وقتی برادر ناتنیت بود.

پارت۱
های من نیکا هستم و مادرم فوت کرده و پدرمم ازدواج کرده با ب زن دیگه ک ب دیر داری ک از من بزرگتره‌.رایتی من به ۲۰سالمه.
های من حونگکوکم مافیام و پدرم فوت کرده و مامانم با ی مردی ازدواج کرده که ق دختر از من کوچیکتر داره.منم ۲۶سالمع


جونگکوک ویو:امروز اغامیان خونمون و نیکا هم باهاشون دوسته.
فلش بک ل موقعی ک اعضا اومدن:
حیهوپ: سلاممم‌
کوک ونبکا:های
اعضا:سلام.
موقعی ک داشتن سلام میکردم نیما اومد با اون لباس فاکیش.
کوک:نیکا بیا بالا کارت دارم.
نیکا:اوکی.

نیکا ویو:
کوک بهم گفت بیام تو اتاق منم گفتم باشه.
رفتم تو اتاق
نیکا: جانم.
کوک:بیبی فکر نمیکنی لباست ب کم بازه(خمار و سکسی)
راوی:نیکا قصه ها هم چون رو کوک کزاش داشت بیشتر همراهیش کرد.
نیکا:اوم ددیم خوشش نیومده؟(خمار و هورنی)
کوک:ن دیگه بیبی گرل .
نیکا ویو:
دیدم کوک لباشو گذاشت رو بیام و مکید.منم دستمو دور گردنش حلقه کردم و همراهی کردم.
بعد کوک اومد سمت کردنم و کسی مارک میزاشت منم از سر لذت ناله میکردم‌
ک خواست بیاد پایین تر لباسمو در بیاره م
نیکا:کوکی الان نه شب😉
کوک:اون بیبی باشه.
با کوک رفتیم پایین‌.
شوگا:کجا بودید.
کوک:هیچی هیونگ.
نامجون:باوشع اصلا نبوسیدیش..😉
کوک:هبونگ(خجالت)
جبهوپ خوب ما بریم دیگه.
نیکا:باشه ولی کم موندید.
جیهوپ:ن ما پذیرایی کردیم.
فلش بک وقتی اعضا رفتن:.
کوک:نیکا راستی مامان اینا رفتن اسپانیا برای کرای باند.
نیکا:هوم پس با ددیم تنهام.
کوک:ی پرنسس هورنی شده.
نیکا اوم ددی می‌خوامت.
کوک اوکی بیبی‌.رفتم سمتش و برآید بغلش کردم.
راوی:هههههه فکر مردیلسمات می‌نویسم ن بابا دایرکت.
آنچه خواهید خواند:
نیکا:اهه ددی تند تر اوم
دیدگاه ها (۴)

وقتی بهمون میگم «بیبی»و ما همونطور که دوتامون روی تختیم و می...

فیک تهیونگ

چندپارتی

#بوسه_ای_از_شراب_شکلات #part2+کاشکی کلا امروز نیاد واقعا حوص...

#عشق_بعد_نفرت پارت 8ویو یونگی پشمام چقد تند میخونه نمیدونستم...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

.PRISON MAFIA.

پری کوچولوی من پارت ۷کوک: اروم رفتم و از پشت بغلش کردم. ته ت...

Love youپارت دوازدهمسرم بدجور درد میکرد بزور چشمامو باز کردم...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط