رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )
𓂃 𐙚 پارت ۳۰ | ویو آت 𐙚 𓂃
ویو صبح
ساعت ۵ صبح با ترس از خواب بیدار شدم. چند لحظه نفسنفس میزدم تا بالاخره به خودم اومدم.
بلند شدم، رفتم پایین و یه صبحونهی سبک خوردم. بعد برگشتم بالا، یه دوش سریع گرفتم، لباس فرم مدرسه رو پوشیدم و راهی مدرسه شدم.
«خواب آت»
خواب دیده بودم ته زخمی شده و نزدیک بود اتفاق بدی براش بیفته...
«اتمام»
𓂃 𐙚
ویو مدرسه
وقتی به مدرسه رسیدم، تعجب کردم. برای اولین بار کسی دور در جمع نشده بود.
با تعجب وارد شدم، اما همون لحظه چیزی دیدم که انگار قلبم رو فرو ریخت.
گوشیای که دستم بود از دستم افتاد و با صدای بلندی روی زمین خورد.
کلاس در سکوت فرو رفته بود و با صدای برخورد گوشی با زمین، همه نگاهها به سمت من برگشت.
چند لحظه فقط به ته نگاه کردم.
نمیدونستم چرا دیدنش توی اون وضعیت، اینقدر قلبم رو به تپش انداخته بود. شاید فقط به خاطر خوابی بود که دیده بودم... آره، حتماً همین بود.
با عجله به سمتش رفتم. زخمی شده بود.
با نگرانیای که از چشمهام میبارید، پرسیدم:
×: تهیونگ، چی شده؟
دستم رو روی دستش گذاشتم. دستم میلرزید.
تهیونگ متوجه لرزش دستم شد. دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخندی که نمیدونم چرا باعث آرامشم شد، گفت:
&: من حالم خوبه، نترس.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد گفتم:
×: بیا بریم درمانگاه.
مخالفتی نکرد.
&: باشه.
با هم به سمت درمانگاه مدرسه رفتیم.
پرستار دست تهیونگ رو پانسمان کرد و گفت:
پرستار: خیلی شانس آوردید، زخمش جدی نیست.
با شنیدن این جمله، نمیدونم چی شد که یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو روی دستهام گذاشتم.
انگار تازه فهمیده بودم چقدر از اینکه اتفاق بدی براش بیفته ترسیده بودم...
بعد از تموم شدن کار پرستار، به کلاس برگشتم.
𓂃 𐙚
ویو بعد از مدرسه
تهیونگ با ماشین رفت و منم راهی خونه شدم.
𓂃 𐙚
ویو خونه
رفتم لباسم رو عوض کردم، یه میکاپ لایت کردم و راهی کافه شدم.
بعد از حدود نیم ساعت به کافه رسیدم.
وقتی وارد شدم، مدیر با لبخند به سمتم اومد.
مدیر: ا/ت، از دیدنت خوشحالم.
با احترام جواب دادم:
×: ممنون رئیس. ببخشید بابت مرخصی طولانی.
رئیس: مهم نیست. الان برو پیشبندت رو بپوش و برو سر کارت.
×: بله، حتماً.
رفتم پیشبندم رو پوشیدم و مشغول کار شدم.
امروز مشتریها خیلی زیاد بودن و حسابی خسته شده بودم.
بعد از تموم شدن ساعت کاری، راهی خونه شدم.
همین که رسیدم، خودمو روی مبل انداختم.
چشمهام داشت روی هم میرفت، اما یادم افتاد هنوز آرایش دارم.
بلند شدم، رفتم بالا، آرایشم رو پاک کردم، لباسم رو عوض کردم و مستقیم خوابیدم.
𐙚 گاهی ترس از دست دادنِ کسی، قبل از اینکه خودت بفهمی چرا، قلبت رو بیشتر از چیزی که فکر میکنی نگران میکنه... 𐙚
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
ویو صبح
ساعت ۵ صبح با ترس از خواب بیدار شدم. چند لحظه نفسنفس میزدم تا بالاخره به خودم اومدم.
بلند شدم، رفتم پایین و یه صبحونهی سبک خوردم. بعد برگشتم بالا، یه دوش سریع گرفتم، لباس فرم مدرسه رو پوشیدم و راهی مدرسه شدم.
«خواب آت»
خواب دیده بودم ته زخمی شده و نزدیک بود اتفاق بدی براش بیفته...
«اتمام»
𓂃 𐙚
ویو مدرسه
وقتی به مدرسه رسیدم، تعجب کردم. برای اولین بار کسی دور در جمع نشده بود.
با تعجب وارد شدم، اما همون لحظه چیزی دیدم که انگار قلبم رو فرو ریخت.
گوشیای که دستم بود از دستم افتاد و با صدای بلندی روی زمین خورد.
کلاس در سکوت فرو رفته بود و با صدای برخورد گوشی با زمین، همه نگاهها به سمت من برگشت.
چند لحظه فقط به ته نگاه کردم.
نمیدونستم چرا دیدنش توی اون وضعیت، اینقدر قلبم رو به تپش انداخته بود. شاید فقط به خاطر خوابی بود که دیده بودم... آره، حتماً همین بود.
با عجله به سمتش رفتم. زخمی شده بود.
با نگرانیای که از چشمهام میبارید، پرسیدم:
×: تهیونگ، چی شده؟
دستم رو روی دستش گذاشتم. دستم میلرزید.
تهیونگ متوجه لرزش دستم شد. دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخندی که نمیدونم چرا باعث آرامشم شد، گفت:
&: من حالم خوبه، نترس.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد گفتم:
×: بیا بریم درمانگاه.
مخالفتی نکرد.
&: باشه.
با هم به سمت درمانگاه مدرسه رفتیم.
پرستار دست تهیونگ رو پانسمان کرد و گفت:
پرستار: خیلی شانس آوردید، زخمش جدی نیست.
با شنیدن این جمله، نمیدونم چی شد که یه نفس عمیق کشیدم و سرم رو روی دستهام گذاشتم.
انگار تازه فهمیده بودم چقدر از اینکه اتفاق بدی براش بیفته ترسیده بودم...
بعد از تموم شدن کار پرستار، به کلاس برگشتم.
𓂃 𐙚
ویو بعد از مدرسه
تهیونگ با ماشین رفت و منم راهی خونه شدم.
𓂃 𐙚
ویو خونه
رفتم لباسم رو عوض کردم، یه میکاپ لایت کردم و راهی کافه شدم.
بعد از حدود نیم ساعت به کافه رسیدم.
وقتی وارد شدم، مدیر با لبخند به سمتم اومد.
مدیر: ا/ت، از دیدنت خوشحالم.
با احترام جواب دادم:
×: ممنون رئیس. ببخشید بابت مرخصی طولانی.
رئیس: مهم نیست. الان برو پیشبندت رو بپوش و برو سر کارت.
×: بله، حتماً.
رفتم پیشبندم رو پوشیدم و مشغول کار شدم.
امروز مشتریها خیلی زیاد بودن و حسابی خسته شده بودم.
بعد از تموم شدن ساعت کاری، راهی خونه شدم.
همین که رسیدم، خودمو روی مبل انداختم.
چشمهام داشت روی هم میرفت، اما یادم افتاد هنوز آرایش دارم.
بلند شدم، رفتم بالا، آرایشم رو پاک کردم، لباسم رو عوض کردم و مستقیم خوابیدم.
𐙚 گاهی ترس از دست دادنِ کسی، قبل از اینکه خودت بفهمی چرا، قلبت رو بیشتر از چیزی که فکر میکنی نگران میکنه... 𐙚
𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪
...ادامه دارد
𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
- ۱۱.۳k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط