یکی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست!

یکی داشت از خیابان رد میشد، صدایی گفت: ایست!
او ایستاد، همان لحظه اجری جلوی پاش افتاد.
نفس راحتی کشید و به راه افتاد. تا خواست از خیابون رد بشه باز همان صدا گفت: ایست!
همان لحظه ماشینی با سرعت از جلوش رد شد.
او پرسید: تو کیستی؟ ندا آمد: فرشته نگهبانت!
گفت: پس وقتی من داشتم ازدواج می کردم، تو کجا بودی؟
دیدگاه ها (۱)

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 1صدای ترمز ماشین در خیاب...

«رایحه پنهان»فردای آن روز | ۶:۰۴ صبحتق... تق... تق...صدای کو...

جنگل نفرین شده پارت ۱۲

پارت ۳ ((قانون اول))

The Queen of My Heart ❤️👑پارت ۴۴ویو لیاـ لیا: چپ راستتو ببین...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_22فصل یازدهم | ...

......//برده ی زیبا//.......

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت پنجمکوک چند لحظه به خیابان خیره...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 29روز دادگاه بالاخره رسیداِما از صبح ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط