{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبِ جمعه شده و روضه مرا ریخت به هم

شبِ جمعه شده و روضه مرا ریخت به هم

فاطمه‌ آمده و کرب وبلا ریخت به هم

واژه ای نظمِ جهان را به تلاطم انداخت

مادرے گفت بُنَیّ َ" همه جا ریخت به هم
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

﷽ 🖤🥀🖤🌙 کم‌کم داریم نزدیک می‌شیم به این ایام… 🥀😭🌑🕯️ شب گریه ک...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۲

ببین الان عادت شده نبودت. ولی من یادت میوفتم، ساعت از ⁰⁰ : ⁰...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

📣 به مناسبت ۱۷ مهرماه؛ سالگرد تنفیذ حکم دوره اول ریاست‌جمهور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط