𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۰
_آقای تنبل، نمیخوای لباس خونهات رو عوض کنی که بریم؟ همینجوری؟
الانشم دیره+
من همینجوریشم جذابم +
_منم لخت خیلی جذابم. نظرت چیه همونجوری بیام؟
صورت جونگکوک از حالت خندون به جدی تغییر کرد و زبونش رو داخل لپش فشرد
نشنیدم؟ +
_اهم. گفتم برو لباس بپوش، دیرمون شد
بعدش؟ +
_بعدش چیزی نگفتم که!
مطمئنی؟ +
_آره بابا، بدو برو بپوش!
جونگکوک راهش رو به سمت اتاق کج کرد و لیویا نفس عمیقی کشید
_آخیش، بهخیر گذشت!
با صدای پیامک گوشیش، به سمت مبل رفت و روش نشست
مینی هیونگ: لیویا، جک همهچیز رو به جونگسو گفته
نفس لیویا توی سینهاش حبس شد. تایپ کرد:
«چجوری؟ اصلاً مگه جک از چیزی خبر داره؟»
مینی: نه، نمیدونست؛ اما برای تلافی نرفتن تو باهاش و حرصش از جونگکوک، رفت و هر چیزی رو که تا الان از تو و جونگکوک میدونست، گفت. و خب مثل اینکه جونگسو از اول همهچیز رو میدونست، اما بودنت کنار جونگکوک شوکهاش کرد
لیویا گوشیش رو پرت کرد و سرش رو به مبل تکیه داد نفس لرزونی کشید و به سقف خیره شد
تحمل اینهمه بدبختی با هم سخت بود
جونگکوک از اتاق خارج شد و سوئیچ ماشینش رو توی انگشتش چرخوند
بریم؟ +
لیویا کاملاً حواسش پرت بود و صدای جونگکوک رو نشنید چرا هر وقت با جونگکوک خوش بود، خبر بدی به گوشش میرسید تا هرچی حال خوب توی وجودش بود، خراب بشه؟
لیویا؟ +
لیویا به خودش اومد و سرش رو از روی مبل بلند کرد
جانم؟
حواست کجاست، دختر؟ چرا یهو گرفته شدی؟ +
_چیزی نیست، خوبم دلم برای مامانم تنگ شده.
جونگکوک لبخند مهربونی زد
زود میبرمت پیشش، باشه؟ +
لیویا سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد
بریم کلیدها رو تحویل بدیم. +
اوهوم، بریم
جونگکوک چمدونها رو برد و داخل ماشین گذاشت توی این فاصله، لیویا به سمت خونهی پیرزن و پیرمرد رفت و زنگ درشون رو فشار داد
جونگکوک هم بعد از جابهجا کردن وسایل، رفت و کنار لیویا قرار گرفت
پیرزن: به همین زودی میرید؟
بله دیگه، تصمیم گرفتیم برگردیم کشورمون +
پیرزن: مراقب عشقتون باشید، پسرم با همین مدت کمی که گذشت، دلم براتون تنگ میشه
ما هم همینطور، مادرجان. خدانگهدارتون. +
پیرزن: همچنین، شما عزیزای من
جونگکوک دست لیویا رو بین دستهاش گرفت و با لبخند به سمت ماشین رفت
چقدر شیرینه وقتی زن و شوهر خطابمون میکنن +
_خیلی شیرینه.
سوار شو. +
توی طول مسیر سکوتی حاکم بود که هیچکدوم قصد شکستن اون رو نداشتن.
ترجیح دادن در سکوت به راهشون ادامه بدن و از مسیر لذت ببرن.
مطمئن بود هیچ حس دلتنگیای برای انگلیس و این روستا قرار نیست توی وجودش باشه؛ اما از طرفی هم مدیون این کشور و شهرش بود که اون دوتا رو به هم رسونده بود
بااینحال، تمام وجودش خواستار برگشتن به کشور خودش بود. حتی هوای بارونی کره رو به این کشور غریب ترجیح میداد.
نمیدونست گرفتگی دلش توی اینجا بهخاطر دوری از کشور خودشه یا غمهای زیادی که توی قلبش جمع شده بودن و با ترکیب هوای غریب و زبان متفاوتشون، بیشتر میشدن.
هرکدوم از اون دو نفر آدمهای خوبی نبودن؛ اما برای یکدیگر بهترینشون رو میذاشتن.
هرکدوم گناهکار بودن و هرکدوم بهنحوی...
تشخیص خصلتهای خوب و بد جونگکوک سخت، یا شاید غیرممکن بود.
از یه طرف، پسر خواستار تغییر یکدفعهای خودش نبود؛ اما از طرف دیگه، لیویا میتونست دلیلی برای خوب بودنش باشه، تا قلب شخص دیگهای رو نشکنه.
اما ساختار فکر و ذهن هرکسی متفاوته. ذهنی که به سمت بیماری بره، قطعاً همیشه تفکر معقولانهای نداره.
لیویا همچنان با فکرهای درگیرکنندهاش به اطراف نگاه میکرد. چشمهاش رو روی هم گذاشت تا آروم بگیره.
زمان از دستش در رفت و وقتی چشمهاش رو باز کرد، جونگکوک رو دید که موهاش رو کنار میزد.
بیدار شدی؟ +
هومم... رسیدیم کره؟
نزدیکیم. +
باشه.
جونگکوک خندهای کرد و لیویا به سمتش برگشت.
_چیه؟
صورتت پف کرده، چشماتم نیمهبازه. +
_خب که چی؟
هیچی، عزیزم. راحت باش. +
_خودت خندهدارتری!
جونگکوک قیافهاش رو متعجب کرد.
من؟ +
_بله، تو! موهات همه مثل لونهی کبوتر شده.
چرا دروغ میگی؟ موهای من صافه! +
_به من ربطی نداره!
بقیهی مسیر هم با کلکل کردنشون گذشت و حالا توی فرودگاه، همراه چمدونهاشون راهی خونه میشدن.
کجا میریم الان؟ +
_همونجایی که قبلاً بودیم؟
خونهی تو؟ هنوز خدمتکارا هستن؟ خونه همونقدر شلوغه؟ +
_بهغیر از سهچهار نفر، بقیه رو مرخص کردی؟
دوباره قراره برم توی اتاق قبلیم؟ +
_قراره بیای توی اتاق من.
همون اتاقی که هیچکس رو راه نمیدی؟ +
_همون اتاقی که قراره فقط تو رو توش راه بدم.
اوممم، چجوری میریم؟ +
_تاکسی.
اوکییی!_
سایـہ و وسوسـہ
𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۰
_آقای تنبل، نمیخوای لباس خونهات رو عوض کنی که بریم؟ همینجوری؟
الانشم دیره+
من همینجوریشم جذابم +
_منم لخت خیلی جذابم. نظرت چیه همونجوری بیام؟
صورت جونگکوک از حالت خندون به جدی تغییر کرد و زبونش رو داخل لپش فشرد
نشنیدم؟ +
_اهم. گفتم برو لباس بپوش، دیرمون شد
بعدش؟ +
_بعدش چیزی نگفتم که!
مطمئنی؟ +
_آره بابا، بدو برو بپوش!
جونگکوک راهش رو به سمت اتاق کج کرد و لیویا نفس عمیقی کشید
_آخیش، بهخیر گذشت!
با صدای پیامک گوشیش، به سمت مبل رفت و روش نشست
مینی هیونگ: لیویا، جک همهچیز رو به جونگسو گفته
نفس لیویا توی سینهاش حبس شد. تایپ کرد:
«چجوری؟ اصلاً مگه جک از چیزی خبر داره؟»
مینی: نه، نمیدونست؛ اما برای تلافی نرفتن تو باهاش و حرصش از جونگکوک، رفت و هر چیزی رو که تا الان از تو و جونگکوک میدونست، گفت. و خب مثل اینکه جونگسو از اول همهچیز رو میدونست، اما بودنت کنار جونگکوک شوکهاش کرد
لیویا گوشیش رو پرت کرد و سرش رو به مبل تکیه داد نفس لرزونی کشید و به سقف خیره شد
تحمل اینهمه بدبختی با هم سخت بود
جونگکوک از اتاق خارج شد و سوئیچ ماشینش رو توی انگشتش چرخوند
بریم؟ +
لیویا کاملاً حواسش پرت بود و صدای جونگکوک رو نشنید چرا هر وقت با جونگکوک خوش بود، خبر بدی به گوشش میرسید تا هرچی حال خوب توی وجودش بود، خراب بشه؟
لیویا؟ +
لیویا به خودش اومد و سرش رو از روی مبل بلند کرد
جانم؟
حواست کجاست، دختر؟ چرا یهو گرفته شدی؟ +
_چیزی نیست، خوبم دلم برای مامانم تنگ شده.
جونگکوک لبخند مهربونی زد
زود میبرمت پیشش، باشه؟ +
لیویا سرش رو به نشونهی مثبت تکون داد
بریم کلیدها رو تحویل بدیم. +
اوهوم، بریم
جونگکوک چمدونها رو برد و داخل ماشین گذاشت توی این فاصله، لیویا به سمت خونهی پیرزن و پیرمرد رفت و زنگ درشون رو فشار داد
جونگکوک هم بعد از جابهجا کردن وسایل، رفت و کنار لیویا قرار گرفت
پیرزن: به همین زودی میرید؟
بله دیگه، تصمیم گرفتیم برگردیم کشورمون +
پیرزن: مراقب عشقتون باشید، پسرم با همین مدت کمی که گذشت، دلم براتون تنگ میشه
ما هم همینطور، مادرجان. خدانگهدارتون. +
پیرزن: همچنین، شما عزیزای من
جونگکوک دست لیویا رو بین دستهاش گرفت و با لبخند به سمت ماشین رفت
چقدر شیرینه وقتی زن و شوهر خطابمون میکنن +
_خیلی شیرینه.
سوار شو. +
توی طول مسیر سکوتی حاکم بود که هیچکدوم قصد شکستن اون رو نداشتن.
ترجیح دادن در سکوت به راهشون ادامه بدن و از مسیر لذت ببرن.
مطمئن بود هیچ حس دلتنگیای برای انگلیس و این روستا قرار نیست توی وجودش باشه؛ اما از طرفی هم مدیون این کشور و شهرش بود که اون دوتا رو به هم رسونده بود
بااینحال، تمام وجودش خواستار برگشتن به کشور خودش بود. حتی هوای بارونی کره رو به این کشور غریب ترجیح میداد.
نمیدونست گرفتگی دلش توی اینجا بهخاطر دوری از کشور خودشه یا غمهای زیادی که توی قلبش جمع شده بودن و با ترکیب هوای غریب و زبان متفاوتشون، بیشتر میشدن.
هرکدوم از اون دو نفر آدمهای خوبی نبودن؛ اما برای یکدیگر بهترینشون رو میذاشتن.
هرکدوم گناهکار بودن و هرکدوم بهنحوی...
تشخیص خصلتهای خوب و بد جونگکوک سخت، یا شاید غیرممکن بود.
از یه طرف، پسر خواستار تغییر یکدفعهای خودش نبود؛ اما از طرف دیگه، لیویا میتونست دلیلی برای خوب بودنش باشه، تا قلب شخص دیگهای رو نشکنه.
اما ساختار فکر و ذهن هرکسی متفاوته. ذهنی که به سمت بیماری بره، قطعاً همیشه تفکر معقولانهای نداره.
لیویا همچنان با فکرهای درگیرکنندهاش به اطراف نگاه میکرد. چشمهاش رو روی هم گذاشت تا آروم بگیره.
زمان از دستش در رفت و وقتی چشمهاش رو باز کرد، جونگکوک رو دید که موهاش رو کنار میزد.
بیدار شدی؟ +
هومم... رسیدیم کره؟
نزدیکیم. +
باشه.
جونگکوک خندهای کرد و لیویا به سمتش برگشت.
_چیه؟
صورتت پف کرده، چشماتم نیمهبازه. +
_خب که چی؟
هیچی، عزیزم. راحت باش. +
_خودت خندهدارتری!
جونگکوک قیافهاش رو متعجب کرد.
من؟ +
_بله، تو! موهات همه مثل لونهی کبوتر شده.
چرا دروغ میگی؟ موهای من صافه! +
_به من ربطی نداره!
بقیهی مسیر هم با کلکل کردنشون گذشت و حالا توی فرودگاه، همراه چمدونهاشون راهی خونه میشدن.
کجا میریم الان؟ +
_همونجایی که قبلاً بودیم؟
خونهی تو؟ هنوز خدمتکارا هستن؟ خونه همونقدر شلوغه؟ +
_بهغیر از سهچهار نفر، بقیه رو مرخص کردی؟
دوباره قراره برم توی اتاق قبلیم؟ +
_قراره بیای توی اتاق من.
همون اتاقی که هیچکس رو راه نمیدی؟ +
_همون اتاقی که قراره فقط تو رو توش راه بدم.
اوممم، چجوری میریم؟ +
_تاکسی.
اوکییی!_
- ۳۴۳
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط