رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی
پارت ۶۰
نگاه امل به چهره مردانه فاتح بود.
ریشهایی تراشیده و موهایی ژل زده که جذابیتش را چند برابر کرده بودند و یک تیشرت سفید و رویه لی تنش بود درحالی که با جذبه اطراف را مینگریست نگاهش به سوگل افتاد که در حال پایین آمدن از پلهها بود لبخند محوی روی لبانش نشست درحالی که به موهای فر خورده سوگل خیره شده بود زیر لب گفت:
- چه جیگری هستی کی میشه که مال من بشی! هنوز هم نگاهش به چشمان فریبنده سوگل بود سوگل با تق تقی که با کفشهای پاشنه ۵ سانتی خود راه انداخته بود وارد جمع شد، عمه خانم با تحسین نگاهی به سرتاپای او انداخته و درحالی که ما روی پا میانداخت دستش را روی عصا گذاشته و گفت:
- به- به دختر قشنگم.
و سپس نگاهی به فاتح که خیره او بود انداخت عمه خانم از علاقه فاتح به سوگل باخبر بود چرا که فاتح چندین بار غیر مستقیم این را گفته و هر بار با اخمهای سوگل روبرو شده بود سوگل نزدیکتر شده و پس از سلام و احوالپرسی کنار امل نشست.
امل به هیچ عنوان نمیتوانست حواسش را جمع کند هنوز هم شیفته تیپ زیبا و جذاب فاتح بود که با صدای کایان به خودش آمد:
- Merhaba
<<سلام.>>
همه به سمت کایان برگشتند، کایان موهای خود را کاملاً مرتب به سمت بالا شانه کرده و یک تیشرت قرمز با نوشتههای مشکی تنش کرده بود در جذابیت کاملاً میتوانست با فاتح برابری کند از آنجایی که عمه خانم برای اولین بار بود که کایان را با تیپ زیبا و از نظر خودش جذاب میدید لبخندی زده و جواب داد:
- سلام به تو!
کایان از قصد به سمت فاتح رفته و کنار او نشست هیچ خوش نداشت که با او هم صحبت شود اما کاملاً دلش میخواست که حرص او را در بیاورد درحالی که فاتح زیر چشمی کایان را میپایید رفتار و کارهایش را آنالیز میکرد، اما کاسان اصلا حواسش به او نبود و نگاهش تماما به کارها و رفتارهای سوگل بود.
با اینکه کایان و فاتح از عموها خجالت میکشیدند اما سعی میکردند به روی خود نیاورند که قبلاً دعوایی اتفاق افتاده، مادر فاتح تکهای از موهای خود را پشت گوشش زده و درحالی که کنار فاتح نشسته بود دستش را پشت فاتح گذاشته و رو به سوگل گفت:
- حالت چطوره دخترم ؟
سوگل با یادآوری اینکه میتواند ترکی صحبت کند رو بزن عمویش گفت:
- İyiyim
<<خوبم.>>
با کلمه ترکیاش لبخند روی لب کایان نشسته و تعجب بقیه برانگیخته شد.
بکتاش با ابرویی بالا پریده با تعجب سوگل را مینگریست که لبخند بر لب نگاهش به کایان بود عمه خانم نیز از طرز صحبت کردن سوگل متعجب شده بود کایان درحالی که با لبخند جمع را مینگریست دستانش را به هم کوبیده و رو به سوگل گفت:
- Kötü Seogil! İyi öğrendin
<<ایول سئوگیل! خوب یاد گرفتی.>>
و سپس خندهای بلند سر داد، فاتح با اخم به سمت کایان برگشته و زیر چشمی براندازش کرد و سپس نگاهش را از او گرفت و با حرص به زمین دوخت خنده کایان همزمان شد با ورود قدیر و آسیه به جمع، قدیر با تیپی زیبا متشکل از یک پیراهن سفید و یک شلوار پارچهای مشکی اتو کشیده و موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود دست داخل جیب به جمع سلام کرد.
نگاه امل به چهره مردانه فاتح بود.
ریشهایی تراشیده و موهایی ژل زده که جذابیتش را چند برابر کرده بودند و یک تیشرت سفید و رویه لی تنش بود درحالی که با جذبه اطراف را مینگریست نگاهش به سوگل افتاد که در حال پایین آمدن از پلهها بود لبخند محوی روی لبانش نشست درحالی که به موهای فر خورده سوگل خیره شده بود زیر لب گفت:
- چه جیگری هستی کی میشه که مال من بشی! هنوز هم نگاهش به چشمان فریبنده سوگل بود سوگل با تق تقی که با کفشهای پاشنه ۵ سانتی خود راه انداخته بود وارد جمع شد، عمه خانم با تحسین نگاهی به سرتاپای او انداخته و درحالی که ما روی پا میانداخت دستش را روی عصا گذاشته و گفت:
- به- به دختر قشنگم.
و سپس نگاهی به فاتح که خیره او بود انداخت عمه خانم از علاقه فاتح به سوگل باخبر بود چرا که فاتح چندین بار غیر مستقیم این را گفته و هر بار با اخمهای سوگل روبرو شده بود سوگل نزدیکتر شده و پس از سلام و احوالپرسی کنار امل نشست.
امل به هیچ عنوان نمیتوانست حواسش را جمع کند هنوز هم شیفته تیپ زیبا و جذاب فاتح بود که با صدای کایان به خودش آمد:
- Merhaba
<<سلام.>>
همه به سمت کایان برگشتند، کایان موهای خود را کاملاً مرتب به سمت بالا شانه کرده و یک تیشرت قرمز با نوشتههای مشکی تنش کرده بود در جذابیت کاملاً میتوانست با فاتح برابری کند از آنجایی که عمه خانم برای اولین بار بود که کایان را با تیپ زیبا و از نظر خودش جذاب میدید لبخندی زده و جواب داد:
- سلام به تو!
کایان از قصد به سمت فاتح رفته و کنار او نشست هیچ خوش نداشت که با او هم صحبت شود اما کاملاً دلش میخواست که حرص او را در بیاورد درحالی که فاتح زیر چشمی کایان را میپایید رفتار و کارهایش را آنالیز میکرد، اما کاسان اصلا حواسش به او نبود و نگاهش تماما به کارها و رفتارهای سوگل بود.
با اینکه کایان و فاتح از عموها خجالت میکشیدند اما سعی میکردند به روی خود نیاورند که قبلاً دعوایی اتفاق افتاده، مادر فاتح تکهای از موهای خود را پشت گوشش زده و درحالی که کنار فاتح نشسته بود دستش را پشت فاتح گذاشته و رو به سوگل گفت:
- حالت چطوره دخترم ؟
سوگل با یادآوری اینکه میتواند ترکی صحبت کند رو بزن عمویش گفت:
- İyiyim
<<خوبم.>>
با کلمه ترکیاش لبخند روی لب کایان نشسته و تعجب بقیه برانگیخته شد.
بکتاش با ابرویی بالا پریده با تعجب سوگل را مینگریست که لبخند بر لب نگاهش به کایان بود عمه خانم نیز از طرز صحبت کردن سوگل متعجب شده بود کایان درحالی که با لبخند جمع را مینگریست دستانش را به هم کوبیده و رو به سوگل گفت:
- Kötü Seogil! İyi öğrendin
<<ایول سئوگیل! خوب یاد گرفتی.>>
و سپس خندهای بلند سر داد، فاتح با اخم به سمت کایان برگشته و زیر چشمی براندازش کرد و سپس نگاهش را از او گرفت و با حرص به زمین دوخت خنده کایان همزمان شد با ورود قدیر و آسیه به جمع، قدیر با تیپی زیبا متشکل از یک پیراهن سفید و یک شلوار پارچهای مشکی اتو کشیده و موهایی که به سمت بالا شانه کرده بود دست داخل جیب به جمع سلام کرد.
- ۳.۱k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط