~My Dream Life~
Part 7
*ویو خونه
یورا: سلااااممممم! من اومدم.(با صدای نسبتا بلند)
م.ی: سلام عزیزم. مبارک باشه!
یورا: مرسی مامان.
و همدیگه رو بغل کردین.
م.ی: ببخشید که نتونستیم همون موقع بهت تبریک بگیم.
یورا: نه بابا این چه حرفیه! هیونبین برام توضیح داد.
م.ی: بازم معذرت میخوام!
یورا:عه مامان، بسه دیگه!
م.ی: خیله خب باشه.
پ.ی: بهبه! میبینم که دختر کارآموزم اومده.
پریدی بغل بابات و محکم بغلش کردی.
پ.ی: دیر اومدی. کجا بودی؟
یورا: واییییی! ببخشید یادم رفت بهتون بگم. با بچه ها رفته بودیم کتابخونه ریاضی کار کنیم.
م.ی: خب چطور بود؟
یورا: خوب بود. خیلی خوش گذشت.
هیونبین: اینجوری که تو میگی از قرار معلوم انگار اصلا درس کار نکردین.
همهتون خندیدین.
م.ی: خب دیگه؛ یورا، هیونبین برین لباساتون رو عوض کنین بیاین شام بخوریم.
یورا: واییی خداروشکر! انقدر گشنمه که میتونم یه فیل هم بخورم.
هیونبین: میترسم آخر سر بیای منم بخوری.
یورا: خب حالا.
و رفتین سمت اتاقاتون.
مامانت آهی کشید.
م.ی: هیییی……این دوتا کی انقدر بزرگ شدن؟
پ.ی: همینو بگو؛ انگار همین دیروز بود که هیونبین برای به دنیا اومدن یورا از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و همش بالا پایین میپرید.
م.ی: اره واقعا! بیا بریم میز رو بچینیم.
پ.ی: بریم.
*چند دقیقه بعد
یورا: خب من اومد…… واییییی(جیغ) غذای مورد علاقهام.
م.ی: میدونستم انقدر ذوق زده میشی برای همین درستش کردم.
رفتی و مامانت رو بغل کردی.
یورا: تو بهترینی.
پ.ی: خب دیگه بیاین بشینین. هیونبین(داد)
هیونبین: اومدمممم
هیونبینم اومد و سر میز نشست. همینجوری که نشسته بودین و غذا میخوردین توهم از اتفاقات امروز میگفتی و از درس خوندنتون توی کتابخونه هم تعریف میکردی که یهو هیونبین گفت
هیونبین: تازه! با یکی از ایدل های معروف کمپانی هم کلی خوش و بِش کرد.
و به تو چشمکی زد.
م.ی: اوه، داستان جالب شد. کی بود حالا؟ دختر بود، پسر بود؟ کنجکاو شدم.
یورا: هوانگ هیونجین از استری کیدز بود.
پ.ی: استری کیدز؟ چقدر اسمش آشناست!
هیونبین: همونی نبود که توی مراسم ماما جایزه دسانگ رو بردن؟
یورا: خبر ندارم. وایسا وایسا…… اره همون گروهه. یونا امروز بهم گفت. گروه معروفی هستن.
پ.ی: پس باید از اونایی باشن که خیلی مغرورن. مگه نه؟
یورا: واقعیتش منم اولش اینجوری فکر میکردم ولی بعد از اینکه صبح به یکی دیگه از اعضای گروه خوردم خیلی مهربون بود و ذره ای سرم داد نکشید. اسمش فکر کنم هان….هان جیسونگ؟ اره اره هان جیسونگ بود.
هیونبین: مثل اینکه آدمای مهربون همیشه به تورت میخورن.
یورا: شاید.
غذاتون رو خوردین. بعد از غذا هم بلند شدی و به مامانت کمک کردی میز رو جمع کنه و باهم ظرفارو شستین. بعد از اونم همهتون توی اتاق نشیمن نشستین و باهم حرف زدین.
یورا: خب دیگه من برم توی اتاقم کار دارم. از الان باید به فکر باشم که چیا میخوام بردارم.
هیونبین: بیام کمک؟
یورا: نه بابا نمیخواد زحمت میشه.
هیونبین: داری با من شوخی میکنی نه؟ پاشو بریم.
یورا: هر طور که دوست داری!
چند ساعتی توی اتاقت بودین و داشتین وسایلی که میخواستی رو لیست میکردین.
هیونبین: ظرف هم لازمته؟
یورا: چندتا میگیرم ولی ظرف آنچنانی نمیخواد چون که گفتن کافه دارن.
هیونبین: اها اوکی. راستی یادت نره چند جلد کتابم با خودت ببری.
یورا: وایییی راست گفتی.
و کتاب هم به موارد توی لیستت اضافه کردی.
یک ساعت دیگه هم همینجوری سپری کردین و از یه جایی به بعد مامانت هم اومد کمکت کرد.
م.ی: خب فکر کنم تموم شد. بده یدور دیگه هم چک کنم.
برگه رو به مامانت دادی و با دقت میخوند.
م.ی: اره دیگه؛ همه چیز رو نوشتیم. کی میخوای وسایلت رو جمع کنی؟
یورا: گفتن هفته بعد میتونین بیاین وسایلتون رو مرتب کنین و از اول ماه بعد دیگه اونجا میمونیم پس احتمالا روز قبل از رفتم وسایل رو جمع کنم که میشه شیش روز دیگه و از اونجایی که تعطیله میتونم کل روز خونه بمونم و وسایلم رو جمع کنم.
م.ی: خیلی بد شد که نمیتونی بیای خونه.
هیونبین: اره؛ اگه تو نباشی دیگه نمیتونم کسی رو اذیت کنم.
و چشمکی بهت زد. تو عاشق چشمک زدن های داداشت بودی و اون هم چون میدونست همیشه برات چشمک میزد. خیلی یهویی اشک توی چشمات جمع شد. هیونبین اومد و بغلت کرد.
هیونبین: یهو چت شد؟
یورا: نمیدونم! یهو همه چیز باهم قاطی شد.
م.ی: اوه عزیزم.
مامانت یه نگاهی به ساعت انداخت.
م.ی: خب دیگه یورا برو بخواب. هیونبین تو هم همینطور. فردا باید زود بیدار شین چون شب مهمون داریم. باید کمکم کنین.
از بغل داداشت بیرون اومدی و اونم موهات بهم ریخت. بعدش هم به همراه مامانت از اتاقت بیرون رفتن. تو هم آماده شدی که بری بخوابی.
*ویو خونه
یورا: سلااااممممم! من اومدم.(با صدای نسبتا بلند)
م.ی: سلام عزیزم. مبارک باشه!
یورا: مرسی مامان.
و همدیگه رو بغل کردین.
م.ی: ببخشید که نتونستیم همون موقع بهت تبریک بگیم.
یورا: نه بابا این چه حرفیه! هیونبین برام توضیح داد.
م.ی: بازم معذرت میخوام!
یورا:عه مامان، بسه دیگه!
م.ی: خیله خب باشه.
پ.ی: بهبه! میبینم که دختر کارآموزم اومده.
پریدی بغل بابات و محکم بغلش کردی.
پ.ی: دیر اومدی. کجا بودی؟
یورا: واییییی! ببخشید یادم رفت بهتون بگم. با بچه ها رفته بودیم کتابخونه ریاضی کار کنیم.
م.ی: خب چطور بود؟
یورا: خوب بود. خیلی خوش گذشت.
هیونبین: اینجوری که تو میگی از قرار معلوم انگار اصلا درس کار نکردین.
همهتون خندیدین.
م.ی: خب دیگه؛ یورا، هیونبین برین لباساتون رو عوض کنین بیاین شام بخوریم.
یورا: واییی خداروشکر! انقدر گشنمه که میتونم یه فیل هم بخورم.
هیونبین: میترسم آخر سر بیای منم بخوری.
یورا: خب حالا.
و رفتین سمت اتاقاتون.
مامانت آهی کشید.
م.ی: هیییی……این دوتا کی انقدر بزرگ شدن؟
پ.ی: همینو بگو؛ انگار همین دیروز بود که هیونبین برای به دنیا اومدن یورا از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و همش بالا پایین میپرید.
م.ی: اره واقعا! بیا بریم میز رو بچینیم.
پ.ی: بریم.
*چند دقیقه بعد
یورا: خب من اومد…… واییییی(جیغ) غذای مورد علاقهام.
م.ی: میدونستم انقدر ذوق زده میشی برای همین درستش کردم.
رفتی و مامانت رو بغل کردی.
یورا: تو بهترینی.
پ.ی: خب دیگه بیاین بشینین. هیونبین(داد)
هیونبین: اومدمممم
هیونبینم اومد و سر میز نشست. همینجوری که نشسته بودین و غذا میخوردین توهم از اتفاقات امروز میگفتی و از درس خوندنتون توی کتابخونه هم تعریف میکردی که یهو هیونبین گفت
هیونبین: تازه! با یکی از ایدل های معروف کمپانی هم کلی خوش و بِش کرد.
و به تو چشمکی زد.
م.ی: اوه، داستان جالب شد. کی بود حالا؟ دختر بود، پسر بود؟ کنجکاو شدم.
یورا: هوانگ هیونجین از استری کیدز بود.
پ.ی: استری کیدز؟ چقدر اسمش آشناست!
هیونبین: همونی نبود که توی مراسم ماما جایزه دسانگ رو بردن؟
یورا: خبر ندارم. وایسا وایسا…… اره همون گروهه. یونا امروز بهم گفت. گروه معروفی هستن.
پ.ی: پس باید از اونایی باشن که خیلی مغرورن. مگه نه؟
یورا: واقعیتش منم اولش اینجوری فکر میکردم ولی بعد از اینکه صبح به یکی دیگه از اعضای گروه خوردم خیلی مهربون بود و ذره ای سرم داد نکشید. اسمش فکر کنم هان….هان جیسونگ؟ اره اره هان جیسونگ بود.
هیونبین: مثل اینکه آدمای مهربون همیشه به تورت میخورن.
یورا: شاید.
غذاتون رو خوردین. بعد از غذا هم بلند شدی و به مامانت کمک کردی میز رو جمع کنه و باهم ظرفارو شستین. بعد از اونم همهتون توی اتاق نشیمن نشستین و باهم حرف زدین.
یورا: خب دیگه من برم توی اتاقم کار دارم. از الان باید به فکر باشم که چیا میخوام بردارم.
هیونبین: بیام کمک؟
یورا: نه بابا نمیخواد زحمت میشه.
هیونبین: داری با من شوخی میکنی نه؟ پاشو بریم.
یورا: هر طور که دوست داری!
چند ساعتی توی اتاقت بودین و داشتین وسایلی که میخواستی رو لیست میکردین.
هیونبین: ظرف هم لازمته؟
یورا: چندتا میگیرم ولی ظرف آنچنانی نمیخواد چون که گفتن کافه دارن.
هیونبین: اها اوکی. راستی یادت نره چند جلد کتابم با خودت ببری.
یورا: وایییی راست گفتی.
و کتاب هم به موارد توی لیستت اضافه کردی.
یک ساعت دیگه هم همینجوری سپری کردین و از یه جایی به بعد مامانت هم اومد کمکت کرد.
م.ی: خب فکر کنم تموم شد. بده یدور دیگه هم چک کنم.
برگه رو به مامانت دادی و با دقت میخوند.
م.ی: اره دیگه؛ همه چیز رو نوشتیم. کی میخوای وسایلت رو جمع کنی؟
یورا: گفتن هفته بعد میتونین بیاین وسایلتون رو مرتب کنین و از اول ماه بعد دیگه اونجا میمونیم پس احتمالا روز قبل از رفتم وسایل رو جمع کنم که میشه شیش روز دیگه و از اونجایی که تعطیله میتونم کل روز خونه بمونم و وسایلم رو جمع کنم.
م.ی: خیلی بد شد که نمیتونی بیای خونه.
هیونبین: اره؛ اگه تو نباشی دیگه نمیتونم کسی رو اذیت کنم.
و چشمکی بهت زد. تو عاشق چشمک زدن های داداشت بودی و اون هم چون میدونست همیشه برات چشمک میزد. خیلی یهویی اشک توی چشمات جمع شد. هیونبین اومد و بغلت کرد.
هیونبین: یهو چت شد؟
یورا: نمیدونم! یهو همه چیز باهم قاطی شد.
م.ی: اوه عزیزم.
مامانت یه نگاهی به ساعت انداخت.
م.ی: خب دیگه یورا برو بخواب. هیونبین تو هم همینطور. فردا باید زود بیدار شین چون شب مهمون داریم. باید کمکم کنین.
از بغل داداشت بیرون اومدی و اونم موهات بهم ریخت. بعدش هم به همراه مامانت از اتاقت بیرون رفتن. تو هم آماده شدی که بری بخوابی.
- ۲.۵k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط