{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مهمونی خطرناک

مهمونی خطرناک
پارت =13

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
منظورت چیهه

با خونسردی کامل نگاهم کرد و گفت:
یعنی نمیخای زنم بشی؟؟

با اینکه دوستش داشتم اما الان واقعا زود بود...هنوز آمادگیش رو نداشتمم

نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
هی این قبول نیست اول اینکه هنوز زوده و من
آمادگیشو ندارم و دوم اینکه تو حتی یه خاستگاری درست حسابی هم نکردی آقای جئون
پس بریم به خریدمون برسیم

بعد دست جونگ کوک رو گرفتم و رفتیم تو مغازه لباس فروشی

با جونگ کوک بین لباسا قدم میزدیم که شاید یکیش چشمم رو بگیره اما از هیچ کدوم خوشم نمیومد

از اینجا بیرون اومدیم و رفتیم تو مغازه لوازم آرایشی
...چند تا از لوازم آرایشی ها رو برداشتم که رسید به تینت و خط لب و اینجور چیزا که از دست جونگ کوک
برای تست رنگاش استفاده کردم

همینطور که رنگ ها رو باهم مقایسه میکردم جونگ کوک زیر لب گفت:
باورم نمیشه کارم به کجا کشیده شده...ای وای

با رضایت کامل میخواستم جوابشو بدم که صدای خنده فروشنده به گوشم رسید اما سریع خودشو جمع کرد

بعد از حساب کردن لوازم آرایشی ..به یه مغازه لباس فروشی دیگه رفتیم ..سه تا لباس بودن که واقعاا خوشگل بودن.‌‌...

وقتی به جونگ کوک گفتم اون هم گفت که خوشگلن منم رفتم پرو کردم ...همه چیز اوکی بود ولی به لباس آخری که رسید جونگ کوک گفت اینو نخرم...چون دامن داشت و یکم پاهام معلوم میشد

چشمام رو درشت کردم و با مظلومیت گفتم:
جونگ کوک ببین چه خوشگلههه لطفااا

همیشه وقتی یه چیزی ازش میخواشتم با چشمای درشت و مظلوم که نگاهش میکردم گاردشو پایین میاورد پس مطمعن بودم نه نمیگه

و دقیقا همینطور شد ...لباس هارو به همراه یه بوت خیلی نازز انتخاب کردم

جونگ کوک هم کارتشو درآورد و وسایل ها رو حساب کرد

چند دقیقه بعد از پاساژ بیرون اومدیم...جونگ کوک وسایل ها رو توی ماشین گذاشت و به من نگاه کرد و گفت:

الان راضی هستین خانم جئون؟

سری به نشونه تایید تکون دادم و گفتم:
بله راضیم ولی من گشنمهه...بریم یه چیزی بخوریم؟؟

لبخند گشادی زد و زیر لب گفت:
بیا بریم ...الانه که منو بخوری

با اخم نگاهش کردم و گفتم:
شنیدمااا

دستاشو بالا برد و گفت:
من که چیزی نگفتمم.... بیا بریمم

در سمت شاگرد رو برام باز کرد تا بیشینم اما نظرم عوض شد و گفتمم:
میشه قدم بزنیمم

نگاهی بهم انداخت و گفت:
آخرش منو دیوونه میکنی بیا بریم

قدم زدن تو این هوا واقعا میچسبه

همونطور که دستم تو دستای جونگ کوک بود و قدم میزدیم متوجه برگ هایی شدم درحال ریختن روی زمین بود

نگاه ریزی به جونگ کوک انداختم و گفتم:
جونگ کوک!!

آروم سرش رو پایین آورد بهم نگاه کرد:
جانمم چیشده؟

به چشمای تیله‌ایش خیره نگاه کردم اما سریع نگاهمو دادم به درختا رو گفتم:

"میدونستی اگه موقع قدم زدن با یک نفر،یک برگ افرا رو درحال افتادن بگیری، عاشق اونی میشی که داشتی باهاش قدم میزدی؟"

دوباره به چشم های کوک نگاه کردم و غرق دوتا تیله مشکیش شدمم

لبخند گشادی رو لبش نقش بست و گفت:
منظورت چیه این چیزا الکیه

واقعا که انتظار داشتم خوشش بیاد:
جونگ کوک الکی نیست...یه جا خوندم که اینو گفته
بود از خودم که درنمیارم

تقریبا داشت از خنده جرر میخورد ..کجای حرفم خنده
دار بود؟

چند دقیقه بعد:
همینطور که داشتیم بحث میکردیم و میخندیدیم یهو.....

ادامه دارد.....

اسلاید های بعد لباس هایی که ات خرید

امبدوارم خوشتون بیاد...حمایت یادتون نره....بای بای🫠✨️
دیدگاه ها (۰)

Happy birthday Kim Namjoon🎂🎀✨️این بچه فقط ۲ سالشهه قربونش بر...

پست درخواستی🙃🫠

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط