اجبار به بد بختی پارت ۳
وختی از پارکینگ اومدیم بیرون من داشتم دنبالش میرفتم که به در ویلا رسیدیم وقتی وارد شدیم خونشو دیدم با خودم گفتم وای نه من خونه های سیاه وهشت داشتم خونهش کامل سیاهو خاکستری بود یه حسه خیلی قریبی داشتم اون رفت تو آشپز خونه منم داشتم با خودم کلنجار میرفتم که برم یانه تاینک رفتم دنبالش داشت برای خودش نوشیدنی درست میکرد وقتی منو دید ابروهاش رفت تو هم
کوک ... چیه چی میخوای حرفاش مثل یه یخجال سرد بود
منم بابدبختی گفتم
دیار... گلوم خشک شده
زولزد تو چشمام منم به پاین نگاه کردم دوباره برگشتو به کارش رسید منم موندم چیکار کنم با خجالت رفتمو یه لیوان برداشتم رفتم کناره یخجال که آب بردارم
کوک... با اجازه کدوم خری داری میری سوراق یخجال
باحرفش سره جام خشکم زد یعنی تو این خونه اب خودنم دسه اونه
دیار... نمیدونستم نو خاندان تو آب خوردن گناه
بااین حرفم چشماش برق میزد برق خشم اومد جلوتر
کوک... ببین شب اولی خاری نکن دوباره برگردی خونهی بابا جونت
دیار ... من دیگه به اون خونه نمیرم
باحرفم یکی از ابروشو داد بالی گفت
کوک ...مگه دسته تو پاپتی جوری میندازمت کیف کنی
دیار... من بهشون میگم کاری نکردم
کوک ... ولی من همچیزو بهشون میگم هم به خانواده تو هم خودم ابروتو چوری میرم که ارزویه مرگ کنی
دیار... میخوای چیکار کنی با لکنت گفتم
کوک... اگه مثل یه آدم باشیو کاری به کارم نداشته باشی نمیگم ولی اگه خلاف حرفم عمل کنی میرمو میگم دختره خاندانه شین ناپاک بوده
باحرفی که زد دوقدم رفتم عقب تر دستام دوباره یخ زد پاهام میلرزید باترس که به جونم انداخته بود گفتم
دیار ... تو نمیتونی با آبروم بازیکنی
کوک... چرا نتونم میتونم خوبم میتونم
دیار... توروخدا این حرفارو نگو تو حرکاری بگی میکنم ولی آبرومو نبر اگه این حرف به گوشه بابام برسه منو میکشه من ایچ کاری نکردم اشکام سورتمو خس کرده بودن از کنارم خیلی بیخیال ردشود
رفت منم با پاهای لرزونم رفتمو یکم آب خودمو از اشپز خونه رفتم بیرون
کوک ... چیه چی میخوای حرفاش مثل یه یخجال سرد بود
منم بابدبختی گفتم
دیار... گلوم خشک شده
زولزد تو چشمام منم به پاین نگاه کردم دوباره برگشتو به کارش رسید منم موندم چیکار کنم با خجالت رفتمو یه لیوان برداشتم رفتم کناره یخجال که آب بردارم
کوک... با اجازه کدوم خری داری میری سوراق یخجال
باحرفش سره جام خشکم زد یعنی تو این خونه اب خودنم دسه اونه
دیار... نمیدونستم نو خاندان تو آب خوردن گناه
بااین حرفم چشماش برق میزد برق خشم اومد جلوتر
کوک... ببین شب اولی خاری نکن دوباره برگردی خونهی بابا جونت
دیار ... من دیگه به اون خونه نمیرم
باحرفم یکی از ابروشو داد بالی گفت
کوک ...مگه دسته تو پاپتی جوری میندازمت کیف کنی
دیار... من بهشون میگم کاری نکردم
کوک ... ولی من همچیزو بهشون میگم هم به خانواده تو هم خودم ابروتو چوری میرم که ارزویه مرگ کنی
دیار... میخوای چیکار کنی با لکنت گفتم
کوک... اگه مثل یه آدم باشیو کاری به کارم نداشته باشی نمیگم ولی اگه خلاف حرفم عمل کنی میرمو میگم دختره خاندانه شین ناپاک بوده
باحرفی که زد دوقدم رفتم عقب تر دستام دوباره یخ زد پاهام میلرزید باترس که به جونم انداخته بود گفتم
دیار ... تو نمیتونی با آبروم بازیکنی
کوک... چرا نتونم میتونم خوبم میتونم
دیار... توروخدا این حرفارو نگو تو حرکاری بگی میکنم ولی آبرومو نبر اگه این حرف به گوشه بابام برسه منو میکشه من ایچ کاری نکردم اشکام سورتمو خس کرده بودن از کنارم خیلی بیخیال ردشود
رفت منم با پاهای لرزونم رفتمو یکم آب خودمو از اشپز خونه رفتم بیرون
- ۲.۸k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط