پارت ۴۲

÷ کوک ( با صدای بازجویانه ولی نرم )
* من و جیمی هر دو از کشورمون فرار کردیم ( تند گفت )
سریع دستم و روی دهنم گذاشتم ای خاک تو سرت کنن جونگ کوک لو رفتی
÷ خب
* اونجور که داداشت گفت همه پادشاها قراره حضور داشته باشن پس ...
÷ اگه بری بابات مجبورت میکنه با کس دیگه ای ازدواج کنی
* از کجا فهمیدی ؟
÷ شب اولی که پیشم هم خوابیده بودیم توی خواب حرف میزدی
فلس بک ( اون شب )
* بابا من نمیخوام با اون پدرسگ ازدواج کنم .... اههههه ... بابا نه تو رو خدا.... باشه قبوله
بعد چند دقیقه
* جیمی من میدونم سخته ولی باید فرار کنی همونطور که من فرار کردم .... نهههههههه
و از خواب پرید
÷ شششش چیزی نیست کسی اینجا نیست
و کوک بعد از کلی گریه توی بغل تهیونگ خوابش برد
پایان فلش بک
÷ حالا برام توضیح میدی
* مادرم یه قربانی بود از سمت شهر کوچیکی به نام هانوی تا از جنگ پیشگیری کنن چون زیادی ضعیف بودن برای همین مادرم به عنوان قربانی به پدرم دادن پدرم قصد نداشت با مادرم ازدواج کنه و فقط میخواست ازش به عنوان اسباب بازی استفاده کنه ولی یه روز مادرم فهمید که منو بارداره ...
و ناخود آگاه گریم گرفت ته بغلم کرد و موهام و ناز کرد
÷ چیزی نیست کوک من اینجام
* ... وقتی مامانم فهمید بارداره به بابام گفت اون گفت باید از شرم خلاص شه وگرنه خودش کشته میشه ولی مامانم به من وابسته شده بود و نمیخواست از دستم بده پس فرار کرد و رفت توی یه روستای دور افتاده منو به دنیا آورد تا پنج سالگی پیش مامانم بودم و زندگی خوب و پر از عشقی داشتم درسته پول درست حسابی نداشتیم ولی عشق مادرم برام کافی بود تا وقتی که حال مادرم بد شد و به خاطر بیماریش از دنیا رفت ولی قبلش به من گفت پدرم کیه و چه بلا هایی سرش آورده اون روز به خودم قول دادم انتقام مادرم و از اون مرتیکه بگیرم برای همین وارد قصر شدم ولی توی اون روزا پدرم ازدواج کرده بود ولی همسرش هیچ وارثی براش به دنیا نیاورده بود و اوضاع خیلی بدی بود ولی وقتی پدرم فهمید من پسرشم منو به عنوان جانشینش اعلام کرد ولی وقتی فهمید من امگام میخواست منو از مقامم خلع کنه اما اون بچه دیگه ایی نداشت که بخواد اونو وارث تاج و تختش کنه پس خواست جور دیگه ای یه آلفا رو جانشین خودش کنه یه روز صبح اومد توی اتاقم و یه مرد تقریبا ۴۰ ، ۵۰ ساله همراهش بود بهم گفت باید باهاش ازدواج کنم وگرنه از مقامم خلعم میکنه و تبدیلم میکنه به یه هرزه
فلش بک ( اسمش و مرتیکه مینویسم )
مرتیکه : یا آماده میشی باهاش ازدواج کنی یا به اون چیزی که لیاقتش و داری میرسی یعنی یه هرزه میشی
* پدر ...
مرتیکه : به من نگو پدر منو تو رو نمیخواستم الانم به خاطر آبروم نگهت داشتم وگرنه تو رو چه به قصر
پایان فلش بک
ویو ته
اصلا چطور دلش اومده به همچین فرشته ای بگه هرزه خودم با دست خودم خفش میکنم سریع کوک و کشیدم توی بغلم
÷ خرگوش کوچولوی من گریه نکن خودم اون پدر ...
* فوش نده
÷ پدر محترمتو میکشم هیچکس جز من حق اذیت کردنت و نداره
خندم گرفت
* حتی توام حق اذیت کردن منو نداری
÷ که اینطور باشه دیگه بخواب فردا قراره داداشام بیان باید زود بیدار شم

این پارت و طولانی گذاشتم بخونید حال کنید 😂
دیدگاه ها (۶)

پارت یک و اینو بگم که ات ۲۳ سالشه و جیمین هم ۲۳، ...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑جونگکوک:اما پدر جئون...

عشق زار آلود (Mysterious Love)Part:3📱 صبح روز بعد، ات با چشم...

پارت اول:عشق حقیقیفلش بک اون زماندامیان ۸ سالش بودموقعیت:عما...

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵(درخواستی)پارت ۳پرش زمانی به ...

سناریو🎀وقتی باهاشون دعوا می کنی[شوهر مونن]💫نامجون:اول یک نفس...

پارت هشتم جئون ۰- مرتیکه عوضی انتقام خون مادرم رو ازت می گیر...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

وقتی برادر ناتنیت بود.

رمان بدون منپارت ۲رزی رمز گوشیه دوست پسرش و چند روز بود که ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط