ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
ᴜɴᴅᴇʀ ᴛʜᴇ Qᴜᴇᴇɴꜱ ꜱʜᴀᴅᴏᴡ
^قربان خبر دادن که بخش شمالی پارکینگ بیمارستان منفجر شده
-کی؟
^یه ساعت پیش..
-لعنتی لعنتی!رونا رو برام بیار..اگه زنده نبود..خودتم پرت کن تو همون اتیشی که نتونستی از اون درش بیاری!
^بله
-تنها نه..۷..۸ نفری برین..
اگه رونا زنده نباشه..نه من زنده میمونم..نه تو..نه هیچکدوم از ادمای این شهر!
^بله قربان..
بدو بدو از دفتر هیونجین خارج شد..
نفس هیونجین نامنظم شده بود..
خودشم دلیل این بی قراری رو نمیدونست..
چرا انقدر واسش مهم بود؟..
شاید یه مهره ی رو مخ بود که سرگرمش کرده بود؟..
خودشو با این افکار گول میزد
یک ساعت بعد در حالی که هنوز دستش از نگرانی میلرزید صدای در زدن اونو به حال برگردوند
-بیا تو..
اون وو درو باز کرد
دخترک بیهوش و زخمی بغلش بود
^قربان زندست..ولی بیهوشه..
-زنگ بزن دکتر کیم
^تماس گرفتم..گفتن به خاطر یه مشکل الان تو امریکان..
-واسم مهم نیست..تا ۸ ساعت دیگه باید اینجا باشه!
اروم به سمتش رفت و با ملایمت دخترو از دستش گرفت
-میتونی بری..
اون وو تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد..
نگاهی به دخترک زخمی تو دستش کرد..
لباساش و صورتش پر دود شده بود..
کلی زخم پر شده بود رو صورتش..
دخترو اروم گذاشت رو تختش…
در اتاقو باز کرد و ابدارچی رو صدا کرد…
-خانوم سئو
؟بله قربان..
-من یه کاری دارم..تا برمیگردم لباس خانوم لی رو که تو اتاق منن رو عوض کنین..اگه لباسی نبود از تیشرتا و شلوار گرم کنای خودم بردارین
؟بله اقای هوانگ..
هیونجین از اتاقش خارج شد و به حیاط خونه رفت..
روی تاب نشست و سیگارشو روشن کرد..
-لیکسیا..ببخشید..مراقبش نبودم..ولی خوب میشه پس نگران نباش..
چند باری از روی خشم نفس عمیق کشید و به سمت عمارتش برگشت..
^قربان خبر دادن که بخش شمالی پارکینگ بیمارستان منفجر شده
-کی؟
^یه ساعت پیش..
-لعنتی لعنتی!رونا رو برام بیار..اگه زنده نبود..خودتم پرت کن تو همون اتیشی که نتونستی از اون درش بیاری!
^بله
-تنها نه..۷..۸ نفری برین..
اگه رونا زنده نباشه..نه من زنده میمونم..نه تو..نه هیچکدوم از ادمای این شهر!
^بله قربان..
بدو بدو از دفتر هیونجین خارج شد..
نفس هیونجین نامنظم شده بود..
خودشم دلیل این بی قراری رو نمیدونست..
چرا انقدر واسش مهم بود؟..
شاید یه مهره ی رو مخ بود که سرگرمش کرده بود؟..
خودشو با این افکار گول میزد
یک ساعت بعد در حالی که هنوز دستش از نگرانی میلرزید صدای در زدن اونو به حال برگردوند
-بیا تو..
اون وو درو باز کرد
دخترک بیهوش و زخمی بغلش بود
^قربان زندست..ولی بیهوشه..
-زنگ بزن دکتر کیم
^تماس گرفتم..گفتن به خاطر یه مشکل الان تو امریکان..
-واسم مهم نیست..تا ۸ ساعت دیگه باید اینجا باشه!
اروم به سمتش رفت و با ملایمت دخترو از دستش گرفت
-میتونی بری..
اون وو تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد..
نگاهی به دخترک زخمی تو دستش کرد..
لباساش و صورتش پر دود شده بود..
کلی زخم پر شده بود رو صورتش..
دخترو اروم گذاشت رو تختش…
در اتاقو باز کرد و ابدارچی رو صدا کرد…
-خانوم سئو
؟بله قربان..
-من یه کاری دارم..تا برمیگردم لباس خانوم لی رو که تو اتاق منن رو عوض کنین..اگه لباسی نبود از تیشرتا و شلوار گرم کنای خودم بردارین
؟بله اقای هوانگ..
هیونجین از اتاقش خارج شد و به حیاط خونه رفت..
روی تاب نشست و سیگارشو روشن کرد..
-لیکسیا..ببخشید..مراقبش نبودم..ولی خوب میشه پس نگران نباش..
چند باری از روی خشم نفس عمیق کشید و به سمت عمارتش برگشت..
- ۹.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط