برده عمارت جئون
پارت ¹³⁹
جواب رو خودم میدونستم چون خودم باعث و بانی اون حال و روزش بودم.
جونگکوک نامرد نبود.
سرش رو نزدیک آورد،خیلی نزدیک.
جوری که نفس هاش بهم میفهموند هنوز زنده ام اما زیر دست اون مرد با مرده فرقی ندارم:
-جوابش واضحه
شاید چون تو بچم و کشتی
درست میگفت.
اشتباه کرده بودم.
من باعث شدم زندگی خودم و جونگکوک نابود بشه.
ولی دیگه بریده بودم.
باید تمومش میکردم.
چشمام رو روی هم فشار دادم و محکم و بدون اینکه صدام بلرزه گفتم:
-حکم قتل اعدامه...
گوشه ی لبش به نیشخند بالا رفت.
بدجنس که میشد بیشتر ازش حساب میبردم:
-منم میکشمت ولی به روش خودم
با زجر کش کردن تو و بابات انتقامم و میگیرم
میدونی برای اینکه تو رو ببینه چقدر التماس کرد...
به پاهام افتاده بود که یه دیقه بذارم بیاد تو اتاقت
اما اجازه ندادم!
پیرمرد بیچاره خیلی تحقیر شد
وقتی از بابام میگفت خون توی رگام یخ میزد.
بابت اشتباه من اون مجازات میشد.
مشت محکمی به قفسه ی سینه اش کوبیدم و جیغ کشیدم:
-عوضی
چجوری دلت اومد بی رحم...
چجوری تونستی...
عصبانی که شد با حرص به فکم چنگ زد و صورتم رو جوری بالا کشید که مجبور شدم روی نوک پاهام وایسم تا تعادلم بهم نریزه.
سرش رو پایین اورد و غرید :
-منم مثل تو گریه میکردم
اون موقعا فقط ۱۰ سالم بود
بابای تو مگه به من و بابام رحم کرد که من به خودش و توله اش رحم کنم؟
چشمام لبریز از اشک بود.
فکم رو که با غیظ ول کرد تلنگری خوردم و به ضرب روی زمین افتادم.
پهلوم به لبه ی میز برخورد کرد و از درد صورتم توی هم رفت.
جونگکوک با اون زبون نیشدار جوری بهم زخم میزد که طعم تلخ انتقام رو بیشتر حس کنم.
لگدی به جعبه های کفش کوبید و گفت:
-میای پایین و در حضور همه از زنم بابت لطفی که در حقت کرده تشکر میکنی.
لیاقت پوشیدن همچین چیزایی رو نداری ولی به لطف زنم نصیبت شد
دیگه جدی جدی رفتم بخوابم😂😂
جواب رو خودم میدونستم چون خودم باعث و بانی اون حال و روزش بودم.
جونگکوک نامرد نبود.
سرش رو نزدیک آورد،خیلی نزدیک.
جوری که نفس هاش بهم میفهموند هنوز زنده ام اما زیر دست اون مرد با مرده فرقی ندارم:
-جوابش واضحه
شاید چون تو بچم و کشتی
درست میگفت.
اشتباه کرده بودم.
من باعث شدم زندگی خودم و جونگکوک نابود بشه.
ولی دیگه بریده بودم.
باید تمومش میکردم.
چشمام رو روی هم فشار دادم و محکم و بدون اینکه صدام بلرزه گفتم:
-حکم قتل اعدامه...
گوشه ی لبش به نیشخند بالا رفت.
بدجنس که میشد بیشتر ازش حساب میبردم:
-منم میکشمت ولی به روش خودم
با زجر کش کردن تو و بابات انتقامم و میگیرم
میدونی برای اینکه تو رو ببینه چقدر التماس کرد...
به پاهام افتاده بود که یه دیقه بذارم بیاد تو اتاقت
اما اجازه ندادم!
پیرمرد بیچاره خیلی تحقیر شد
وقتی از بابام میگفت خون توی رگام یخ میزد.
بابت اشتباه من اون مجازات میشد.
مشت محکمی به قفسه ی سینه اش کوبیدم و جیغ کشیدم:
-عوضی
چجوری دلت اومد بی رحم...
چجوری تونستی...
عصبانی که شد با حرص به فکم چنگ زد و صورتم رو جوری بالا کشید که مجبور شدم روی نوک پاهام وایسم تا تعادلم بهم نریزه.
سرش رو پایین اورد و غرید :
-منم مثل تو گریه میکردم
اون موقعا فقط ۱۰ سالم بود
بابای تو مگه به من و بابام رحم کرد که من به خودش و توله اش رحم کنم؟
چشمام لبریز از اشک بود.
فکم رو که با غیظ ول کرد تلنگری خوردم و به ضرب روی زمین افتادم.
پهلوم به لبه ی میز برخورد کرد و از درد صورتم توی هم رفت.
جونگکوک با اون زبون نیشدار جوری بهم زخم میزد که طعم تلخ انتقام رو بیشتر حس کنم.
لگدی به جعبه های کفش کوبید و گفت:
-میای پایین و در حضور همه از زنم بابت لطفی که در حقت کرده تشکر میکنی.
لیاقت پوشیدن همچین چیزایی رو نداری ولی به لطف زنم نصیبت شد
دیگه جدی جدی رفتم بخوابم😂😂
- ۴۸.۳k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط