پارت ۲۳

(اتاق کلارا. صبح روز بعد.)

(نور از لای پرده‌ها آرام وارد می‌شود. گرم نیست. هنوز زود است.)

(کلارا روی تخت دراز کشیده. همان لباس دیشب. همان جای قبلی. انگار اصلاً تکان نخورده.)

(چشم‌هاش باز است. به سقف خیره. صورتش خالی است. نه خسته، نه عصبانی، نه غمگین. فقط خالی.)

(تمام شب را همینطور بوده. یک جا. بی‌حرکت. فکر می‌کرد. ولی انگار هیچی فکر نکرده باشد.)

(صدای جیمز هنوز توی گوشش است: "بعداً می‌بینمت.")

(نه کتابخونه شمالی. نه باغ شرقی. فقط "بعداً".)

(معلوم نیست کجا. معلوم نیست کی. فقط می‌داند باید برود. باید باشد. باید منتظر بماند.)

(دستش را می‌کشد روی ملافه. خنک است. سرد.)

(دیشب کت را از روی صندلی برداشته گذاشته زیر تخت. نه برای قایم کردن. فقط برای اینکه نبینَدَش.)

(نمی‌خواهد ببیندش. نمی‌خواهد بویش را حس کند. نمی‌خواهد یادش بیفتد.)

(ولی یادش می‌افتد. بی‌اختیار.)

· (زمزمه می‌کند، با صدایی که به زور از گلویش بیرون می‌آید) "بعداً... بعداً کجا..."

(هیچ جوابی نیست. فقط باد از بیرون می‌وزد.)

(صدای پرنده‌ها می‌آید. چند تا گنجشک روی لبه پنجره نشسته‌اند. جیک جیک می‌کنند. کلارا نگاهشان می‌کند. بی‌حالت.)

(پرنده‌ها می‌پرند. می‌روند. کلارا دوباره به سقف خیره می‌شود.)

(چند ساعت همینطور می‌ماند. نمی‌خوابد. بلند هم نمی‌شود. فقط دراز کشیده. به هیچی فکر نمی‌کند. به همه چیز فکر می‌کند.)

(صدای قدم از بیرون می‌آید. نزدیک. نزدیک‌تر. در باز می‌شود.)

(سرنا وارد می‌شود. قوری چای دستش است. لبخند می‌زند. بعد می‌بیند کلارا هنوز روی تخت است. لباسش عوض نشده. موهایش آشفته. چشم‌هایش باز.)

(لبخند از روی صورتش می‌پرد.)

· "کلارا؟ هنوز بلند نشدی؟"

(کلارا جواب نمی‌دهد. فقط سرش را کمی برمی‌گرداند سمت سرنا.)

· "کلارا؟ خوبی؟ رنگت پریده."

(کلارا آرام می‌نشیند. موها را از صورتش کنار می‌زند. نگاهش هنوز خالی است.)

· "صبح بخیر سرنا."

· "صبح بخیر... تو... تو نخوابیدی؟"

· "چرا. خوابیدم."

(دروغ. سرنا می‌داند. ولی چیزی نمی‌گوید.)

· "ناهار دیشب نخوردی. گفتی گرسنه‌ام، بعد هیچی نخوردی."

· "حوصله نداشتم."

· "صبحانه می‌خوری؟"

· "شاید."

(سرنا قوری را می‌گذارد روی میز. به کلارا نگاه می‌کند. چند ثانیه سکوت. بعد می‌گوید)

· "کلارا... دیشب که برگشتی... چیزی شده؟"

· "نه."

· "چیزی شده؟ راستشو بگو."

· "گفتم نه."

(صدایش تند می‌شود. سرنا عقب می‌کشد. چند ثانیه سکوت. کلارا نفسی می‌کشد. شانه‌هایش شل می‌شود.)

· "ببخشید... نه، چیزی نشده. فقط... خوب نیستم."

· "چرا خوب نیستی؟"

· "نمی‌دونم. شاید هوا گرفته."

(به پنجره نگاه می‌کند. آسمان ابری است. شاید واقعاً هوا گرفته.)

(سرنا می‌داند چیزی هست. می‌داند کلارا چیزی قایم می‌کند. ولی سؤال نمی‌کند. یاد گرفته. هر وقت کلارا آماده باشد، خودش می‌گوید.)

· "چای بریزَم؟"

· "باشه."

(سرنا چای می‌ریزد. فنجان را می‌دهد دست کلارا. کلارا می‌گیرد. به چای نگاه می‌کند. نمی‌نوشد.)

· "امروز برنامه‌ات چیه؟"

· "نمی‌دونم. شاید کتاب بخونم."

· "کدوم کتاب؟ همونی که دیشب نصفه رها کردی؟"

(کلارا یادش می‌آید. کتابی که محکم کوبید روی میز. صفحه‌ای که هیچی ازش نفهمید.)

· "آره. همون."

· "کمکت کنم؟"

· "نه. خودم می‌خونم."

(سکوت. سرنا کنار تخت می‌نشیند. به کلارا نگاه می‌کند. کلارا هنوز به چای خیره است.)

· "کلارا..."

· "جانم؟"

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۵)

🎥 پناهیان: فقط یک نفر در دنیا گفته جنگ ۲۰ سال طول می‌کشد🔹حجت...

سناریو بی تی اس:وقتی بهشون بی محلی می‌کنی:چند ساعتی است که س...

.....پارت دوم.....

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش دوم_کنارم می‌ایستد.برای د...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

#رشد #آگاهی #آگاهی_بخشی#انسان#خودشناسی#رشد_شخصی #متن #حرف #س...

سوره اعراف ...این آیات از کسانی می‌گویند که چشم و گوش و دل د...

زیر باران، زن فرو می‌ریزد‌‌.‌.‌. نه فقط از خیس شدن، بلکه از ...

در خواستی

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط