رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۷۳
بهتر بود تک- تک به طبقه پایین میرفتند سوگل همین حرف را رو به کایان زد اما کایان شانهای بالا انداخته و گفت:
- Merak etme, gidelim
<<بیخیال بیا بریم.>>
مهمانها با تشریفات فراوان کم- کم درحال آمدن بودند صدای آهنگ بلند نیز در حال ترکاندن مغزها بود کایان نگاهی سرسری به جمع انداخته و به سمت مادرش که با تحسین به او چشم دوخته بود رفت.
سوگل نیز از کایان جدا شده و برای خوش آمد گویی به برخی از مهمانان به آنها نزدیک شد مهمانان لباسهای گران قیمت و پر زرق و برقی پوشیده و هر کدام با غرور و شعف دور میزها نشسته بودند کایان درحالی که یک دستش داخل جیبش بود با خود گفت:
- Bütün bu törenler gerçekte ne için?
<<این همه تشریفات واقعا برای چیه؟>>
سپس به مادرش رسید.
آسیه در حالی که دست او را میگرفت کنار خود نشاند و با تمام وجود گفت:
- Sevgili oğlum, ne kadar yakışıklısın!
<<به- به پسر عزیزم چهقدر تو خوش تیپی آخه!>>
قدیر با خنده به فارسی رو به آسیه گفت:
- خیلی خب دیگه کم براش نوشابه باز کن.
سپس همگی خندیدند، آهنگ ریتم داری داخل سالن درحال پخش بود و چند نفر وسط سالن درحال رقص بودند کایان با ریتم آهنگ شانهاش را تکان داده و گفت:
- Hadi bir tur dans edelim
<<پاشیم یه دور برقصیم.>>
که با چشمغره آسیه روبه رو شد کایان درحالی که فاتح را زیر چشمی میپایید متوجه نگاه خیرهاش به سوگل شد نفسش را بیرون فرستاد و به سمت دیگر برگشت خود نیز احساس میکرد که به خاطر سوگل حساس شده شاید برای پرحرفی و زورگوییهای فاتح بود.
هیچ دلش نمیخواست که فاتح حرفش را به کرسی بنشاند.
لبانش را جمع کرده و گوشه لبش را با حرص به دندان گرفت.
روی هر میز یک ظرف بزرگ میوه با انواع میوههای هر فصل قرار داده شده بود کایان با حرص خیاری از داخل ظرف برداشته و گازی زد.
سوزان با چشمانی از حدقه درآمده دستش را گرفته و خیار را از او گرفت و گفت:
- Vay, ne zaman büyümek istiyorsun?
<<وای تو کی میخوای بزرگ بشی؟>>
کایان لبخند دنداننمایی زده و درحالی که با صدا خیار را میجوید گفت:
- Seni rahat bırak Tanrım
<<ول کن تو رو خدا.>>
با این که از فاتح عصبی بود اما درحالی که خود را بیخیال نشان میداد رو به نویان که ایلناز را در بغل داشت گفت:
- Ne zaman dans edelim?
<<کی برقصیم؟>>
نویان با خنده گفت:
- Acele etmeyin, bu daha gecenin başlangıcı!
<<عجله نکن، تازه اول شبه!>>
دنیز و آسلی از لحظه شروع مهمانی وسط سالن درحال رقص بودند و چند نفر دیگر با آنان همراه شده بودند.
ایلناز با اصرار فراوان بغل کایان آمده و درحالی که با ریتم آهنگ دستان کوچکش را تکان میداد دست کایان را گرفت.
لبخند عمیقی روی لبان کایان نشسته و پس از بوسیدن عمیق ایلناز، مشغول تکان دادن دستانش شد.
بهتر بود تک- تک به طبقه پایین میرفتند سوگل همین حرف را رو به کایان زد اما کایان شانهای بالا انداخته و گفت:
- Merak etme, gidelim
<<بیخیال بیا بریم.>>
مهمانها با تشریفات فراوان کم- کم درحال آمدن بودند صدای آهنگ بلند نیز در حال ترکاندن مغزها بود کایان نگاهی سرسری به جمع انداخته و به سمت مادرش که با تحسین به او چشم دوخته بود رفت.
سوگل نیز از کایان جدا شده و برای خوش آمد گویی به برخی از مهمانان به آنها نزدیک شد مهمانان لباسهای گران قیمت و پر زرق و برقی پوشیده و هر کدام با غرور و شعف دور میزها نشسته بودند کایان درحالی که یک دستش داخل جیبش بود با خود گفت:
- Bütün bu törenler gerçekte ne için?
<<این همه تشریفات واقعا برای چیه؟>>
سپس به مادرش رسید.
آسیه در حالی که دست او را میگرفت کنار خود نشاند و با تمام وجود گفت:
- Sevgili oğlum, ne kadar yakışıklısın!
<<به- به پسر عزیزم چهقدر تو خوش تیپی آخه!>>
قدیر با خنده به فارسی رو به آسیه گفت:
- خیلی خب دیگه کم براش نوشابه باز کن.
سپس همگی خندیدند، آهنگ ریتم داری داخل سالن درحال پخش بود و چند نفر وسط سالن درحال رقص بودند کایان با ریتم آهنگ شانهاش را تکان داده و گفت:
- Hadi bir tur dans edelim
<<پاشیم یه دور برقصیم.>>
که با چشمغره آسیه روبه رو شد کایان درحالی که فاتح را زیر چشمی میپایید متوجه نگاه خیرهاش به سوگل شد نفسش را بیرون فرستاد و به سمت دیگر برگشت خود نیز احساس میکرد که به خاطر سوگل حساس شده شاید برای پرحرفی و زورگوییهای فاتح بود.
هیچ دلش نمیخواست که فاتح حرفش را به کرسی بنشاند.
لبانش را جمع کرده و گوشه لبش را با حرص به دندان گرفت.
روی هر میز یک ظرف بزرگ میوه با انواع میوههای هر فصل قرار داده شده بود کایان با حرص خیاری از داخل ظرف برداشته و گازی زد.
سوزان با چشمانی از حدقه درآمده دستش را گرفته و خیار را از او گرفت و گفت:
- Vay, ne zaman büyümek istiyorsun?
<<وای تو کی میخوای بزرگ بشی؟>>
کایان لبخند دنداننمایی زده و درحالی که با صدا خیار را میجوید گفت:
- Seni rahat bırak Tanrım
<<ول کن تو رو خدا.>>
با این که از فاتح عصبی بود اما درحالی که خود را بیخیال نشان میداد رو به نویان که ایلناز را در بغل داشت گفت:
- Ne zaman dans edelim?
<<کی برقصیم؟>>
نویان با خنده گفت:
- Acele etmeyin, bu daha gecenin başlangıcı!
<<عجله نکن، تازه اول شبه!>>
دنیز و آسلی از لحظه شروع مهمانی وسط سالن درحال رقص بودند و چند نفر دیگر با آنان همراه شده بودند.
ایلناز با اصرار فراوان بغل کایان آمده و درحالی که با ریتم آهنگ دستان کوچکش را تکان میداد دست کایان را گرفت.
لبخند عمیقی روی لبان کایان نشسته و پس از بوسیدن عمیق ایلناز، مشغول تکان دادن دستانش شد.
- ۳.۴k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط