رایحه پنهان
رایحه پنهان
جونگهیون نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد دوباره رو به سرخدمتکار کرد.
- گذاشتین توضیح بده؟
خانم چو چیزی نگفت.
جونگهیون با لحن جدیتری ادامه داد:
- یا فقط از اول داشتین سرش داد میزدین؟
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگهیون خیلی خونسرد گفت:
- دیشب خودم بهش دستور دادم کارش رو متوقف کنه.
خانم چو با تردید گفت:
• ولی ارباب...
- دیر وقت بود.
لحن جونگهیون محکمتر شد.
- لازم نبود تا نصفهشب کار کنه.
خانم چو سرش رو پایین انداخت و دیگه چیزی نگفت.
جونگهیون چند لحظه نگاهش کرد و بعد ادامه داد:
- از این به بعد اول اجازه بدین طرف حرفش رو بزنه، بعد قضاوت کنین.
مکث کوتاهی کرد.
- و لطفاً صداتون رو هم روی خدمتکارها بلند نکنین.
خانم چو آروم جواب داد:
• چشم، ارباب.
بعد با اخم خیلی ریزی به تهیونگ نگاه کرد و از اونجا دور شد.
تهیونگ هم سریع برای احترام خم شد.
- ممنونم...ارباب.
جونگهیون فقط لبخند محوی زد.
- برو به کارت برس.
تهیونگ با لبخند کوچیکی سر تکون داد و از اونجا دور شد.
---
تمام این ماجرا زیر نگاه جونگکوک اتفاق افتاده بود.
از همون اول به دیوار تکیه داده بود و با پوزخند صحنه رو تماشا میکرد.
وقتی تهیونگ از سالن دور شد، آروم زیر لب گفت:
- پس بالاخره جناب رئیس دلش یه جا گیر کرده...
بعد راه افتاد سمت میز صبحانه.
جونگهیون هم روی صندلی نشست.
هنوز اولین لقمه رو نخورده بود که جونگکوک کنار صندلیش ایستاد.
در حالی که آروم دست میزد، با خنده گفت:
- تبریک میگم.
جونگهیون اخم کرد.
- بابت چی؟
جونگکوک دستش رو دور گردن برادرش انداخت.
- بابت اینکه بالاخره عاشق شدی.
جونگهیون همون لحظه دستش رو کنار زد.
- چرت نگو. من فقط ازش دفاع کردم.
جونگکوک خندید.
- این حرفا رو واسه یکی دیگه بزن.
با شیطنت نگاهش کرد.
- من از بچگی میشناسمت.
جونگهیون با بیحوصلگی از جاش بلند شد.
- خفه شو، جونگکوک.
سوئیچ ماشینش رو برداشت و بدون اینکه منتظر جواب برادرش بمونه، از عمارت خارج شد.
چند دقیقه بعد، ماشینش از حیاط بیرون رفت و راهی شرکت شد.
جونگکوک هم با لبخند معنیداری سر میز صبحانه نشست.
نگاهش هنوز به در ورودی بود.
- جالب شد...
جونگهیون نگاهی به تهیونگ انداخت.
بعد دوباره رو به سرخدمتکار کرد.
- گذاشتین توضیح بده؟
خانم چو چیزی نگفت.
جونگهیون با لحن جدیتری ادامه داد:
- یا فقط از اول داشتین سرش داد میزدین؟
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد جونگهیون خیلی خونسرد گفت:
- دیشب خودم بهش دستور دادم کارش رو متوقف کنه.
خانم چو با تردید گفت:
• ولی ارباب...
- دیر وقت بود.
لحن جونگهیون محکمتر شد.
- لازم نبود تا نصفهشب کار کنه.
خانم چو سرش رو پایین انداخت و دیگه چیزی نگفت.
جونگهیون چند لحظه نگاهش کرد و بعد ادامه داد:
- از این به بعد اول اجازه بدین طرف حرفش رو بزنه، بعد قضاوت کنین.
مکث کوتاهی کرد.
- و لطفاً صداتون رو هم روی خدمتکارها بلند نکنین.
خانم چو آروم جواب داد:
• چشم، ارباب.
بعد با اخم خیلی ریزی به تهیونگ نگاه کرد و از اونجا دور شد.
تهیونگ هم سریع برای احترام خم شد.
- ممنونم...ارباب.
جونگهیون فقط لبخند محوی زد.
- برو به کارت برس.
تهیونگ با لبخند کوچیکی سر تکون داد و از اونجا دور شد.
---
تمام این ماجرا زیر نگاه جونگکوک اتفاق افتاده بود.
از همون اول به دیوار تکیه داده بود و با پوزخند صحنه رو تماشا میکرد.
وقتی تهیونگ از سالن دور شد، آروم زیر لب گفت:
- پس بالاخره جناب رئیس دلش یه جا گیر کرده...
بعد راه افتاد سمت میز صبحانه.
جونگهیون هم روی صندلی نشست.
هنوز اولین لقمه رو نخورده بود که جونگکوک کنار صندلیش ایستاد.
در حالی که آروم دست میزد، با خنده گفت:
- تبریک میگم.
جونگهیون اخم کرد.
- بابت چی؟
جونگکوک دستش رو دور گردن برادرش انداخت.
- بابت اینکه بالاخره عاشق شدی.
جونگهیون همون لحظه دستش رو کنار زد.
- چرت نگو. من فقط ازش دفاع کردم.
جونگکوک خندید.
- این حرفا رو واسه یکی دیگه بزن.
با شیطنت نگاهش کرد.
- من از بچگی میشناسمت.
جونگهیون با بیحوصلگی از جاش بلند شد.
- خفه شو، جونگکوک.
سوئیچ ماشینش رو برداشت و بدون اینکه منتظر جواب برادرش بمونه، از عمارت خارج شد.
چند دقیقه بعد، ماشینش از حیاط بیرون رفت و راهی شرکت شد.
جونگکوک هم با لبخند معنیداری سر میز صبحانه نشست.
نگاهش هنوز به در ورودی بود.
- جالب شد...
- ۳۴۰
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط