رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت ۱۰۴

آسیه و سوزان از دیدن کایان بسیار تعجب کرده بودند.
چرا که صبح هرچه اصرار کرده بودند کایان گفته بود که امکان نداره بیام، از این رو آسیه در گوشش درحال پچ- پچ بود.
فلور و آرش در جایگاه عروس و داماد نشسته و با لبی خندان به همه چشم دوخته و منتظر عاقد بودند.
این میان فاتح با کت و شلواری خوش دوخت با رنگ نقره‌ای براق در جمع قدم می‌زد و تمام حواسش پی سوگل بود.
عمه هاریکا که در بهترین و نزدیک‌ترین صندلی به عروس داماد نشسته بود نگاهی به فاتح با لباس رسمی و نگاهی به کایان با کاپشن تابستانه چرمی و تیپ کاملا اسپرتش کرده و پس از تکان دادن سرش با دیدن لبخند مرموزش رد نگاهش را گرفته و به سوگل رسید.
با حرص سرش را برگرداند و به جای دیگر چشم دوخت.
عاقد پس از این که از راه رسید نگاهی به مهمانان انداخته و از همه خواهش کرد تا سکوت را رعایت کنند، سپس مشغول خواندن خطبه عقد شد.
از اول تا آخر خطبه تمام حواس سوگل به لبخندها و شیرین‌بازی‌های کایان بود که حین صحبت با نویان از خود نشان می‌داد، گاهی با آسلی و دنیز شوخی می‌کرد و گاهی نویان را برای شوخی‌های خنده‌دارش در نظر می‌گرفت.
گاهی ایل‌ناز را بغل گرفته و با مهربانی با او حرف می‌زد، او را می‌بوسید و قند در دل سوگل آب می‌شد.
خود نیز هیچ باورش نمی‌شد که در این مدت کوتاه کایان با رفتارها و اخلاق‌های بچه‌گانه و شوخش توانسته باشد توجه او را انقدر به خودش جلب کند.
نگاهش به پسرها و مردهای این مهمانی بود اما با وجود کایان هیچ یک از مردهای خوش‌قیافه و جذاب جمع نمی‌توانستند توجهش را جلب کنند.
حتی خنده‌های دندان‌نمای کایان نیز بیشتر به چشمش می‌آمد تا لبخندهای جذاب و مردانه بقیه!
فاتح با موهای سشوار کشیده و ژل زده‌اش با تیپی اتو کشیده و جذاب سعی داشت کنار سوگل نشسته و سر صحبت را با او باز کند، اما سوگل هیچ خوش نداشت با فاتح هم‌صحبت شود چرا که آمدن کایان مشروط به این بود که کلمه‌ای با فاتح سخن نگوید.
پس به او رو نمی‌داد، لبخندی روی لبش نشست و هم‌زمان پایش را دراز کرده و از زیر میز ضربه‌ای به پای یکی زد، فکر کرده بود پای کایان است اما از شانس گندش پای قدیر بود.
قدیر با اخم و جذبه نگاهی به زیر میز انداخت.
سوگل که تازه متوجه شده بود چه کرده لبش را به دندان گرفته و لبخند روی لبش محو شد.
تا آخر شب نگاه زیرکانه کایان و سوگل به هم ادامه داشت و بکتاش و قدیر از این موضوع اعصابشان خورد شده و اخمانشان درهم شده بود، اما بکتاش سعی می‌کرد چیزی نگوید تا در خانه برای هزارمین‌بار با سوگل صحبت کند.
به شدت ترس این را داشت که سوگل به کایان دل ببندد و فاتح را پس زند، چرا که کایان از خود هیچ نداشته اما نصف برج‌های تهران به نام فاتح بود، سوگل باید زن کسی می‌شد که آینده‌اش تضمین شده باشد، نه زن کسی مثل کایان که حتی پوشش صحیح هم نداشت‌.
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

اتاقی که وجود نداشت (part4)با گذشت زمان، حضور هیونجین به بخش...

قسمت هشتم | کلاس چهارم آوید

p4

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

**پارت ۲۲**سالنِ بزرگ و تاریک، پر از دودِ سیگارهای برگ و بوی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.30 (روایت از زبان ا.ت...

چند پارتی بازی ممنوع

### پارت هشتم: طوفان درون و بیرونقطرات باران مثل سوزن به پوس...

پارت سه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط