{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخش اول

گریز از وسوسه
روایتی منثور با برداشتی از قطعه «آغوش(بخش دوم)» فرشاد
ادامه ای بر آغوش۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مسیر پرپیچ‌و‌خمی را می‌پیمودم؛ از دل تونلی که به‌تازگی زاده شده بود. پیکرم بی‌حس، روح از من ربوده‌شده، و آنچه باقی مانده بود، تنها حجم خالیِ یک بدن بود—بی‌رمق، همانند آبی که راه بازگشت به جوی ندارد.

من حامل برف بودم؛ اما برفی که سفیدی‌اش، سپیدِ زنده‌به‌گور بود.
از دور، رایحه‌ای خوش گذشت—بویی که گرچه دلنشین بود، سنگینی جان را می‌شُست.

دوست داشتن، حادثه‌ای بود؛ و ذهنم نجوا می‌کرد:
«چه حدی از این حادثه، خوب است؟»

قایق دور بود و زمان عبور می‌کرد. دل در مستی خشم می‌سوخت، و جهان به شکل دیگری درمی‌آمد.

عشق؟
گواراترینِ ناگواری.
بی‌قانون، بی‌لایحه، بی‌مرز.
حُکم می‌راند، بیرون از هر ظلم.

دل لخت بود، بی‌پوشش، با گیسوانی برهنه. آیا می‌شد چنین برهنگی را از بیرون گود نگریست؟
باخت، اکنون جبری بود در برابر نیروی بُرد.
رسیدن، ترسِ سهمناکِ از‌دست‌دادن را با خود می‌آورد. نرسیدن، تنها خیالی بود فرسوده.

این‌جا، یک‌طرف معادله‌ای ایستاده بودم؛ نبردی نابرابر.

از انتهای همان تونل، دردی بی‌درمان به‌سویم می‌آمد.

و آنگاه، او پدیدار شد.
پیکری ظریف، صلیب‌وار، با دستانی گشوده، بی‌هراس از سایه‌های پریشانِ دل.

همان بود. شبیه من. بهتر از من.
خاطره‌ای از خیال‌بافان شب‌نشین، قصه‌نویسان خاموش، و منطق‌های بی‌دلیل مانده‌در-ذهن.

موهایش خلاف جهت حرکت، در باد می‌رقصیدند. بر هوا سُر می‌خورد، چون مُسکّنی که برای درمان جراحتی دیرینه آمده باشد.

می‌دانستم… بر گسل ایستاده‌ام. ترسم نه از فروریختن، که از دوباره فرو رفتن بود.
چشم‌هایم زمین را لرزاندند.
با نگاهش، لرزیدم.
بنیانم سست شد.

لبخند زد و آهسته گفت:
«آشنایم نیستم برایت؟»

من، با زبانی که قفل شده بود، فقط ایستادم.
نه آری بود، نه نه. تنها تماشا.

باز گفت:
«هنوز همان کودک هراسانی…؟ بیش از پیش، رنگ‌پریده‌ای...»

زیر لب زمزمه کردم:
«فوتی کن… شاید جان بگیرم.»

با نگاهی که در آن افسوس نبود، فقط شناخت، نجوا کرد:
«تو هنوز همان نفسی هستی که هرگز ندیدی؟»...
دیدگاه ها (۲)

بندبند جانم❤️بہ دوست داشتنت بند استتو آن تپش بے قراریلابہ لا...

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخابجنگکوک هنوز به عکس خیره بود.پدرش کنار...

.....پارت چهارم.....

From Hatred to My Love

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

.....پارت هفدهم.....

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۵: چیزی که از تاج هم باارزش‌ترهاتاق هنوز ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط