عشق و جنایت
عشق و جنایت
part:²⁰
هاهاهاا پارت اخره قراره حسابی اذیت کنم
نقابو از صورت دخترک برداشت و همونجا ماتش برد نقاب از دستش افتاد زمین دختر با بغض زل زده بود به یونگی میخواس حرفی بزنه ولی بغضش نمیزاشت
یونگی روی زانوهاش افتاد و شروع به گریه کرد با دیدن این صحنه یونهی ام گریش گرفت
_چطور چرا فقط بهم بگو
+هق فین من وقتی بچه بودم... اختلال دو قطبی داشتم ....و بعدش خیلی بدتر شد و من ع....عاشقت شدم و رفتم پیش جین و بهم گفت باید اون اصلی که ما...مافیا بودو انتخاب کنی
من میخواستم...میخواستم امشب بهت هق بگم ولی نشد
نمیتونم دیکه نمیشه
همینجوری داشتن اشکمیریختن و بقیه داشت با بهت بهشون نگا میکردن یکی از اونلاشیا
گفت:بسه دیگه اوت یه مافیاس و باید کشته شه
و تفنگو سمت یونهی گرفت و شلیک کرد یونهی انتظار داش که گلوله باهاش برخورد کنه ولی بعد چند ثانیه دید هیچ اتفاقی نیفتاده چشماشو باز کرد و با جسم بیجون یونگی مواجه شد تیر دقیق خورده بود وسط قلب عشقش
خون جلوی چشماشو گرفت خودشو از صندلی جدا کرد و رف سمت یونگی بغلش کرد و تفنگو از یونگی گرف و به همه شلیک کرد دیگه کسی تو اون تایم اونجا نبود یونهی داش داد میزد و گریه میکرد اون تنها کسشو از دس داده بود
کل دنیا براش خراب شده بود اون میخواس پیش معشوقش باشه به جین یه پیام برای تشکر ازش داد و تفنگو رو شقیقش گذاشت و بعد شلیک کرد
حالا دوتاشون توی خونه خودشون افتاده بودن و دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود شاید یونگیو به عنوان بهترین پلیس و یونهی رو به عنوان بزرگتریت مافیا تو کل جهان بشه شناخت کسایی که عاشق هم شدن
عاره عاره داشتان زندگی تلخه خیلیم تلخه مثه همین داستان با دروغی شیرین شروع شد ولی وقتی حقیقت فاش شد چی
بنظرم باید با یسری دروغای شیرین دست و پنجه نرم کنیم چون برای خودمون خوبه
*********
اهم تموم شد میدونم زیاد سخنانی کردم ولی خب دیگه بعد اینم فیک نمیزارم فوقش چند پارتی ولی تک پارتی در خدمتم اگه نظی دارین بگین ممنون از اونایی که حمایت کردن و
میدونم زیاد خوب نشد ببخشید دیگه بار اولم بود یچیزیو تا تهش میرم
part:²⁰
هاهاهاا پارت اخره قراره حسابی اذیت کنم
نقابو از صورت دخترک برداشت و همونجا ماتش برد نقاب از دستش افتاد زمین دختر با بغض زل زده بود به یونگی میخواس حرفی بزنه ولی بغضش نمیزاشت
یونگی روی زانوهاش افتاد و شروع به گریه کرد با دیدن این صحنه یونهی ام گریش گرفت
_چطور چرا فقط بهم بگو
+هق فین من وقتی بچه بودم... اختلال دو قطبی داشتم ....و بعدش خیلی بدتر شد و من ع....عاشقت شدم و رفتم پیش جین و بهم گفت باید اون اصلی که ما...مافیا بودو انتخاب کنی
من میخواستم...میخواستم امشب بهت هق بگم ولی نشد
نمیتونم دیکه نمیشه
همینجوری داشتن اشکمیریختن و بقیه داشت با بهت بهشون نگا میکردن یکی از اونلاشیا
گفت:بسه دیگه اوت یه مافیاس و باید کشته شه
و تفنگو سمت یونهی گرفت و شلیک کرد یونهی انتظار داش که گلوله باهاش برخورد کنه ولی بعد چند ثانیه دید هیچ اتفاقی نیفتاده چشماشو باز کرد و با جسم بیجون یونگی مواجه شد تیر دقیق خورده بود وسط قلب عشقش
خون جلوی چشماشو گرفت خودشو از صندلی جدا کرد و رف سمت یونگی بغلش کرد و تفنگو از یونگی گرف و به همه شلیک کرد دیگه کسی تو اون تایم اونجا نبود یونهی داش داد میزد و گریه میکرد اون تنها کسشو از دس داده بود
کل دنیا براش خراب شده بود اون میخواس پیش معشوقش باشه به جین یه پیام برای تشکر ازش داد و تفنگو رو شقیقش گذاشت و بعد شلیک کرد
حالا دوتاشون توی خونه خودشون افتاده بودن و دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود شاید یونگیو به عنوان بهترین پلیس و یونهی رو به عنوان بزرگتریت مافیا تو کل جهان بشه شناخت کسایی که عاشق هم شدن
عاره عاره داشتان زندگی تلخه خیلیم تلخه مثه همین داستان با دروغی شیرین شروع شد ولی وقتی حقیقت فاش شد چی
بنظرم باید با یسری دروغای شیرین دست و پنجه نرم کنیم چون برای خودمون خوبه
*********
اهم تموم شد میدونم زیاد سخنانی کردم ولی خب دیگه بعد اینم فیک نمیزارم فوقش چند پارتی ولی تک پارتی در خدمتم اگه نظی دارین بگین ممنون از اونایی که حمایت کردن و
میدونم زیاد خوب نشد ببخشید دیگه بار اولم بود یچیزیو تا تهش میرم
- ۲.۱k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط