رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت بیست و هفت منیم گوزل سِئوگیلیم


سوگل همان‌طور که یکی از کتاب‌های داخل قفسه را برمی‌داشت گفت:
- نه‌خیر بوراک موراک نداریم، گفتی می‌رقصی، بگو چجوری؟
کایان دست در جیب گذاشته و به تیپ سوگل که درحال برداشتن کتاب بود نگاه می‌کرد، قد معمولی داشت با اندامی بی‌عیب که می‌شد گفت، نسبتا لاغر بود، موهای تاب خورده‌اش از زیر شال کاملا مشخص بوده و چهره‌ زیبایش خیره کننده بود.
کایان نگاهش را گرفته و چیزی نگفت که سوگل ادامه داد:
- تو اگه بخوای از الان این‌طوری تا کنی نمی‌تونی‌ها! حتی امشب هم عمو بویوک قراره به همراه خانوادش بیان خونمون، چه‌طور می‌خوای به حالت قبلیت برگردی.
کایان با شنیدن این جمله بیشتر خشمگین شد و با یادآوری فاتح با آن چهره مغرور و کینه‌ای دستش را مشت کرد.
همان لحظه سوگل برای عوض کردن روحیه جفتشان از داخل گوشی همان آهنگی که داخل ماشین پخش شده بود را پخش کرده و صدایش را کم کرد.
درحالی که گوشی را سمت کایان می‌گرفت گفت:
- این آهنگ بود نه!
خیلی دوست داشت کایان را دوباره به رقص وادارد اما کایان پس از این ماجرا هیچ اشتیاقی حتی به خنده نداشت.
سوگل ریز خندیده و گفت:
- مرد باید روی حرفش بایسته! کی جلوی عمه هاریکا می‌رقصی!
کایان گوشه لبش به علامت خنده کج شده و درحالی که قفسه کتاب‌ها را می‌نگریست گفت:
- Harika Teyze'yi seviyor musun, beni evden atmaya gelmedi!
(دوست داری عمه هاریکا، نیومده از خونه پرتم کنه بیرون!)
سوگل به سختی متوجه جمله شده و لبخندی کرده و گفت:
- تو چه‌قدر سرسختی، نه وقتی میخندی میشه جلوتو گرفت، نه وقتی عصبی هستی میشه خندوندتت.
کایان به این حرف سوگل لبخند کوتاهی زده و گفت:
- Bu artık benim elim değil
(این دیگه دست خودم نیست.)
سوگل گوشی را به سمتش گرفته و درحالی که ریتم بالای آهنگ خودش را واردار به تکان خوردن می‌کرد به ترکی گفت:
- dans
(برقص!)
کایان هر دو دستش را در جیب‌هایش فرو برد و گفت:
- Seogil, bırak gitsin, bende yok
(سئوگیل ول کن حوصلش رو ندارم.)
سوگل خودکارش را در دست تکان داده و بالا برد، خودکار را با لبخند به لپ کایان فشرده و لپش را با پشت خودکار به سمتی که بخندد کشید.
بالاخره کایان لبخندی زده و گفت:
- Yapma kızım!
(نکن دختر)
سوگل نیز خنده‌ای کرده و به سمت قفسه برگشت تا کتاب بردارد که چشم کایان به کتاب‌های نویسنده معروف انگلیسی جورج اورول افتاد، درحالی که خم شده بود تا یکی از کتاب‌هایش را بردارد گفت:
- Ah George Orwell, kitapları severim
( اوه جورج اورول، من عاشق کتاب‌هاشم.)
سوگل به سمتش برگشته و با خنده گفت:
- چه عجب حرف زدی!
کایان که کمی اعصابش آرام شده بود لبخند کجی زده و گفت:
- Öfkemi asla görmemen için dua et!
(دعا کن هیچ‌وقت عصبانیت منو نبینی !)
دیدگاه ها (۰)

𝖕𝖆𝖗𝖙19مارال نیمه‌شب از اتاق بیرون آمد. راهروها تاریک بودند. ...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

سلام بلوبری سناریو جدید و درخواستی

دو پارتی از هیسونگپارت اول «هیسونگ، گوشیمو بده!»ات وسط اتاق ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_13فصل هفتم | عک...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۶ | «هدفِ نقشه» ...

فاصله یک لبخند تا جنون

قسمت نوزده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط