Heir of Light and Darkness
Heir of Light and Darkness
part : 21
جونگکوک به اسم حکشده روی گردنبند خیره شده بود. دستهاش میلرزیدن؛ چون اون اسم متعلق به پادشاه سابق تاریکی بود، کسی که همه فکر میکردن سالها پیش مرده.
پدر تهیونگ... پادشاه تاریکی بود؟
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش اومد. رئیس بود.
رئیس: «حالا فهمیدی چرا این پسر اینقدر مهمه؟»
جونگکوک گردنبند رو محکم توی مشت گرفت.
- تو از اول اینو میدونستی؟
رئیس: «البته. برای همین بهت مأموریت دادم پیداش کنی.»
جونگکوک با عصبانیت بهش نگاه کرد.
- تو از من و تهیونگ برای باز کردن دروازه استفاده کردی!
رئیس لبخند زد.
رئیس: «و هنوزم میتونم ازتون استفاده کنم.»
---
تهیونگ توی یه اتاق خالی نشسته بود و به حرفهای رئیس فکر میکرد. هنوز نمیتونست باور کنه پدرش زنده باشه.
در آروم باز شد و جونگکوک وارد شد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
+ اومدی یه دروغ دیگه بهم بگی؟
جونگکوک کنارش نشست، اما فاصلهشون رو حفظ کرد.
- نه. این بار میخوام همهچیز رو بهت بگم.
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک گردنبند رو بهش داد.
- این نماد خاندان تاریکیه. فکر میکنم پدرت پادشاه سابق این خاندان بوده.
تهیونگ با ناباوری گردنبند رو گرفت.
+ پس چرا هیچکس بهم نگفته بود؟
- چون یه نفر نمیخواست حقیقت رو بفهمی.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند و بعد آروم پرسید:
+ تو هم از اول میدونستی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
- نه همهچیز رو... ولی میدونستم مأموریتم پیدا کردن توئه. باید زودتر بهت میگفتم. متأسفم، فندقک.
تهیونگ هنوز ناراحت بود، اما برای اولین بار احساس کرد جونگکوک واقعاً داره حقیقت رو میگه.
قبل از اینکه چیزی بگه، گردنبند توی دستش شروع به درخشیدن کرد.
صدای مردی توی ذهنش پیچید:
«پسرم... اگه صدای منو میشنوی، به قصر شمالی بیا. وقت زیادی نداریم.»
تهیونگ وحشتزده به جونگکوک نگاه کرد.
+ جونگکوک... فکر کنم پدرم داره باهام حرف میزنه.
جونگکوک بلند شد و دستش رو به سمتش دراز کرد.
- پس با هم میریم پیداش میکنیم.
تهیونگ به دستش نگاه کرد. هنوز نمیتونست کاملاً بهش اعتماد کنه، اما این بار دستش رو گرفت.
و هیچکدومشون نمیدونستن که توی قصر شمالی، کسی منتظرشونه که ممکنه تمام حقیقت رو تغییر بده.
~~~
ادامه دارد...
حمایت ها خیلی کم شده ها حواسم هست.
part : 21
جونگکوک به اسم حکشده روی گردنبند خیره شده بود. دستهاش میلرزیدن؛ چون اون اسم متعلق به پادشاه سابق تاریکی بود، کسی که همه فکر میکردن سالها پیش مرده.
پدر تهیونگ... پادشاه تاریکی بود؟
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرش اومد. رئیس بود.
رئیس: «حالا فهمیدی چرا این پسر اینقدر مهمه؟»
جونگکوک گردنبند رو محکم توی مشت گرفت.
- تو از اول اینو میدونستی؟
رئیس: «البته. برای همین بهت مأموریت دادم پیداش کنی.»
جونگکوک با عصبانیت بهش نگاه کرد.
- تو از من و تهیونگ برای باز کردن دروازه استفاده کردی!
رئیس لبخند زد.
رئیس: «و هنوزم میتونم ازتون استفاده کنم.»
---
تهیونگ توی یه اتاق خالی نشسته بود و به حرفهای رئیس فکر میکرد. هنوز نمیتونست باور کنه پدرش زنده باشه.
در آروم باز شد و جونگکوک وارد شد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
+ اومدی یه دروغ دیگه بهم بگی؟
جونگکوک کنارش نشست، اما فاصلهشون رو حفظ کرد.
- نه. این بار میخوام همهچیز رو بهت بگم.
تهیونگ بالاخره نگاهش کرد.
جونگکوک گردنبند رو بهش داد.
- این نماد خاندان تاریکیه. فکر میکنم پدرت پادشاه سابق این خاندان بوده.
تهیونگ با ناباوری گردنبند رو گرفت.
+ پس چرا هیچکس بهم نگفته بود؟
- چون یه نفر نمیخواست حقیقت رو بفهمی.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند و بعد آروم پرسید:
+ تو هم از اول میدونستی؟
جونگکوک نگاهش رو پایین انداخت.
- نه همهچیز رو... ولی میدونستم مأموریتم پیدا کردن توئه. باید زودتر بهت میگفتم. متأسفم، فندقک.
تهیونگ هنوز ناراحت بود، اما برای اولین بار احساس کرد جونگکوک واقعاً داره حقیقت رو میگه.
قبل از اینکه چیزی بگه، گردنبند توی دستش شروع به درخشیدن کرد.
صدای مردی توی ذهنش پیچید:
«پسرم... اگه صدای منو میشنوی، به قصر شمالی بیا. وقت زیادی نداریم.»
تهیونگ وحشتزده به جونگکوک نگاه کرد.
+ جونگکوک... فکر کنم پدرم داره باهام حرف میزنه.
جونگکوک بلند شد و دستش رو به سمتش دراز کرد.
- پس با هم میریم پیداش میکنیم.
تهیونگ به دستش نگاه کرد. هنوز نمیتونست کاملاً بهش اعتماد کنه، اما این بار دستش رو گرفت.
و هیچکدومشون نمیدونستن که توی قصر شمالی، کسی منتظرشونه که ممکنه تمام حقیقت رو تغییر بده.
~~~
ادامه دارد...
حمایت ها خیلی کم شده ها حواسم هست.
- ۱.۱k
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط