سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوچهارم 𓆪 🖤🥀
صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید.
اسما به سمت در رفت.
ـ «بازش کنین!»
یون دستگیره را کشید.
ـ «قفل شده.»
سلیا با نگرانی به چراغ قرمز بالای در نگاه کرد.
ـ «این خوب نیست...»
اسما برگشت.
ـ «آزمایش شماره ۰۷ یعنی چی؟»
هیچکس جواب نداد.
ناگهان صفحهای روی دیوار روشن شد.
تصویر کودکی اسما ظاهر شد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
ـ «این... منم؟»
صدایی از بلندگو پخش شد:
ـ «سوژهی شماره ۰۷ از سن پنجسالگی تحت نظر بوده.»
اسما آرام عقب رفت.
ـ «نه...»
تصویر عوض شد.
این بار اسما کنار مادرش بود.
بعد تصویر دیگری آمد؛
اسما کنار یون.
و بعد...
تصویری از همان شبِ بیست سال پیش.
اسما با وحشت گفت:
ـ «این فیلم رو قبلاً دیدم.»
یون به صفحه خیره شد.
ـ «نه.»
ـ «چی؟»
ـ «این بخش رو هیچوقت ندیده بودی.»
تصویر ادامه پیدا کرد.
مادر اسما جلوی دوربین ایستاده بود و چیزی را در آغوش داشت.
یک نوزاد.
سلیا به صفحه نزدیک شد.
ـ «اون...»
اسما با صدای لرزان گفت:
ـ «اون کیه؟»
مادرشان در فیلم آرام گفت:
ـ «این بچه نباید هیچوقت پیدا بشه.»
تصویر قطع شد.
چند ثانیه بعد، صفحه دوباره روشن شد.
این بار نوشتهای روی آن ظاهر شد:
«سوژهی ۰۷ تنها نیست.»
اسما به سلیا نگاه کرد.
ـ «منظورش چیه؟»
صدای مرد از بلندگو آمد:
ـ «چون شما سه نفر... بخشی از یک راز هستید.»
یون ناگهان سرش را بلند کرد.
ـ «سه نفر؟»
صدای مرد خندید.
ـ «یون، سلیا... و اسما.»
اسما با تعجب گفت:
ـ «پس اون نوزاد کی بود؟»
سکوت.
بعد صدای باز شدن قفل کوچکی از پشت دیوار آمد.
یک محفظهی مخفی باز شد.
داخلش فقط یک پرونده قرار داشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«خانوادهی اصلی — پروندهی ۰۷»
اسما پرونده را برداشت.
صفحهی اول را باز کرد.
عکس مادرش بود.
صفحهی دوم...
عکس پدرش.
و صفحهی سوم...
عکس زنی که هیچکدامشان نمیشناختند.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«مادر واقعی اسما.»
اسما با شوک به عکس خیره شد.
ـ «این... مادر واقعی منه؟»
یون به عکس نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
ـ «من این زن رو میشناسم.»
اسما آرام پرسید:
ـ «از کجا؟»
یون به او نگاه کرد.
ـ «چون اون...»
مکث کرد.
ـ «همون زنیه که بیست سال پیش منو به این خانواده سپرد.» 🖤🥀
𓆩 پــارت سیوچهارم 𓆪 🖤🥀
صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید.
اسما به سمت در رفت.
ـ «بازش کنین!»
یون دستگیره را کشید.
ـ «قفل شده.»
سلیا با نگرانی به چراغ قرمز بالای در نگاه کرد.
ـ «این خوب نیست...»
اسما برگشت.
ـ «آزمایش شماره ۰۷ یعنی چی؟»
هیچکس جواب نداد.
ناگهان صفحهای روی دیوار روشن شد.
تصویر کودکی اسما ظاهر شد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
ـ «این... منم؟»
صدایی از بلندگو پخش شد:
ـ «سوژهی شماره ۰۷ از سن پنجسالگی تحت نظر بوده.»
اسما آرام عقب رفت.
ـ «نه...»
تصویر عوض شد.
این بار اسما کنار مادرش بود.
بعد تصویر دیگری آمد؛
اسما کنار یون.
و بعد...
تصویری از همان شبِ بیست سال پیش.
اسما با وحشت گفت:
ـ «این فیلم رو قبلاً دیدم.»
یون به صفحه خیره شد.
ـ «نه.»
ـ «چی؟»
ـ «این بخش رو هیچوقت ندیده بودی.»
تصویر ادامه پیدا کرد.
مادر اسما جلوی دوربین ایستاده بود و چیزی را در آغوش داشت.
یک نوزاد.
سلیا به صفحه نزدیک شد.
ـ «اون...»
اسما با صدای لرزان گفت:
ـ «اون کیه؟»
مادرشان در فیلم آرام گفت:
ـ «این بچه نباید هیچوقت پیدا بشه.»
تصویر قطع شد.
چند ثانیه بعد، صفحه دوباره روشن شد.
این بار نوشتهای روی آن ظاهر شد:
«سوژهی ۰۷ تنها نیست.»
اسما به سلیا نگاه کرد.
ـ «منظورش چیه؟»
صدای مرد از بلندگو آمد:
ـ «چون شما سه نفر... بخشی از یک راز هستید.»
یون ناگهان سرش را بلند کرد.
ـ «سه نفر؟»
صدای مرد خندید.
ـ «یون، سلیا... و اسما.»
اسما با تعجب گفت:
ـ «پس اون نوزاد کی بود؟»
سکوت.
بعد صدای باز شدن قفل کوچکی از پشت دیوار آمد.
یک محفظهی مخفی باز شد.
داخلش فقط یک پرونده قرار داشت.
روی جلد نوشته شده بود:
«خانوادهی اصلی — پروندهی ۰۷»
اسما پرونده را برداشت.
صفحهی اول را باز کرد.
عکس مادرش بود.
صفحهی دوم...
عکس پدرش.
و صفحهی سوم...
عکس زنی که هیچکدامشان نمیشناختند.
زیر عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«مادر واقعی اسما.»
اسما با شوک به عکس خیره شد.
ـ «این... مادر واقعی منه؟»
یون به عکس نگاه کرد.
چهرهاش ناگهان تغییر کرد.
ـ «من این زن رو میشناسم.»
اسما آرام پرسید:
ـ «از کجا؟»
یون به او نگاه کرد.
ـ «چون اون...»
مکث کرد.
ـ «همون زنیه که بیست سال پیش منو به این خانواده سپرد.» 🖤🥀
- ۸۹
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط