The heroes generation
🤍🌊 نسل قهرمانان🌊🤍
🤍🌊 #پارت_سوم 🌊🤍
غول آسای اب، هر ۱٠٠ سال یکبار ظاهر میشه، ولی اخه هنوز صد سال نشده چجوری پس... مگر اینکه احضار شده باشه.
حداقل باید بتونیم زنده از اینجا خارج بشیم، با جدیت به اطراف نگاه کردم شاید چیزی پیدا کنم ولی چیزی نبود.
و غول اسای اب هر لحظه داشت به کشتی نزدیک میشد، پس مجبورم مبارزه کنم، با دیدن یک پسر بچه رفتم سمتش و با لبخند گفتم: "خاله جون کیف ام رو نگه میداری؟؟"
پسر بچه: "برای چی؟"
دستم رو به نشونه هیس روی لب هام گذاشتم و گفتم: "من برم یکم اب بازی میام باشه؟"
با کیوتی سری تکون داد، اوقدا بنازم، یهو به خودم اومدم، بی تربیت الان وقت قربون صدقه نیست، به کناره های کشتی رفتم و نشستم، بعد از اینکه فهمیدم کسی حواسش نیست خودم رو انداختم تو اب.
در همین حال که بین هوا و دریا بودم طلسم حباب رو خوندم، طلسم حباب یک طلسمی است که داخل یک حباب میوفتی و کسی نمیتونه بهت ضربه بزنه و خودت خیلی راحت میتونی ضربه بزنی.
به داخل دریا افتادم، اطرافم رو ارام نگاه میکردم، که حس کردم پشت سر من است، برگشتم.
یکی چهره ی خیلی بزرگ و وحشتناک، هر کسی جای من بود میگرخید، ولی متاسفانه یا بدبختانه به لطف استاد هان از اینها بدتر دیده بودم.
اروم به جلو رفتم، که غرشی کرد وایستادم و مثل ماست نگاه کردم، که یک صدایی توی سرم ایجاد شد.
صدا: "بانو دانبی، چی رو نگاه میکنی، اون یکی از قاتل های دریاییه، اگر این کارو نکنی همه میمیرن"
تو این لحظه نمیدونستم چرا حس خوبی به صدا داشتم، دستم رو به سمت شمشیر بردم که یهو حرکت کرد و اگر جاخالی نمیدادم تو دهنش بودم.
بی وقفه حمله میکرد و حتی امون دفاع رو نمیداد، یک حرکتی به ذهنم رسید، ولی متاسفانه اینقدر جرعت میخواد که.
جلو غول اسا اب وایستادم، و اون با سرعت خیلی زیاد به سمت من هجوم می اورد.
شمشیر رو بالا گرفتم، وقتی به من نزدیک شد، سریع اومدم پایین و شمشیر را فرو کردم و تا دمش بریدم.
تو اون لحظه کلی استرس و نگرانی بهم وارد شده بود، خواستم برگردم که یه نور ابی رنگ توجهم رو جلب کرد رفتم سمتش.
یک تیله ابی رنگ کوچولو و قشنگ بود، حتما هسته درونیش بود، اگر به شخصی که نیروی اب داره بدی و ازش مراقبت کنه رسما با هم میشن هم خون.
به یک بدبختی از اب اومدم بیرون و به سمت کشتی رفتم، وووییی خیلی سرده، با اینکه حتی خیس نشده بودم ولی بازم سرده.
رفتم کیف ام رو از پسر بچه گرفتم و بهش یک اب نبات دادم. تقریبا جون خیلی ها رو نجات دادم.
به شهر چانچئون رسیدم، شهر فوقالعاده قشنگیه، ادم دلش میخواد قدم بزنه ولی حیف که تو ماموریتم.
تو این شهر باید یا نقش قربانی بازی کنم یا باید بیشتر جاهایی باشم که دعوا میشه تا راحت تر بتونم اون شحص رو پیدا کنم.
چون خسته شده بودم ترجیح دادم برم اول مسافر خونه، وارد مسافر خونه شدم و یک میز رو انتخاب کردم و نشستم.
داشتم غذا سفارش میدادم که یهو صدای جیغ بلند شد، با تعجب بلند شدم، همه مردم دور هم جمع شده بودند.
رفتم جلو تر، با دیدن چهره زنه شوکه شدم، صورتش کاملا سوخته بود رفتم جلو تر که بوی بدی به بینیم خورد، اسید بود.
به اطرافم نگاه کردم، با دیدن یک فرد مشکوک که با پوزخند به صحنه رو به رو نگاه میکرد شک کردم که انگار سنگینی نگاه رو حس کرد و برگشت.
همین که نگاش به نگام خورد سریع فرار کرد، منم تند دنبالش کردم و حالا اون بدو من بدو.
به سمت یک کوچه تاریک و تنگ رفت، و وقتی رفتم خالی بود، اون لحظه فکر کردم از دستم در رفته ولی همین که برگشتم، با سه تا شخص رو به رو شدم.
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
🤍🌊 #پارت_سوم 🌊🤍
غول آسای اب، هر ۱٠٠ سال یکبار ظاهر میشه، ولی اخه هنوز صد سال نشده چجوری پس... مگر اینکه احضار شده باشه.
حداقل باید بتونیم زنده از اینجا خارج بشیم، با جدیت به اطراف نگاه کردم شاید چیزی پیدا کنم ولی چیزی نبود.
و غول اسای اب هر لحظه داشت به کشتی نزدیک میشد، پس مجبورم مبارزه کنم، با دیدن یک پسر بچه رفتم سمتش و با لبخند گفتم: "خاله جون کیف ام رو نگه میداری؟؟"
پسر بچه: "برای چی؟"
دستم رو به نشونه هیس روی لب هام گذاشتم و گفتم: "من برم یکم اب بازی میام باشه؟"
با کیوتی سری تکون داد، اوقدا بنازم، یهو به خودم اومدم، بی تربیت الان وقت قربون صدقه نیست، به کناره های کشتی رفتم و نشستم، بعد از اینکه فهمیدم کسی حواسش نیست خودم رو انداختم تو اب.
در همین حال که بین هوا و دریا بودم طلسم حباب رو خوندم، طلسم حباب یک طلسمی است که داخل یک حباب میوفتی و کسی نمیتونه بهت ضربه بزنه و خودت خیلی راحت میتونی ضربه بزنی.
به داخل دریا افتادم، اطرافم رو ارام نگاه میکردم، که حس کردم پشت سر من است، برگشتم.
یکی چهره ی خیلی بزرگ و وحشتناک، هر کسی جای من بود میگرخید، ولی متاسفانه یا بدبختانه به لطف استاد هان از اینها بدتر دیده بودم.
اروم به جلو رفتم، که غرشی کرد وایستادم و مثل ماست نگاه کردم، که یک صدایی توی سرم ایجاد شد.
صدا: "بانو دانبی، چی رو نگاه میکنی، اون یکی از قاتل های دریاییه، اگر این کارو نکنی همه میمیرن"
تو این لحظه نمیدونستم چرا حس خوبی به صدا داشتم، دستم رو به سمت شمشیر بردم که یهو حرکت کرد و اگر جاخالی نمیدادم تو دهنش بودم.
بی وقفه حمله میکرد و حتی امون دفاع رو نمیداد، یک حرکتی به ذهنم رسید، ولی متاسفانه اینقدر جرعت میخواد که.
جلو غول اسا اب وایستادم، و اون با سرعت خیلی زیاد به سمت من هجوم می اورد.
شمشیر رو بالا گرفتم، وقتی به من نزدیک شد، سریع اومدم پایین و شمشیر را فرو کردم و تا دمش بریدم.
تو اون لحظه کلی استرس و نگرانی بهم وارد شده بود، خواستم برگردم که یه نور ابی رنگ توجهم رو جلب کرد رفتم سمتش.
یک تیله ابی رنگ کوچولو و قشنگ بود، حتما هسته درونیش بود، اگر به شخصی که نیروی اب داره بدی و ازش مراقبت کنه رسما با هم میشن هم خون.
به یک بدبختی از اب اومدم بیرون و به سمت کشتی رفتم، وووییی خیلی سرده، با اینکه حتی خیس نشده بودم ولی بازم سرده.
رفتم کیف ام رو از پسر بچه گرفتم و بهش یک اب نبات دادم. تقریبا جون خیلی ها رو نجات دادم.
به شهر چانچئون رسیدم، شهر فوقالعاده قشنگیه، ادم دلش میخواد قدم بزنه ولی حیف که تو ماموریتم.
تو این شهر باید یا نقش قربانی بازی کنم یا باید بیشتر جاهایی باشم که دعوا میشه تا راحت تر بتونم اون شحص رو پیدا کنم.
چون خسته شده بودم ترجیح دادم برم اول مسافر خونه، وارد مسافر خونه شدم و یک میز رو انتخاب کردم و نشستم.
داشتم غذا سفارش میدادم که یهو صدای جیغ بلند شد، با تعجب بلند شدم، همه مردم دور هم جمع شده بودند.
رفتم جلو تر، با دیدن چهره زنه شوکه شدم، صورتش کاملا سوخته بود رفتم جلو تر که بوی بدی به بینیم خورد، اسید بود.
به اطرافم نگاه کردم، با دیدن یک فرد مشکوک که با پوزخند به صحنه رو به رو نگاه میکرد شک کردم که انگار سنگینی نگاه رو حس کرد و برگشت.
همین که نگاش به نگام خورد سریع فرار کرد، منم تند دنبالش کردم و حالا اون بدو من بدو.
به سمت یک کوچه تاریک و تنگ رفت، و وقتی رفتم خالی بود، اون لحظه فکر کردم از دستم در رفته ولی همین که برگشتم، با سه تا شخص رو به رو شدم.
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
- ۳.۷k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط