{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اول

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 1 | صفحه‌ی اول

سئول هیچ‌وقت واقعاً ساکت نمی‌شد.

حتی ساعت هفت صبح، وقتی خیابان‌ها هنوز نیمه‌خواب بودند و نور طلایی خورشید تازه از لابه‌لای ساختمان‌های بلند خودش را نشان می‌داد، صدای اتوبوس‌ها، قدم‌های دانشجوها و همهمه‌ی کافه‌های کوچک شهر در هوا می‌پیچید.

اما برای ا/ت، آن صبح با تمام صبح‌های دیگر فرق داشت.

اولین روز دانشگاه بود.

با یک کوله‌ی مشکی روی شانه و کتابی که محکم در آغوش گرفته بود، از میان محوطه‌ی بزرگ دانشگاه عبور کرد.

نقشه‌ی دانشگاه را روی گوشی‌اش باز کرده بود و هر چند قدم یک‌بار به صفحه نگاه می‌کرد.

«ساختمان هنر... کجاست آخه؟»

چند قدم جلوتر رفت.

بعد ایستاد.

به سمت راست نگاه کرد.

به سمت چپ.

دوباره به گوشی.

«عالیه... روز اول و من گم شدم.»

همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد.

«دنبال ساختمان هنر می‌گردی؟»

ا/ت برگشت.

پسری با موهای تیره، کوله‌ای روی یک شانه و یک فنجان قهوه در دست، چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

چهره‌اش آرام بود؛ اما لبخند کوچکی گوشه‌ی لبش داشت.

ا/ت کمی دستپاچه گفت:

«آره... خیلی تابلوئه؟»

پسر خندید.

«یکم.»

ا/ت چشم‌هایش را ریز کرد.

«ممنون که حداقل راستشو گفتی.»

لبخند پسر بیشتر شد.

«من جیمینم.»

ا/ت چند ثانیه مکث کرد.

«ا/ت.»

جیمین به گوشی او اشاره کرد.

«اگه واقعاً دنبال ساختمان هنر می‌گردی، از این مسیر داری کاملاً برعکس می‌ری.»

ا/ت با ناباوری به مسیری که آمده بود نگاه کرد.

«جدی؟»

«کاملاً.»

«پس... می‌تونی راهو بهم نشون بدی؟»

جیمین کمی فکر کرد و بعد شانه بالا انداخت.

«منم همون‌جا کلاس دارم.»

و شروع به راه رفتن کرد.

ا/ت چند لحظه همان‌جا ایستاد و بعد سریع خودش را به او رساند.

«تو همیشه به آدمای غریبه کمک می‌کنی؟»

جیمین جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

«نه.»

«پس چرا به من کمک کردی؟»

جیمین نگاه کوتاهی به او انداخت.

«نمی‌دونم.»

و دوباره به روبه‌رو نگاه کرد.

ا/ت نمی‌دانست چرا، اما همان «نمی‌دونم» عجیب در ذهنش ماند.

---

آن روز، ا/ت فکر می‌کرد جیمین فقط یکی از آدم‌هایی است که قرار است شاید یکی دو بار در دانشگاه ببیند.

اما اشتباه می‌کرد.

روز بعد، جیمین را در کتابخانه دید.

روز بعدش، در کافه‌ی دانشگاه.

چند روز بعد، در راهروی دانشکده.

و یک هفته بعد...

تقریباً هرجا که ا/ت می‌رفت، somehow جیمین هم آنجا بود.

یک روز بالاخره ا/ت کتابش را بست و به او که روبه‌رویش نشسته بود نگاه کرد.

«تو منو تعقیب می‌کنی؟»

جیمین ابرو بالا انداخت.

«من؟»

«آره، تو.»

«اتفاقاً من باید این سؤالو از تو بپرسم.»

ا/ت با تعجب گفت:

«من؟!»

جیمین لبخند زد.

«هرجا می‌رم، تو هم هستی.»

ا/ت خندید.

«شاید چون دانشگاه کوچیکه.»

«شاید.»

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند که بعضی «شاید»ها، آغاز یک داستان کامل‌اند.

---

چند ماه گذشت.

رابطه‌ی آن دو از یک آشنایی ساده، به دوستی تبدیل شد.

بعد به رفاقتی که هیچ‌کدام نمی‌توانستند روزهایشان را بدون آن تصور کنند.

جیمین اولین کسی بود که وقتی ا/ت ناراحت بود، متوجه می‌شد.

و ا/ت تنها کسی بود که می‌توانست از روی سکوت جیمین بفهمد چه چیزی در ذهنش می‌گذرد.

آن‌ها با هم درس می‌خواندند.

با هم قهوه می‌خوردند.

در خیابان‌های سئول قدم می‌زدند.

گاهی ساعت‌ها حرف می‌زدند و گاهی فقط کنار هم می‌نشستند، بدون اینکه نیازی به حرف زدن داشته باشند.

اما یک شب، همه‌چیز کمی تغییر کرد.

باران شدیدی می‌بارید.

ا/ت و جیمین زیر سایه‌بان یک مغازه ایستاده بودند.

جیمین کت خودش را از تنش درآورد و روی شانه‌های ا/ت انداخت.

ا/ت آرام گفت:

«خودت سردت می‌شه.»

جیمین لبخند زد.

«مهم نیست.»

«ولی—»

«ا/ت.»

لحنش آرام بود.

اما جدی.

ا/ت ساکت شد.

چند ثانیه فقط صدای باران شنیده می‌شد.

جیمین نگاهش کرد.

این بار، نگاهش با همیشه فرق داشت.

نه مثل نگاه یک دوست.

نه مثل نگاه کسی که صرفاً نگران است.

چیزی در آن بود که ا/ت نمی‌توانست اسمش را پیدا کند.

جیمین آهسته گفت:

«تا حالا شده یه نفر... کم‌کم تبدیل بشه به مهم‌ترین قسمت روزت؟»

قلب ا/ت برای لحظه‌ای ایستاد.

«آره...»

جیمین پرسید:

«کی؟»

ا/ت لبخند کوچکی زد.

«نمی‌دونم.»

جیمین هم لبخند زد.

«منم نمی‌دونم.»

اما هر دو می‌دانستند.

می‌دانستند «اون آدم» چه کسی است.

فقط هنوز جرئت نداشتند اسمش را بلند بگویند.

چون بعضی داستان‌های عاشقانه، دقیقاً از همان جایی شروع می‌شوند که دو نفر از اعتراف به احساسی که مدت‌هاست در قلبشان شکل گرفته، می‌ترسند.

و داستان ا/ت و جیمین...

تازه داشت شروع می‌شد.
دیدگاه ها (۰)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟔 | آخرین صفحهچند روز بعد، اتاق ا/ت ساکت بود.یونگی کنار...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟓 | دریاچند ماه بعد، بهار از راه رسید.ا/ت بالاخره تصمیم...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟠: راز فاش‌شدهصبح روز بعد، دانشگاه مثل همیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط