مدلینگ (پارت ۵۱)
لیا: تو هنوز دلت پیش میاست من نمیخوام با کسی که به جز من یکی دیگه رو دوست داره زندگی کنم
کوک: کی گفتههه؟؟
لیا: سرد شدن بی دلیلت عکستون
کوک: سرد شدنم برا عکست بود، من گاو (بلانسبت) ندادم چک کنن که واقعیه یا فتوشاپ
لیا: دیگه برام مهم نیست
کوک: خواهش میکنممممم *التماس*
بی اعتنا بهم میره داخل، همینجور دنبالش میرم التماسش میکنم
لیا: باباجون میشه بریم خونه من حال ندارم
کوک: عمو تروخدا نه
(( تا الان که کوک و لیا بیرون بودن، بابابزرگ مامان بابای لیا رو راضی کرده ))
بابا: ببند*رو به کوک* پدربزرگ اجازه بدن چشم
بابابزرگ: باشه میتونین برین
بابا: بریم دختر
بابابزرگو بغل میکنه
لیا: بابابزرگ من فردا از اینجا برای همیشه میرم خیلی دلم براتون تنگ میشه
کوک: هن؟ *بلند، تعجب، عصبی*
بابابزرگ: چی؟ میری؟ کجا میری؟
لیا: برمیگردم فرانسه
مامان بابا: چی؟ چرا؟
لیا: میخوام کلا فرانسه بمونم
بابابزرگ یه نگاه به من میندازه بعد به لیا میگه...
بابابزرگ: نه نمیشه بری خونه زندگیت چی پس
لیا: برام دیگه هیچی مهم نیست نمیخوام تو کره بمونم
کوک: ینی چیییی؟ چی چیو میخوام برم ، چرا چرت و پرت میگی لیا
جوابمو نمیده
کوک: خانوم جئون، شما جایی تشریف نبرید، حالا میخوای جواب منو بده میخوای نده
لیا: به تو ربطی نداره
کوک: ربط نداره؟ از کی تاحالا زندگی یه زن به شوهرش ربط نداره؟
لیا: تو شوهر من نیستی بهت که گفتم من فردا طلاق میگیرم ازت
کوک: احیانا منم باید اون برگه کوفتیو امضا کنما
لیا: چون به دلیل خیانت میخوام طلاق بگیرم دادگاه مجبورت میکنه امضا کنی
کوک: من بت خیانت نکردم چرا نمیفهمی *داد*
لیا: پس اون عکسا چی بود؟ من بودم اون هر*زه رو بوسیدم؟...... اخ ببخشید به عشقت گفتم هر*زه ناراحت نشیا
کوک: بابا اون هر*زه منو بزور بوسید *شمرده شمرده و واضح و کلافه*
لیا: باور نمیکنم
کوک: چیکار کنم باور کنی؟
لیا: هرکاری هم بکنی من باور نمیکنم و سر تصمیمم هستم
کوک: نمیذارم بری
لیا: نمیتونی
کوک: میبینی
یه تنه بهم میزنه و از کنارم رد میشه و میره سمت ماشین
کوک: تو که میدونی من پای حرفم وایمیستم *آروم پوزخند*
میرن خونه گوشیم زنگ میخوره
// مکالمه //
کوک: سلام هیونگ
ته: سلام، چیشد قبول کرد؟
کوک: نههههه *ناراحت*
ته: الان میخوای چیکار کنی پس
کوک: بت میگم *لحن شیطانی*
ته: چی تو اون سرت میگذره که این لحنو به خودت گرفتی؟
کوک: دارم میگم ، میگم بت ، دارم میام شرکت
ته: اوکی ماهم منتظریم
کوک: بای
ته: فعلا
//پایان مکالمه //
میرم سمت شرکت
~شرایط :
~ ۸۳۵ فالوور🎀
~ ۴۰ لایک🩷
~ ۴۰ کامنت🩰
حمایت یادت نره کیوتی🙃🫶🏻
~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
کوک: کی گفتههه؟؟
لیا: سرد شدن بی دلیلت عکستون
کوک: سرد شدنم برا عکست بود، من گاو (بلانسبت) ندادم چک کنن که واقعیه یا فتوشاپ
لیا: دیگه برام مهم نیست
کوک: خواهش میکنممممم *التماس*
بی اعتنا بهم میره داخل، همینجور دنبالش میرم التماسش میکنم
لیا: باباجون میشه بریم خونه من حال ندارم
کوک: عمو تروخدا نه
(( تا الان که کوک و لیا بیرون بودن، بابابزرگ مامان بابای لیا رو راضی کرده ))
بابا: ببند*رو به کوک* پدربزرگ اجازه بدن چشم
بابابزرگ: باشه میتونین برین
بابا: بریم دختر
بابابزرگو بغل میکنه
لیا: بابابزرگ من فردا از اینجا برای همیشه میرم خیلی دلم براتون تنگ میشه
کوک: هن؟ *بلند، تعجب، عصبی*
بابابزرگ: چی؟ میری؟ کجا میری؟
لیا: برمیگردم فرانسه
مامان بابا: چی؟ چرا؟
لیا: میخوام کلا فرانسه بمونم
بابابزرگ یه نگاه به من میندازه بعد به لیا میگه...
بابابزرگ: نه نمیشه بری خونه زندگیت چی پس
لیا: برام دیگه هیچی مهم نیست نمیخوام تو کره بمونم
کوک: ینی چیییی؟ چی چیو میخوام برم ، چرا چرت و پرت میگی لیا
جوابمو نمیده
کوک: خانوم جئون، شما جایی تشریف نبرید، حالا میخوای جواب منو بده میخوای نده
لیا: به تو ربطی نداره
کوک: ربط نداره؟ از کی تاحالا زندگی یه زن به شوهرش ربط نداره؟
لیا: تو شوهر من نیستی بهت که گفتم من فردا طلاق میگیرم ازت
کوک: احیانا منم باید اون برگه کوفتیو امضا کنما
لیا: چون به دلیل خیانت میخوام طلاق بگیرم دادگاه مجبورت میکنه امضا کنی
کوک: من بت خیانت نکردم چرا نمیفهمی *داد*
لیا: پس اون عکسا چی بود؟ من بودم اون هر*زه رو بوسیدم؟...... اخ ببخشید به عشقت گفتم هر*زه ناراحت نشیا
کوک: بابا اون هر*زه منو بزور بوسید *شمرده شمرده و واضح و کلافه*
لیا: باور نمیکنم
کوک: چیکار کنم باور کنی؟
لیا: هرکاری هم بکنی من باور نمیکنم و سر تصمیمم هستم
کوک: نمیذارم بری
لیا: نمیتونی
کوک: میبینی
یه تنه بهم میزنه و از کنارم رد میشه و میره سمت ماشین
کوک: تو که میدونی من پای حرفم وایمیستم *آروم پوزخند*
میرن خونه گوشیم زنگ میخوره
// مکالمه //
کوک: سلام هیونگ
ته: سلام، چیشد قبول کرد؟
کوک: نههههه *ناراحت*
ته: الان میخوای چیکار کنی پس
کوک: بت میگم *لحن شیطانی*
ته: چی تو اون سرت میگذره که این لحنو به خودت گرفتی؟
کوک: دارم میگم ، میگم بت ، دارم میام شرکت
ته: اوکی ماهم منتظریم
کوک: بای
ته: فعلا
//پایان مکالمه //
میرم سمت شرکت
~شرایط :
~ ۸۳۵ فالوور🎀
~ ۴۰ لایک🩷
~ ۴۰ کامنت🩰
حمایت یادت نره کیوتی🙃🫶🏻
~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•~°•☆°•
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
#جی_کی
#وی
#فیک_جونگکوک
#فیک_تهیونگ
#فیک_تهکوک
#bts
#BTS
#V
#Teahyung
#Jungkook
#JK
- ۴۱.۸k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط