{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو

سناریو
موضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغلش میکنیم و میخوابیم و اونا وقتی مارو میبینن به اون بالشته حسادت میکنن و واکنششون چیه «ما چشای آبی و موهای بلوند و پوست سفید و دماغ نوک تیزِ کوچولویی داریم و زیر چشممونم خال داریم»)
P:1

بنگچان: چون آخرین نفری بود که می‌خوابید، عادت داشت بیاد تو اتاقاتون و چکتون کنه و مطمئن بشه که مشکلی نیست.
همیشه هر موقع میرسید به اتاق تو و میخواست چکت کنه میدید که یه بالش رو بغل کردی و به صورت خیلی نازی خوابیدی.
امروز هم یکی از همون روزا بود. شب قبل از اینکه بخوابه اومد تو اتاقاتون تا طبق عادتش چکتون کنه..
وقتی به اتاق تو رسید، دید که دوباره همون بالش رو بغل کردی اما اینبار دید که بیداری و داری با گوشی کار می‌کنی.
خیلی آروم اومد سمتت و گوشی و از دستت قاپید و بالش رو از بغلت کشید بیرون و خودش اومد تو بغلت.
بقدری سریع اینکارو انجام داد که اصن تو متوجه نشدی اون کی تو بغلت دراز کشید!
اون یه دستش رو برد سمت موهات و موهای بلوند و طلایی رنگ رو نوازش کرد و آروم گفت:«دیگه نمیزارم اون بالشو بغل کنی، از این به بعد بجای اون منو بغل کن.»
بعدش سرشو فرو کرد تو گردنت و آروم چشماشو بست و به خواب عمیقی فرو رفت..🐺

لینو: لینو هم اتاقیت بود. همیشه موقع خواب میدید که یه بالش رو بغل می‌کنی و میخوابی..
اولا براش مهم نبود ولی هرچی بیشتر گذشت یه احساس حسادتی به اون بالش پیدا کرد.
دلش نمی‌خواست دیگه اون بالشو بغل کنی..!
یه شب موقع خواب، دقیقا زمانیکه دوباره بالشت رو بغل کرده بودی از رو تختش بلند شد و اومد سمت تو.
بالش رو از بغلت بیرون کشید و خودشو جایگزین اون بالش کرد.
با انگشت یه ضربه کوچیک به بینی کوچیک و نوک تیزت زد و بدون هیچ حرفی چشماشو بست و تو بغلت خوابید.🐰

چانگبین: چون تو با هیونجین هم اتاقی بودی اون بعضی وقتا میومد تو اتاقتون.
یه شب اون اومد تو اتاق تو و هیونجین تا با هیون درمورد یه موضوعی حرف بزنه که دید تو خوابی.
رفت پیش هیونجین و رو تختش نشست و مشغول حرف زدن باهاش شد.(هیونجین پشت میزش که کنار تخته نشسته)
یکم که گذشت هیونجین برای چک کردن چیزی از اتاق رفت بیرون و چانگبین تنها موند.
تو مدتی که اون نبود چانگبین خیره شده بود به تو که خیلی آروم و قشنگ خوابیده بود.
از جاش بلند شد و اومد سمتت و کنار تختت نشست.
نگاهی به خال کوچیک زیر چشمت کرد و با انگشتش اروم نوازشش کرد..
وقتی چشمش افتاد به بالش تو بغلت، فقط یه خنده حرصی زد و طوری که با صداش بیدار نشی گفت:«ایکاش میتونستم جای اون بالش باشم..!»🐰🐷

هیونجین: اون شب تو چون خیلی خسته بودی خیلی زود تر از همیشه خوابیدی.
هیونجین نمیدونست که تو خوابی برای همین یهو در اتاقت رو باز کرد و اومد تو..
تا خواست حرفی بزنه متوجه شد که خوابیدی. اول خواست برگرده اما وقتی دید اون بالش صورتی رنگ رو بغل کردی و پوست سفیدت زیر نور مهتاب و چراغ خواب میدرخشه اومد سمتت و پایین تختت نشست.
دستی به موهای طلایی رنگ زد و بوسه کوچیکی رو پیشونیت زد..
یه نگاه به بالش تو بغلت کرد، خواست چیزی بگه اما پشیمون شد برای همین با حسرت به بالشت نگاه کرد و بعد از جاش بلند شد و رفت..🥟
دیدگاه ها (۰)

سناریوموضوع:(عضو نهمیم یه بالشت داریم که هرشب موقع خواب بغلش...

تکپارتیموضوع:(وقتی برای اولین بار رفتی خونشون دورهمی و با دا...

تکپارتیموضوع:(مثلا عضو نهمیم و ناراحتی قلبی داریم و افسردگی ...

☆سناریو♡موضوع: وقتی وسط سریال دیدن تو ، تو بغلشون خوابت میبر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط