{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخاب

🦢 پارت سی‌ودوم | انتخاب

جنگکوک هنوز به عکس خیره بود.

پدرش کنار مادر لیانا ایستاده بود.

لیانا با صدای لرزان گفت:

— باید بریم دنبالشون.

جنگکوک سرش را بلند کرد.

— می‌ریم.

— الان؟

— همین الان.


---

چند ساعت بعد، آن‌ها به انباری قدیمی در حاشیه‌ی شهر رسیدند.

جنگکوک قبل از ورود، دستش را جلوی لیانا گرفت.

— تو اینجا می‌مونی.

لیانا اخم کرد.

— نه.

— لیانا...

— این بار منم میام.

جنگکوک چند ثانیه به او نگاه کرد.

— پس کنار من.

لیانا سر تکان داد.

آن‌ها وارد ساختمان شدند.

صدای مادر لیانا از طبقه‌ی بالا می‌آمد.

— لیانا!

— مامان!

جنگکوک سریع به سمت صدا رفت.

چند نفر جلویشان ظاهر شدند.

درگیری کوتاهی شکل گرفت و افراد جنگکوک راه را باز کردند.

بالاخره به اتاق رسیدند.

مادر لیانا روی صندلی نشسته بود و دست‌هایش بسته بود.

لیانا با دیدنش فوراً جلو رفت.

— مامان!

جنگکوک او را آزاد کرد.

مادرش لیانا را در آغوش گرفت.

— فکر کردم دیگه نمی‌بینمت...

لیانا اشک‌هایش را پاک کرد.

— من اینجام.

ناگهان صدای پدر جنگکوک از پشت سرشان آمد:

— اینجا نباید می‌اومدی، جنگکوک.

جنگکوک برگشت.

— تو...

مرد آرام گفت:

— همه‌ی این اتفاقات از اول برای رسیدن به تو بود.

جنگکوک با عصبانیت گفت:

— مادرم رو کجا بردی؟

— جایی امنه.

— دروغ نگو.

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

— اگر می‌خواستم بهش آسیب بزنم، تا الان زنده نبود.

جنگکوک جلو رفت.

— چرا لیانا؟

مرد نگاهش را به لیانا دوخت.

— چون می‌دونستم تنها چیزی که می‌تونه تو رو از مسیرت خارج کنه، اونه.

جنگکوک بدون مکث گفت:

— اشتباه کردی.

— چرا؟

جنگکوک کنار لیانا ایستاد.

— چون این بار خودم انتخاب می‌کنم.

پدرش با خشم گفت:

— انتخابت بین خانواده و اونه؟

جنگکوک نگاهش کرد.

— نه.

مکث کرد.

— انتخابم بین زندگی‌ای که تو برام ساختی و زندگی‌ایه که خودم می‌خوام.

لیانا با تعجب به او نگاه کرد.

جنگکوک ادامه داد:

— من دیگه نمی‌خوام مثل تو زندگی کنم.

پدرش چند لحظه ساکت ماند.

بعد لبخند تلخی زد.

— پس آماده باش همه‌چیز رو از دست بدی.

جنگکوک دست لیانا را گرفت و گفت:

— اگر در عوضش آزادی و آدم‌هایی که دوستشون دارم رو داشته باشم...

نگاهش روی لیانا ماند.

— ارزشش رو داره.

مادر لیانا با شنیدن حرفش لبخند کوچکی زد.

اما هنوز یک مشکل باقی مانده بود.

جنگکوک باید برای آخرین بار با گذشته‌ی خودش روبه‌رو می‌شد. 🦢

پآیآن پآرت سی و دوم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۴)

🦢 پارت سی‌وسوم | آخرین حسابصبح روز بعد، همه‌چیز تغییر کرده ب...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

سلاااام نانازاااااااخوبینننننبچه هاااا برای اطمینان بیشتررر ...

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

🦢 پارت نوزدهم | محافظجنگکوک هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود.عکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط