The heroes generation
🤍🌊 نسل قهرمانان🌊🤍
🤍🌊 #پارت_پنجم🌊🤍
ولی من حس خوبی به یکی از اسب ها داشتم، برگشتم به جونگ هوی گفتم: "من یکی از اسب ها رو میخوام"
جونگ هوی تعجب کرد و گفت: "ولی خیلی قیمتشون رو گرون کردند"
برگشتم و به یکی از اسب ها نگاه کردم، اسب فریسن که از فریسلاند در هلند نشات گرفته، حتی در قرون وسطی از اجداد اسب های فریسن به عنوان اسب های جنگی استفاده میشده.
ویژگی هاشون رنگ مشکی، قدرت عضلانی بالا، چابکی و ظرافت عمل، یال و دم ضخیم، پرروی پاهای پایینی و نژاد پرورشی هستن.
و فوق العاده تطبیق پذیر و پر انرژی هستن، و مشخص بود که حتی از ضربه زدن به صاحب خسته نشده بود.
رفتم جلو تر که یکی داد زد: "داری چیکار میکنی؟ الان اسبه میکشتت"
ولی من با ارامش کامل داشتم جلو تر میرفتم، انگار اون اسب همین که من رو دید کم کم اروم شد.
دستم رو جلو بردم و اروم گذاشتم، و اون هیچ حرکتی نکرد. که صاحب اسب همین که بلند شد اسب خواست حمله بکنه ولی اروم گردنشو بغل کردم و گفتم: "هیس اروم باش" و اروم شد
صاحب برگشت گفت: "خانم، ممنون که ارومش کردی"
لبخندی زدم و گفتم: "این اسب قیمتش چنده؟"
صاحبش گفت: "اینا رو من نمیتونم بفروشم"
با اخم گفتم: "چرا؟"
صاحب اسب: "چون اینا فروشی نیستند"
با چشم های ریز شده نگاه کردم که دستپاچه شد، و سریع اسب رو از دستم کشید و به مسیر دیگه برد و همه هم رفتن به کارهاشون رسیدند.
جونگ هوی اومد گفت: "بیا بریم این نمیفروشه"
با اخم محوی گفتم: "یه جای کار میلنگه، اینجا شهر خرید و فروشه، و اینکه اگر میخوای از اسب هات نگه داری کنی و نفروشی باید ببری تو ده نگه داری نه توی شهر، پس حتما واسه کار دیگه میخواد بفروشه"
جونگ هوی هم تعجب کرد و هم اخم محوی روی صورتش اومد: "راست میگی تا به حال به این دقت نکردم"
انگار فکری به سرش زده باشه: "اینجا اعضای بدن اسب ها رو در میارن و به بالا شهری ها میفروشن، و واسه همینه"
اخمم غلیظ تر شد: "پس بیا امروز هم باشیم بعد از اینکه اسب ها رو ازاد کردیم و گرفتیم میریم"
جونگ هوی مخالفتی نکرد. صاحب اسب ها رو دنبال کردیم، رفته بود جلو یک مغازه کوچیک و تنگ و صاحب مغازه یک فرد چاق و زشت و پلشتی بود و کلا لباساش خیلی کثیف بود.
پول اسب ها رو داده بود، و اسب ها رو انگار به جایی بردن.
رو به جونگ هوی گفتم: "جونگ هوی، میای یه کاری کنیم؟"
جونگ هوی سری تکون داد
به مرده نگاه کردم و گفتم: "شب که شد، میایم اونجا، معمولا شب ها شروع میکنند به قربانی کردن اسب ها، پس اولین کاری که میکنیم باید مرده رو یه جوری بیهوشش کنیم، و اسب ها رو ازاد کنیم و فلنگو ببندیم."
جونک هوی گفت: "خوبه نقشت، ولی اگر ببینیم تعدادشون بیشتره چی؟"
پوزخندی زدم: "اون با من"
جونگ هوی با مشکوک نگاه کرد.
با دیدن یک پیک که انگاری مشروب میبرد به اون سمت، به جونگ هوی گفتم: "باید خودم رو جای اون جا بزنم"
همین که اون مرد نزدیک شد، گرفتمش و سریع به سمت خودم کشوندمش و زدم به گردنش رو بیهوشش کردم.
یه داروی بیهوش کننده همیشه با خودم داشتم، گرفتم در شراب ها رو باز کردم و یکی یکی همه رو ریختم داخلش.
جونگ هوی گفت: "به فنا میریم ها"
پوزخند زدم: "نگران نباش ما به فنا نمیریم،(و به مرده اشاره کردم) اون به فنا میره، نقش نگران ها رو بازی کن"
با نگرانی اب رو ریختم رو صورتش و گفتم: "اقا حالتون خوبه؟، نزدیک بود جونتون رو از دست بدین ها، بهتره حواست به اطرافت باشه"
مرده رسما کپ کرده بود، که یکم چرت و پرت گفتم که برگشت بلند شد و گفت: "ممنون که جونم رو نجات دادین من، دشمن خیلی زیاد دارم، خداروشکر که یکی جون من رو نجات داده"
لبخندی زدم و گفتم: "خواهش میکنم وظیفه بود"
و خدافظی کرد و رفت سمت مغازه.
جونگ هوی با شوکه گفت: "شیطون رو درس میدی دانبی"
پوزخندی زدم و گفتم: "پس چی"
تا شب منتظر بودیم، یه پارچه جلو صورتم بستم، جونگ هوی هم اینکارو کرد، چه بازی شد.
اروم وارد محلی شدیم که اسب ها رو اونجا میزاشتن، وقتی وارد شدیم چند تا مرد نزدیک شیش تا اونجا افتاده بودند.
مثل اینکه داروم اثر کرده بود، اروم و یواشکی رفتم سمت طویله اسب ها و هر کدوم سر و صدا میکردند، جونگ هوی اعصابش خورد شد و اروم گفت: "ساکت باشین دیگه"
که همه ساکت شدن، هماهنگی رو بنازم. اسب ها رو باز کردیم و اروم اروم به سمت بیرون بردیم که نفس های چیزی رو پشت سرم حس کردم.
قلبم تو اون لحظه داشت میزد بیرون و جونگ هوی اصلا حواسش به طرف من نبود.
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
🤍🌊 #پارت_پنجم🌊🤍
ولی من حس خوبی به یکی از اسب ها داشتم، برگشتم به جونگ هوی گفتم: "من یکی از اسب ها رو میخوام"
جونگ هوی تعجب کرد و گفت: "ولی خیلی قیمتشون رو گرون کردند"
برگشتم و به یکی از اسب ها نگاه کردم، اسب فریسن که از فریسلاند در هلند نشات گرفته، حتی در قرون وسطی از اجداد اسب های فریسن به عنوان اسب های جنگی استفاده میشده.
ویژگی هاشون رنگ مشکی، قدرت عضلانی بالا، چابکی و ظرافت عمل، یال و دم ضخیم، پرروی پاهای پایینی و نژاد پرورشی هستن.
و فوق العاده تطبیق پذیر و پر انرژی هستن، و مشخص بود که حتی از ضربه زدن به صاحب خسته نشده بود.
رفتم جلو تر که یکی داد زد: "داری چیکار میکنی؟ الان اسبه میکشتت"
ولی من با ارامش کامل داشتم جلو تر میرفتم، انگار اون اسب همین که من رو دید کم کم اروم شد.
دستم رو جلو بردم و اروم گذاشتم، و اون هیچ حرکتی نکرد. که صاحب اسب همین که بلند شد اسب خواست حمله بکنه ولی اروم گردنشو بغل کردم و گفتم: "هیس اروم باش" و اروم شد
صاحب برگشت گفت: "خانم، ممنون که ارومش کردی"
لبخندی زدم و گفتم: "این اسب قیمتش چنده؟"
صاحبش گفت: "اینا رو من نمیتونم بفروشم"
با اخم گفتم: "چرا؟"
صاحب اسب: "چون اینا فروشی نیستند"
با چشم های ریز شده نگاه کردم که دستپاچه شد، و سریع اسب رو از دستم کشید و به مسیر دیگه برد و همه هم رفتن به کارهاشون رسیدند.
جونگ هوی اومد گفت: "بیا بریم این نمیفروشه"
با اخم محوی گفتم: "یه جای کار میلنگه، اینجا شهر خرید و فروشه، و اینکه اگر میخوای از اسب هات نگه داری کنی و نفروشی باید ببری تو ده نگه داری نه توی شهر، پس حتما واسه کار دیگه میخواد بفروشه"
جونگ هوی هم تعجب کرد و هم اخم محوی روی صورتش اومد: "راست میگی تا به حال به این دقت نکردم"
انگار فکری به سرش زده باشه: "اینجا اعضای بدن اسب ها رو در میارن و به بالا شهری ها میفروشن، و واسه همینه"
اخمم غلیظ تر شد: "پس بیا امروز هم باشیم بعد از اینکه اسب ها رو ازاد کردیم و گرفتیم میریم"
جونگ هوی مخالفتی نکرد. صاحب اسب ها رو دنبال کردیم، رفته بود جلو یک مغازه کوچیک و تنگ و صاحب مغازه یک فرد چاق و زشت و پلشتی بود و کلا لباساش خیلی کثیف بود.
پول اسب ها رو داده بود، و اسب ها رو انگار به جایی بردن.
رو به جونگ هوی گفتم: "جونگ هوی، میای یه کاری کنیم؟"
جونگ هوی سری تکون داد
به مرده نگاه کردم و گفتم: "شب که شد، میایم اونجا، معمولا شب ها شروع میکنند به قربانی کردن اسب ها، پس اولین کاری که میکنیم باید مرده رو یه جوری بیهوشش کنیم، و اسب ها رو ازاد کنیم و فلنگو ببندیم."
جونک هوی گفت: "خوبه نقشت، ولی اگر ببینیم تعدادشون بیشتره چی؟"
پوزخندی زدم: "اون با من"
جونگ هوی با مشکوک نگاه کرد.
با دیدن یک پیک که انگاری مشروب میبرد به اون سمت، به جونگ هوی گفتم: "باید خودم رو جای اون جا بزنم"
همین که اون مرد نزدیک شد، گرفتمش و سریع به سمت خودم کشوندمش و زدم به گردنش رو بیهوشش کردم.
یه داروی بیهوش کننده همیشه با خودم داشتم، گرفتم در شراب ها رو باز کردم و یکی یکی همه رو ریختم داخلش.
جونگ هوی گفت: "به فنا میریم ها"
پوزخند زدم: "نگران نباش ما به فنا نمیریم،(و به مرده اشاره کردم) اون به فنا میره، نقش نگران ها رو بازی کن"
با نگرانی اب رو ریختم رو صورتش و گفتم: "اقا حالتون خوبه؟، نزدیک بود جونتون رو از دست بدین ها، بهتره حواست به اطرافت باشه"
مرده رسما کپ کرده بود، که یکم چرت و پرت گفتم که برگشت بلند شد و گفت: "ممنون که جونم رو نجات دادین من، دشمن خیلی زیاد دارم، خداروشکر که یکی جون من رو نجات داده"
لبخندی زدم و گفتم: "خواهش میکنم وظیفه بود"
و خدافظی کرد و رفت سمت مغازه.
جونگ هوی با شوکه گفت: "شیطون رو درس میدی دانبی"
پوزخندی زدم و گفتم: "پس چی"
تا شب منتظر بودیم، یه پارچه جلو صورتم بستم، جونگ هوی هم اینکارو کرد، چه بازی شد.
اروم وارد محلی شدیم که اسب ها رو اونجا میزاشتن، وقتی وارد شدیم چند تا مرد نزدیک شیش تا اونجا افتاده بودند.
مثل اینکه داروم اثر کرده بود، اروم و یواشکی رفتم سمت طویله اسب ها و هر کدوم سر و صدا میکردند، جونگ هوی اعصابش خورد شد و اروم گفت: "ساکت باشین دیگه"
که همه ساکت شدن، هماهنگی رو بنازم. اسب ها رو باز کردیم و اروم اروم به سمت بیرون بردیم که نفس های چیزی رو پشت سرم حس کردم.
قلبم تو اون لحظه داشت میزد بیرون و جونگ هوی اصلا حواسش به طرف من نبود.
🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊🤍🌊
- ۱.۵k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط