیکار دارید میکنید؟
که ات فهمیدم هیون رو حل داد و گفت هیچی( با خجالت )
هیونجین: ام اصلا نفهمیدیم تو اومدی حداقل یک دری چیزی میزدی ها
فیلیکس: (خنده )خب باشه ناهار خوردید؟
هیونجین: اره
فیلیکس : اوکی
که یهو دوباره صدای در زدن اومد و ات رفت در باز کردکه دید لیسا ست و رفت بغلش و گفت:
ات: سلام لیسا خره
لیسا: سلام ات الاغه
(لیسا و ات از بغل هم در اومدند)
لیسا رو بروی فیلیکس و هیون گفت:
لیسا: اه سلام فیلیکس سلام هیونجین
و روبروی ات کرد و گفت:
لیسا: ات مگه نگفتی فیلیکس نیست؟ ( دم گوشش)
ات: نه تازه اومد( دم گوشش)
لیسا: اها( زیر لب)
هیونجین: زیر لب بهم چی میگید؟ ( خنده)
لیسا : هیچی
ات: اخه به تو چه
هیونجین: اه چرا یهو اینطوری شدی 🙄( خنده)
ات: ( خنده)
فیلیکس: خب الان که دور همین و نزدیک 6 شبه بیاین فیلم ببینیم. نظرتون چیه؟
ات و لیسا و هیون: باشه
ویو فیلیکس. هیون. ات. لیسا موقع فیلم دیدند:
( فیلم ترسناک بود)
( فیلیکس نمیدونست ات فوبیا دلقک داره و حتی لیسا فقط هیون میدونست )
وسطای فیلم بود و ات هیچی نگفت چون نمیخواست لیسا و فیلیکس بدونند که فوبیا دلقک داره
( ات کنار هیونجین و فیلیکس کنار لیسا)
که یهو جایی که دلقکه میخواست پسره رو بخوره رسید تا که دلقک هو گفت و اومد دست پسره رو کند ات رفت بغل هیونجین و گفت:
ات: شو شویی من میترسم ( بلند و بغض )
لیسا و فیلیکس سرشونو برگردونن به ات و هیون که یک خنده ریز کردند و فیلیکس گفت:
فیلیکس: شو شویی؟
ات: اه به توچه شوشو مه( بغض )
باز هم خنده کردند که. هیونجین لپ ات رو بوسید و گفت:
هیونجین: جوجوی من نترسه ( دبعد کردنشو بوسید)
و اندفعه لیسا گفت:
لیسا: جوجو خیلی رمانتیکین ها( خنده )
فیلیکس و لیاسا همنیجور داشتند می خندیدند و فیلم تموم شد و تصمیم گرفتند بخوابند چون ساعت 12 شده بود و لیسا گفت؛:
لیسا: بچه ها اشکال نداره من اینجا بخوابم؟
بقیع: ( نه )
لیسا: ممنون
ات و هیون رو تخت ات خوابیدند و لباس پایین تخت ات و فیلیکس تو اتاق خودش .
هیون داشت ناز ات رو میکشید👌😂و بوسش میکرد .
و یک جوری بغلش مرده بود که داشت خفه میشد .
که لیسا گفت:
پایان پارت
بچه ها لایک و کامنت بدید تا پارت بعد✨🎀
رمان 💋عشق مدرسه ای💋
ات: اه بی ادب بیا بدو
هیونجین: کی بود؟
ات: لیسا
هیونجین: اها چی گفت؟
ات: گفت میخواد بیاد اینجا
هیونجین: ای بابا یک روز میخوایم باهم تنها باشیم یا سر و کله فیلیکس پیدا میشه یا لیسا
ات: ( خنده)
هیونجین: اخه من فدای خندت بشم✨
ات: خدانکنه هیونیی
و ات میپره بغل هیونجین و هیون لبشو میزاره روی لب ات و شروع میکنه به بوسیدن لب ات و همینجوری داشتند میبوسیدند و هیون وحشیانه لب ات و گردنش رو میبوسید . انقدر عمیق بود که صدای در رو نشنیدن. اون کسی که وارد شد فیلیکس بود تا ات و هیون رو دید کلیدش از دستش افتاد و دهنش باز موند و چشاش گشاد شده بود. ات و هیون هم غرق هم بودند و اصلا توجه حضور فیلیکس نشدند😂
که یهو فیلیکس داد زد و گفت:
فیلیکس: چیکار دارید میکنید؟
که ات فهمیدم هیون رو حل داد و گفت هیچی( با خجالت )
هیونجین: ام اصلا نفهمیدیم تو اومدی حداقل یک دری چیزی میزدی ها
فیلیکس: (خنده )خب باشه ناهار خوردید؟
هیونجین: اره
فیلیکس : اوکی
که یهو دوباره صدای در زدن اومد و ات رفت در باز کردکه دید لیسا ست و رفت بغلش و گفت:
ات: سلام لیسا خره
لیسا: سلام ات الاغه
(لیسا و ات از بغل هم در اومدند)
لیسا رو بروی فیلیکس و هیون گفت:
لیسا: اه سلام فیلیکس سلام هیونجین
و روبروی ات کرد و گفت:
لیسا: ات مگه نگفتی فیلیکس نیست؟ ( دم گوشش)
ات: نه تازه اومد( دم گوشش)
لیسا: اها( زیر لب)
هیونجین: زیر لب بهم چی میگید؟ ( خنده)
لیسا : هیچی
ات: اخه به تو چه
هیونجین: اه چرا یهو اینطوری شدی 🙄( خنده)
ات: ( خنده)
فیلیکس: خب الان که دور همین و نزدیک 6 شبه بیاین فیلم ببینیم. نظرتون چیه؟
ات و لیسا و هیون: باشه
ویو فیلیکس. هیون. ات. لیسا موقع فیلم دیدند:
( فیلم ترسناک بود)
( فیلیکس نمیدونست ات فوبیا دلقک داره و حتی لیسا فقط هیون میدونست )
وسطای فیلم بود و ات هیچی نگفت چون نمیخواست لیسا و فیلیکس بدونند که فوبیا دلقک داره
( ات کنار هیونجین و فیلیکس کنار لیسا)
که یهو جایی که دلقکه میخواست پسره رو بخوره رسید تا که دلقک هو گفت و اومد دست پسره رو کند ات رفت بغل هیونجین و گفت:
ات: شو شویی من میترسم ( بلند و بغض )
لیسا و فیلیکس سرشونو برگردونن به ات و هیون که یک خنده ریز کردند و فیلیکس گفت:
فیلیکس: شو شویی؟
ات: اه به توچه شوشو مه( بغض )
باز هم خنده کردند که. هیونجین لپ ات رو بوسید و گفت:
هیونجین: جوجوی من نترسه ( دبعد کردنشو بوسید)
و اندفعه لیسا گفت:
لیسا: جوجو خیلی رمانتیکین ها( خنده )
فیلیکس و لیاسا همنیجور داشتند می خندیدند و فیلم تموم شد و تصمیم گرفتند بخوابند چون ساعت 12 شده بود و لیسا گفت؛:
لیسا: بچه ها اشکال نداره من اینجا بخوابم؟
بقیع: ( نه )
لیسا: ممنون
ات و هیون رو تخت ات خوابیدند و لباس پایین تخت ات و فیلیکس تو اتاق خودش .
هیون داشت ناز ات رو میکشید👌😂و بوسش میکرد .
و یک جوری بغلش مرده بود که داشت خفه میشد .
که لیسا گفت:
پایان پارت
بچه ها لایک و کامنت بدید تا پارت بعد✨🎀
- ۷۹۰
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط