{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# قولی_که_شکست

# قولی_که_شکست


### پارت ۲

مادرش آهسته پرسید:

= مگه تهیونگ شوالیه ات نبود؟

اشک از گوشه‌ی چشم جونگکوک پایین افتاد.

= مگه اون همه‌ی زندیگت نبود؟

صدای مادرش لرزید.

= پس چرا الان می‌گی بمیره؟

جونگکوک بالاخره نتوانست خودش را نگه دارد.

لب‌هایش لرزید.

+ نمی‌خوام...

نفسش را با سختی بیرون داد.

+نمی‌خوام بمیره.

مادرش چیزی نگفت.

فقط پسرش را در آغوش گرفت.

جونگکوک سرش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت و بعد از شش سال، برای چندمین بار همان درد قدیمی را زندگی کرد.

دردِ کسی که هنوز دوستش داشت...

اما از دوست داشتنش عصبانی بود.

چند دقیقه گذشت تا گریه‌اش آرام شد.

جونگکوک از آغوش مادرش فاصله گرفت و با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد.

بعد، انگار سؤال مهم‌تری از تمام آن حرف‌ها ذهنش را درگیر کرده باشد، آرام پرسید:

+کی می‌رسه؟

مادرش نگاهش کرد.

= هواپیماش ساعت دوازده می‌شینه.

جونگکوک سرش را تکان داد.

از تخت پایین آمد.

+ آماده می‌شم.

مادرش با ناراحتی به رفتنش خیره شد وبعد آهی کشید چی باعث شد

تهیونگ و فندوقش از هم جدا بش
چرا جونگکوک با رفتن عزیزدلش عزادار شد و روی زندگیش گرد مشکی پاشید ؟

شرط برای پارت بعد
کامنت ۵۰
لایک ۳۰
بازنشر ۵
دیدگاه ها (۶۱)

جنگل نفرین شده پارت ۱۱

....پارت بیستم....

partباد سرد به صورتش می‌خورد.کلارا از کوچه‌ای باریک پیچید.دی...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

.....پارت ششم....

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

پارت ۴ | آن شبهلیا هنوز دستش روی سرش بود.تصویرهایی کوتاه و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط