رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳
شب را در خانه خواهرم سپری کردم. برایم غیر ممکن بود که از آن شب بگذرم و آن شب تمام شد. و الان من ماندم با چشمانی که از شدت درد نمی توانم آنها را باز کنم. تصمیم داشتم نروم دانشگاه اما گفتم اگر برم افکارم فرصت کمتری پیدا می کنند تا مرا تجزیه کنند. از شوهر خواهرم مرا به دانشگاه رساند. در هنگام خداحافظی ازم خواست اگر اتفاقی افتاد حتما به او زنگ بزنم. ای کاش می توانستم برگردم به قبل و آن شب بهت زنگ بزنم لوکا.
ساعت ۹ صبح بود سر کلاس تشریح آدم بودم که استاد مرا به خاطر حواس پرتی از کلاس اخراج کرد. حق داشت و منم حق داشتم که به هر چیزی فکر کنم به غیر از درس. اتفاقاتی که طی ۲۴ ساعت گذشته برام افتاده بود اصلا طبیعی نبود. نتونستم آن روز را در دانشگاه تحمل کنم پس رفتم به سمت خانه یا شاید به سمت سردخانهام رفتم. یعنی واقعا ممکن بود پدرم مرا بکشد؟
از دانشگاه تا خانه با اتوبوس یک ساعت راه بود. سوار اتوبوس شدم و در کل مسیر از خودم پرسیدم دارم چه کار می کنم، چرا دارم میرم خانه ، چرا به مکانی دارم میرم که کسی منتظرم نیست ؟
به مقصد رسیدم. به خانهٔ که بوی خشم می داد . خانه معماری امریکای-ویلایی داشت. بیرون خانه حس و حال محبت و دوستی و صمیمیت میداد اما درون آن پر از تنفر و بی زاری از یکدیگر. قبل از آمدن پدر ویلیام هم این تنفر داخل خونه وجود داشته و الان تشدید شده بود.
به سمت در ورودی رفتم و بالای ۱۰ بار زنگ ورودی را زدم اما هیچ کس در را برایم باز نکرد . گویا کسی نمی خواست مرا به مکانش راه دهد.یادم امد زیر زیرپای جلوی در یک کلید قرار داشت سعی کردم پیداش کنم و در را باهاش باز کنم اما در ذهنم سوال شد چرا من اینقدر تلاش می کنم خودم را وارد خانهای کنم که مرا پس می زند.
وارد شدم و دیدم شلوغ است. شلوغ از درد و رنج. مادرم طبق معمول در آشپزخانه بود و پدرم داشت اخبار گوش می داد معلوم بود قبل از ورود من دعوای بین آنها به وجود آمده بوی خانه این خبر را می رساند. کسی به من توجه نکرد . مادر با لحن عصبانی گفت غذا اماده است؛ از ترس اینکه نکنه مادرم به خاطر تاخیر در حاظر شدن در آشپزخانه بدون اینکه دستانم بشویم یا حتا لباس هایم را تعویض کنم به سرعت رفتم در آشپزخانه. پدرم قبل از من در آشپزخانه حضور پیدا کرده بود . مادرم فقط برای دو نفر غذا آماده کرده بود . مطمئنا برای من غذایی نبود. مادرم با لحنی آغشته به خشم و نفرت خطاب به من گفت:((با خود گفتم شاید امشب هم پیش یک پسر بخوابی و برای غذایی نیای)).
تعجب کردم.
پدرم اضافه کرد:((معلوم نیست دختر بزرگ کرده ام یا عروسک برای مرد های توی خیابان)).
این چه حرف هایی است که به من می زنند. من که قاتل نیستم من مقتول هستم.
با لحنی آسیب پذیر گفتم چه می گوید؟
بابا زیر لب چیزی گفته که من متوجه نشدهام ولی فکر کنم اول گفت دختریه... اما با لحن جدیدی گفت خانوادهٔ محترم لوتر توی احمق رو از ما طلب کرده و برای پس فردا ما رو به رستوران خودشان دعوت کرده اند. برو آرایشگاه یکم به خودت برس تا کمتر زشت به نظر برسی تا شاید ویلیام ازت راضی باشه.
از حرف های پرم شاخ در آوردم. که چگونه توانست این حرف ها را به من بزند . چرا من گیر این انسان های بد افتاده ام. حس کردم چشمانم خیس شدن . یک شعله درون به وجود آمد که بهم شجاعتی داد تا با تمام وجود آن شب را با جزئیات برای خانوادهام توضیح بدهام . بعد از اینکه یک دعوای با خانواده ام داشتم از خانه بیرون زدم.آن شب به این نتیجه رسیدم که به اندازه ی کل جهان تنها هستم.
ساعت ۹ صبح بود سر کلاس تشریح آدم بودم که استاد مرا به خاطر حواس پرتی از کلاس اخراج کرد. حق داشت و منم حق داشتم که به هر چیزی فکر کنم به غیر از درس. اتفاقاتی که طی ۲۴ ساعت گذشته برام افتاده بود اصلا طبیعی نبود. نتونستم آن روز را در دانشگاه تحمل کنم پس رفتم به سمت خانه یا شاید به سمت سردخانهام رفتم. یعنی واقعا ممکن بود پدرم مرا بکشد؟
از دانشگاه تا خانه با اتوبوس یک ساعت راه بود. سوار اتوبوس شدم و در کل مسیر از خودم پرسیدم دارم چه کار می کنم، چرا دارم میرم خانه ، چرا به مکانی دارم میرم که کسی منتظرم نیست ؟
به مقصد رسیدم. به خانهٔ که بوی خشم می داد . خانه معماری امریکای-ویلایی داشت. بیرون خانه حس و حال محبت و دوستی و صمیمیت میداد اما درون آن پر از تنفر و بی زاری از یکدیگر. قبل از آمدن پدر ویلیام هم این تنفر داخل خونه وجود داشته و الان تشدید شده بود.
به سمت در ورودی رفتم و بالای ۱۰ بار زنگ ورودی را زدم اما هیچ کس در را برایم باز نکرد . گویا کسی نمی خواست مرا به مکانش راه دهد.یادم امد زیر زیرپای جلوی در یک کلید قرار داشت سعی کردم پیداش کنم و در را باهاش باز کنم اما در ذهنم سوال شد چرا من اینقدر تلاش می کنم خودم را وارد خانهای کنم که مرا پس می زند.
وارد شدم و دیدم شلوغ است. شلوغ از درد و رنج. مادرم طبق معمول در آشپزخانه بود و پدرم داشت اخبار گوش می داد معلوم بود قبل از ورود من دعوای بین آنها به وجود آمده بوی خانه این خبر را می رساند. کسی به من توجه نکرد . مادر با لحن عصبانی گفت غذا اماده است؛ از ترس اینکه نکنه مادرم به خاطر تاخیر در حاظر شدن در آشپزخانه بدون اینکه دستانم بشویم یا حتا لباس هایم را تعویض کنم به سرعت رفتم در آشپزخانه. پدرم قبل از من در آشپزخانه حضور پیدا کرده بود . مادرم فقط برای دو نفر غذا آماده کرده بود . مطمئنا برای من غذایی نبود. مادرم با لحنی آغشته به خشم و نفرت خطاب به من گفت:((با خود گفتم شاید امشب هم پیش یک پسر بخوابی و برای غذایی نیای)).
تعجب کردم.
پدرم اضافه کرد:((معلوم نیست دختر بزرگ کرده ام یا عروسک برای مرد های توی خیابان)).
این چه حرف هایی است که به من می زنند. من که قاتل نیستم من مقتول هستم.
با لحنی آسیب پذیر گفتم چه می گوید؟
بابا زیر لب چیزی گفته که من متوجه نشدهام ولی فکر کنم اول گفت دختریه... اما با لحن جدیدی گفت خانوادهٔ محترم لوتر توی احمق رو از ما طلب کرده و برای پس فردا ما رو به رستوران خودشان دعوت کرده اند. برو آرایشگاه یکم به خودت برس تا کمتر زشت به نظر برسی تا شاید ویلیام ازت راضی باشه.
از حرف های پرم شاخ در آوردم. که چگونه توانست این حرف ها را به من بزند . چرا من گیر این انسان های بد افتاده ام. حس کردم چشمانم خیس شدن . یک شعله درون به وجود آمد که بهم شجاعتی داد تا با تمام وجود آن شب را با جزئیات برای خانوادهام توضیح بدهام . بعد از اینکه یک دعوای با خانواده ام داشتم از خانه بیرون زدم.آن شب به این نتیجه رسیدم که به اندازه ی کل جهان تنها هستم.
- ۲۴.۴k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط