«عـشق میـان خونـ»
«عـشق میـان خونـ»
پارتـ⁴
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو جولیا:
چشمانم را با سردردی عجیب باز کردم.
تابش نور به چشمانم باعث شد دستم را جلوی صورتم قرار دهم.
بعد از چند لحظه دستم را از جلوی صورتم پس زدم...
به اطراف نگاه کردم،دیگر در یخچال نبودم...
جایی مانند انبار بود.
نور خورشید که از پنجره ای در کنار انبار بود به داخل انبار زده بود و انبار را گرم نگه داشته بود...
نگاهی به خودم انداختم...
به وسیله ی زنجیره ای نازک و طنابی به صندلی بسته شده بودم.
+ کمک،کمکم کنید.«داد»
+هیییی کسی اینجا نیستتتت«بلند،داد»
ساعتی بعد ویو نویسنده:
در داخل انباری دخترک با موهای طلایی رنگ و بلوندش بر روی صندلی بی جان افتاده بود.
جولیا دگر نای فریاد کشیدن برای درخواست کمک را نداشت...
جولیا به آرامی سرش را به پشت صندلیه چوبی تکیه داد...
در همان لحظه قاتلی به نام جونگکوک وارد با صدایی وارد انبار شد...
جولیا با شنیدن صدای در با امیدی سرش را به در گرفت...
اما...
همان لحظه حالت چهره ی جولیا جوری تغییر کرد که خودش هم متوجه شد...
لحظاتی از حضور قاتل در انبار گذشته بود.
جولیا با چشمانی که از ترس پر شده بود به قاتلی که به جولیا خیره بود نگاه میکرد...
جولیا شروع به لب زدن کرد و گفت:
+ تو کی هستی...؟«اروم»
جولیا چند لحظه منتظر ماند اما در کمال نا باوری با صدایی خش دار جوابی از قاتل شنید...:
ـــ یک نفر...
جولیا با تعجب به مرد نگاه میکرد...
جولیا پرسید:...
+چی از جون من میخوای...؟«خیلی آروم،بغض»
قاتل انگاری جوابی نداشت.
چیزی نگفت و پشتش را به جولیا کرد.
با قدم های خبیثانه و محکم به سمت در انبار رفت در را باز کرد.
قبل از خارج شدنش نگاهی به جولیا انداخت و از انبار خارج شد...
جولیا با چشمانی پر از تعجب و همچنین کلافگی سر جایش مونده بود...
ادامه دارد...
فردا امتحان دارم ببخشید کم میشه...
شرطا
²⁰ لایک
²⁰ کامنت
²⁰ بازنشر
پارتـ⁴
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو جولیا:
چشمانم را با سردردی عجیب باز کردم.
تابش نور به چشمانم باعث شد دستم را جلوی صورتم قرار دهم.
بعد از چند لحظه دستم را از جلوی صورتم پس زدم...
به اطراف نگاه کردم،دیگر در یخچال نبودم...
جایی مانند انبار بود.
نور خورشید که از پنجره ای در کنار انبار بود به داخل انبار زده بود و انبار را گرم نگه داشته بود...
نگاهی به خودم انداختم...
به وسیله ی زنجیره ای نازک و طنابی به صندلی بسته شده بودم.
+ کمک،کمکم کنید.«داد»
+هیییی کسی اینجا نیستتتت«بلند،داد»
ساعتی بعد ویو نویسنده:
در داخل انباری دخترک با موهای طلایی رنگ و بلوندش بر روی صندلی بی جان افتاده بود.
جولیا دگر نای فریاد کشیدن برای درخواست کمک را نداشت...
جولیا به آرامی سرش را به پشت صندلیه چوبی تکیه داد...
در همان لحظه قاتلی به نام جونگکوک وارد با صدایی وارد انبار شد...
جولیا با شنیدن صدای در با امیدی سرش را به در گرفت...
اما...
همان لحظه حالت چهره ی جولیا جوری تغییر کرد که خودش هم متوجه شد...
لحظاتی از حضور قاتل در انبار گذشته بود.
جولیا با چشمانی که از ترس پر شده بود به قاتلی که به جولیا خیره بود نگاه میکرد...
جولیا شروع به لب زدن کرد و گفت:
+ تو کی هستی...؟«اروم»
جولیا چند لحظه منتظر ماند اما در کمال نا باوری با صدایی خش دار جوابی از قاتل شنید...:
ـــ یک نفر...
جولیا با تعجب به مرد نگاه میکرد...
جولیا پرسید:...
+چی از جون من میخوای...؟«خیلی آروم،بغض»
قاتل انگاری جوابی نداشت.
چیزی نگفت و پشتش را به جولیا کرد.
با قدم های خبیثانه و محکم به سمت در انبار رفت در را باز کرد.
قبل از خارج شدنش نگاهی به جولیا انداخت و از انبار خارج شد...
جولیا با چشمانی پر از تعجب و همچنین کلافگی سر جایش مونده بود...
ادامه دارد...
فردا امتحان دارم ببخشید کم میشه...
شرطا
²⁰ لایک
²⁰ کامنت
²⁰ بازنشر
- ۹۴۹
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط