زیر نور ماه2 پارت 38
#زیر_نور_ماه
ᴘᴀʀᴛ 119:
فئودور: به به به..ببین کی اینجاست..دازای اوسامو یا بهتر بگم سایتو مارول خودمون..
با اخم بهش زل زدم
+ اون دهن لعنتیتو ببند فئودور..تویه عوضی باعث شدی موهبتم و زندگیم رو از دست بدم..
- اووو پسرک فندقی از اینکه سرش کلاه گذاشتم ناراحته؟..
چند قدم رفتم جلوتر و دستامو مشت کردم
+ منو اینطوری صدا نکن، فئودور..
یدفعه کاتازاکی از اون طرف اومد جلوتر و دست به سی/نه وایساد
کاتا: فکر نکنم توی موقعیتی باشی که تعیین تکلیف کنی چ برسه به اینکه حمله کنی..با اون زخما و کبودیا..اونم برعلیه دو تا موهبت دار
رومو سمتش برگردوندم و به نیگر که مثل گردنبند انداخته بود گردنش زل زدم
کاتا: چیه؟ گردنبندمو میخای؟
+ از اولم مال تو نبوده
اومد نزدیکتر و یقه امو گرفت
- جدا..؟ پس باید بگیریش
محکم مچ دستشو گرفتم تا یقه امو ول کنه ولی دستشو روی سرم کشید و دیگه هیچی نفهمیدم
«7 اگوست، ویو دازای»
با حس درد و کشیدگی توی دستام بهوش اومدم
+ این..این همون..
دور و برمو نگاهی انداختم
همون بود
منو به دستگاهی وصل کرده بودن که چند ماه پیش باهاش چویا رو شکنجه کردن
کاتا: جالبه نه؟..فئودور گفت این دستگاهو میشناسی..ولی بزار یبار دیگه واست توضیح بدم
مکث کوتاهی کرد و اومد نزدیکتر
- این دستگاه یه مولد برقه..و قدرتشو از موهبت قربانی میگیره ولی خب از اونجایی که تو موهبت نداری پس من به عنوان یه واسطه از موهبت خودم برای قدرت دادن به دستگاه استفاده میکنم
صورتشو اورد نزدیکتر و چونمو گرفت
اخم کردم
+ توی لعنتی..از من چی میخای
چونمو محکمتر گرفت و زمزمه کرد: انتقام
+ انتقام؟ ولی..واسه چی
سرمو با فشار هل داد عقب و روشو برگردوند
- بخاطر پسرم یوشی..اون مشکل انعقاد خون داشت..و تو.. چند ماه پیش با شلیک کردن بهش مسبب مرگش شدی
مهلت حرف زدن بهم نداد و داد زد: حالا با شکنجه کردنت..انتقام پسرمو میگیرم
اینو گفت و دستگاهو روشن کرد
یدفعه جریان شدیدی از چهار طرفی که وصل بودم بهم وارد شد
ناخوداگاه خودمو عقب کشیدم و صدای فریادم همه جارو پر کرد
هر دقیقه که میگذشت، حس میکردم قدرت دستگاه داره بیشتر میشه ولی هیچکاری از دستم برنمیومد..
وحشتناک بود..خیلی وحشتناک..ولی چیزی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید چویا بود..
یعنی اون روز.. همچین درد وحشتناکیو تجربه کرده بود..؟!
بلاخره جریانو قطع کرد
بدنم شل شده بود و اگه دستام به دستگاه وصل نبود حتما با صورت به زمین میخوردم
دوباره اومد نزدیک و چونمو گرفت
- میدونی پسرم قبل از مرگش چی بهم گفت؟
همینطور که با حس سوزش و درد وحشتناکی نفس نفس میزدم چشمامو باز کردم و بهش زل زدم
چنگی به موهام زد و گفت: بهم التماس کرد..التماس کرد که نجاتش بدم..ولی من.. من نتونستم
چشمامو به سختی باز نگه داشتم و همزمان با اینکه عرق سرد از پیشونیم به پایین سر میخورد با صدای ضعیفی زمزمه کردم: من...بابتش متا...سفم
- تاسفت به درد من نمیخوره...بهم التماس کن..التماس کن تا ولت کنم
با اینکه همه تنم درد میکرد خندیدم
+ اها..که این..طور... اگه منت..ظر ا..التماسی.. پس منو.. بکش.. لعن..تی..
رفت سمت دستگاه
- راستی..اینو یادم رفت بهت بگم..
مکث کوتاهی کرد و همونطور که دستگاهو روشن میکرد ادامه داد: جریانی که بهت وارد میشه روی هوشیاری هم اثر میزاره..یعنی حالا حالا ها قرار نیست از درد بیهوش بشی، پسره کله فندقی..
چشمام لرزید
انتظار اینو نداشتم.. ولی قبل از اینکه حرفی بزنم دستگاهو روشن کرد و لا به لای فریادم زیرل/ب زمزمه اش به گوشم میخورد: امیدوارم زجر کشیدنشو تماشا کنی، یوشی.. من دارم انتقامتو میگیرم..
شرمنده بچه ها که چند روزی نبودم❤❤
ᴘᴀʀᴛ 119:
فئودور: به به به..ببین کی اینجاست..دازای اوسامو یا بهتر بگم سایتو مارول خودمون..
با اخم بهش زل زدم
+ اون دهن لعنتیتو ببند فئودور..تویه عوضی باعث شدی موهبتم و زندگیم رو از دست بدم..
- اووو پسرک فندقی از اینکه سرش کلاه گذاشتم ناراحته؟..
چند قدم رفتم جلوتر و دستامو مشت کردم
+ منو اینطوری صدا نکن، فئودور..
یدفعه کاتازاکی از اون طرف اومد جلوتر و دست به سی/نه وایساد
کاتا: فکر نکنم توی موقعیتی باشی که تعیین تکلیف کنی چ برسه به اینکه حمله کنی..با اون زخما و کبودیا..اونم برعلیه دو تا موهبت دار
رومو سمتش برگردوندم و به نیگر که مثل گردنبند انداخته بود گردنش زل زدم
کاتا: چیه؟ گردنبندمو میخای؟
+ از اولم مال تو نبوده
اومد نزدیکتر و یقه امو گرفت
- جدا..؟ پس باید بگیریش
محکم مچ دستشو گرفتم تا یقه امو ول کنه ولی دستشو روی سرم کشید و دیگه هیچی نفهمیدم
«7 اگوست، ویو دازای»
با حس درد و کشیدگی توی دستام بهوش اومدم
+ این..این همون..
دور و برمو نگاهی انداختم
همون بود
منو به دستگاهی وصل کرده بودن که چند ماه پیش باهاش چویا رو شکنجه کردن
کاتا: جالبه نه؟..فئودور گفت این دستگاهو میشناسی..ولی بزار یبار دیگه واست توضیح بدم
مکث کوتاهی کرد و اومد نزدیکتر
- این دستگاه یه مولد برقه..و قدرتشو از موهبت قربانی میگیره ولی خب از اونجایی که تو موهبت نداری پس من به عنوان یه واسطه از موهبت خودم برای قدرت دادن به دستگاه استفاده میکنم
صورتشو اورد نزدیکتر و چونمو گرفت
اخم کردم
+ توی لعنتی..از من چی میخای
چونمو محکمتر گرفت و زمزمه کرد: انتقام
+ انتقام؟ ولی..واسه چی
سرمو با فشار هل داد عقب و روشو برگردوند
- بخاطر پسرم یوشی..اون مشکل انعقاد خون داشت..و تو.. چند ماه پیش با شلیک کردن بهش مسبب مرگش شدی
مهلت حرف زدن بهم نداد و داد زد: حالا با شکنجه کردنت..انتقام پسرمو میگیرم
اینو گفت و دستگاهو روشن کرد
یدفعه جریان شدیدی از چهار طرفی که وصل بودم بهم وارد شد
ناخوداگاه خودمو عقب کشیدم و صدای فریادم همه جارو پر کرد
هر دقیقه که میگذشت، حس میکردم قدرت دستگاه داره بیشتر میشه ولی هیچکاری از دستم برنمیومد..
وحشتناک بود..خیلی وحشتناک..ولی چیزی که تو اون لحظه به ذهنم میرسید چویا بود..
یعنی اون روز.. همچین درد وحشتناکیو تجربه کرده بود..؟!
بلاخره جریانو قطع کرد
بدنم شل شده بود و اگه دستام به دستگاه وصل نبود حتما با صورت به زمین میخوردم
دوباره اومد نزدیک و چونمو گرفت
- میدونی پسرم قبل از مرگش چی بهم گفت؟
همینطور که با حس سوزش و درد وحشتناکی نفس نفس میزدم چشمامو باز کردم و بهش زل زدم
چنگی به موهام زد و گفت: بهم التماس کرد..التماس کرد که نجاتش بدم..ولی من.. من نتونستم
چشمامو به سختی باز نگه داشتم و همزمان با اینکه عرق سرد از پیشونیم به پایین سر میخورد با صدای ضعیفی زمزمه کردم: من...بابتش متا...سفم
- تاسفت به درد من نمیخوره...بهم التماس کن..التماس کن تا ولت کنم
با اینکه همه تنم درد میکرد خندیدم
+ اها..که این..طور... اگه منت..ظر ا..التماسی.. پس منو.. بکش.. لعن..تی..
رفت سمت دستگاه
- راستی..اینو یادم رفت بهت بگم..
مکث کوتاهی کرد و همونطور که دستگاهو روشن میکرد ادامه داد: جریانی که بهت وارد میشه روی هوشیاری هم اثر میزاره..یعنی حالا حالا ها قرار نیست از درد بیهوش بشی، پسره کله فندقی..
چشمام لرزید
انتظار اینو نداشتم.. ولی قبل از اینکه حرفی بزنم دستگاهو روشن کرد و لا به لای فریادم زیرل/ب زمزمه اش به گوشم میخورد: امیدوارم زجر کشیدنشو تماشا کنی، یوشی.. من دارم انتقامتو میگیرم..
شرمنده بچه ها که چند روزی نبودم❤❤
- ۲۶.۴k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط