{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

فردای آن روز | ۶:۰۴ صبح
تق... تق... تق...
صدای کوبیده شدن در باعث شد تهیونگ با اخم کمرنگی چشم‌هاش رو باز کنه.
چند لحظه گیج به سقف خیره موند.
بعد با بی‌حوصلگی نشست و دستش رو لای موهای قهوه‌ایش کشید.
دوباره صدای در بلند شد.
این بار سریع از جاش بلند شد.
-بیدار شدم...!
زیر لب غر زد و سمت سرویس بهداشتی رفت.
بعد از شستن صورتش، یه دوش کوتاه گرفت تا خواب از سرش بپره.
وقتی بیرون اومد، موهای نم‌دارش رو با حوله خشک کرد و جلوی کمد ایستاد.
یونیفرم مرتب خدمتکاری داخل کمد آویزون بود؛ شومیز سفید، جلیقه‌ی قهوه‌ای و شلوارک مشکی که با گارتر روی ران‌ها کامل می‌شد.
چند ثانیه لباس‌ها رو نگاه کرد.
-بد نیست...
لباس‌ها رو پوشید، موهاش رو مرتب کرد و جلوی آینه ایستاد.
یونیفرم کاملاً اندازه‌ش بود.
لبخند کوچیکی زد و بعد از برداشتن دفترچه‌ی قوانین، از اتاق بیرون رفت.
راهروی خدمتکارها کم‌کم شلوغ شده بود.
تهیونگ برنامه‌ی امروز رو از دفترچه نگاه کرد.
«اول... آبیاری گلخونه.»
از یکی از خدمتکارها آدرس گلخونه رو پرسید و بعد راه افتاد.
چند دقیقه بعد وارد حیاط پشتی شد.
چشم‌هاش از دیدن گلخونه‌ی شیشه‌ای بزرگی که وسط حیاط قرار داشت، گرد شد.
-وای...
با کنجکاوی وارد شد.
بوی خاک نم‌خورده و گل‌های تازه تمام فضا رو پر کرده بود.
ردیف‌های بلند گل و گیاه تا انتهای گلخونه ادامه داشتن.
تهیونگ چند لحظه محو تماشاشون شد، اما سریع یاد کارش افتاد.
آب‌پاش رو برداشت، به شلنگ وصل کرد و شروع به آبیاری کرد.
با دقت کنار هر گلدون می‌ایستاد و به اندازه‌ی لازم بهش آب می‌داد.
زمان آروم می‌گذشت و خورشید کم‌کم بالاتر می‌اومد.
بعد از حدود سه ساعت، بالاخره آخرین گلدون رو هم آبیاری کرد.
شلنگ رو روی زمین گذاشت و با خستگی خودش رو روی صندلی گوشه‌ی گلخونه انداخت.
-آخ...
نفس عمیقی کشید و نگاهی به شلنگ انداخت.
چند لحظه بعد لبخند شیطنت‌آمیزی گوشه‌ی لبش نشست.
یه نگاه به اطراف انداخت.
هیچ‌کس اون نزدیکی نبود.
-اگه الان یه کم خودمو خنک کنم...
لبخندش بیشتر شد.
-...که کسی نمی‌فهمه، نه؟
دیدگاه ها (۰)

-پس تو دوست پسر داری؟+چرا؟ میخوای به دیت دعوتم کنی؟-شاید؟ حا...

«رایحه پنهان»کره جنوبی، سئول | ساعت ۱۱:۰۵ صبحبند کوله‌پشتیش ...

مهمونی پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط