{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Boy Who Stole Me From Death

The Boy Who Stole Me From Death

Part 1

صدای ترمز ماشین در خیابان پیچید.

رزا هدفون در گوشش بود و بدون توجه به چراغ قرمز از خیابان رد شد.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

نور چراغ‌ها.

صدای بوق.

فریاد مردم.

و ماشینی که با سرعت به سمتش می‌آمد.

رزا از ترس خشکش زده بود.

پاهایش تکان نمی‌خوردند.

ناگهان دستی دور کمرش حلقه شد و او را به عقب کشید.

هر دو روی پیاده‌رو افتادند.

ماشین با سرعت از کنارشان رد شد.

قلب رزا دیوانه‌وار می‌زد.

چند ثانیه طول کشید تا متوجه شود هنوز زنده است.

وقتی سرش را بالا آورد، پسری را دید که بالای سرش نشسته بود.

موهای مشکی نامرتب.

چشمان قهوه‌ای عمیق.

و نفس‌های بریده.

رزا: «تو... منو نجات دادی؟»

پسر لبخند کوتاهی زد.

نامجون: «آره. البته نزدیک بود خودمم بمیرم.»

رزا با دست‌های لرزان نشست.

رزا: «اگه تو نبودی...»

نامجون: «بهش فکر نکن.»

برای چند لحظه فقط به هم خیره شدند.

انگار زمان متوقف شده بود.

بعد نامجون بلند شد و دستش را به سمت رزا گرفت.

نامجون: «می‌تونی راه بری؟»

رزا دستش را گرفت.

قلبش عجیب می‌زد.

نه از ترس.

از حس عجیبی که نمی‌شناخت.

رزا: «اسمت چیه؟»

نامجون: «نامجون.»

رزا: «من رزام.»

نامجون لبخند زد.

نامجون: «می‌دونم.»

رزا متعجب شد.

رزا: «از کجا؟»

نامجون چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

نامجون: «چون مدت زیادیه مراقبت هستم.»

رزا: «چی؟»

اما قبل از اینکه توضیح بدهد، اتوبوس رسید.

نامجون چند قدم عقب رفت.

نامجون: «فعلاً برو خونه، رزا.»

رزا: «صبر کن! دوباره می‌بینمت؟»

نگاه نامجون برای لحظه‌ای نرم شد.

نامجون: «اگه سرنوشت بخواد...»

و قبل از اینکه رزا چیزی بگوید، در میان جمعیت ناپدید شد.

در حالی که رزا هنوز نمی‌دانست پسری که او را از مرگ نجات داده، قرار است زندگی‌اش را برای همیشه تغییر دهد.

خب خب این هم پارت اولللللل
شرایط پارت بعدییی:
۹۲ لایک
۳۵ کامنت
۲۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۰)

آقا می خوام یه صحبت جدی کنم با همه تون ببینید فکر می کنید چو...

دیل بزنیم ؟ می خوام دورم خلوت بشه وگرنه دلیلی ندارم اونایی ک...

🪽 𝐓𝐇𝐄 𝐁𝐎𝐘 𝐖𝐇𝐎 𝐒𝐓𝐎𝐋𝐄 𝐌𝐄 𝐅𝐑𝐎𝐌 𝐃𝐄𝐀𝐓𝐇🤍 رزا | Rosaسن: ۲۳ سالملیت:...

You Like a DreamPart 3باد شبانه میان موهای بلوند جیمین می‌پی...

The Boy Who Stole Me From DeathPart 2سه روز گذشته بود.سه روز...

پارت دوازدهم | اعترافعصر روز بعد...پارک کنار رودخانه‌ی «هان»...

پارت شانزدهم رزا داشت وسایلش رو جمع می‌کرد که ته‌سوک جلوی در...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

پارت ششم | تغییر رفتاردو روز از ماجرای کافه گذشته بود.از آن ...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

پارت چهارم | یک دعوت سادهیک هفته از شروع دانشگاه گذشته بود.ر...

پارت هفتم | باران سئولباران آرامی روی خیابان‌های سئول می‌بار...

پارت سوم: شروعِ یک بازیِ تازهصبحِ روز بعد، رزا در حالی که نف...

پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماندجشن دانشگاه رو به پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط