{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵

وقتی پسر عموت و مربی بوکست بود🩵
(درخواستی)
پارت ۳
پرش زمانی به فردا:
دیشب فهمیدم که امروز قراره خانواده کوک بیان خونه ما
از صبح مامانم بدو بدو میکرد میگفت دخترم اینجارو تمیز کن دخترم حواست باشه غذا نسوزه و هزاران تا دخترم دیگه...
منم هیچی به جز چشم‌نمیتونستم بگم
به هرحال دیروز کوک اعتراف کرده
میفهمید؟؟؟
اعتراففففف
عصر شده بود خونه آماده بود غذا حاضر و منم حاضر بودم
یادمه کوک میگفت با کت و شلوار خیلی خوشگل و هات میشم
پس کت و شلوار پوشیده بودم که خوشحالش کنم
ولی هر دفعه میومدم ذوق کنم مواجهه با واقعیت تلخی که دختر عمه کوک هم امروز میاد عین پتک میخورد توی سرم
و امروز وقت اینکه ببینیم کوک واقعا دوستم داره یا میخواد اون عشق یک طرفی ای که میگفت هیچوقت دو طرفه نمیشه رو دو طرفه کنه
به هرحال ببینیم چی میشه
توی همین فکرا بودم صدای در منو از فکر و خیالات در اورد
کوک و خانواده اش رسیدن
خداروشکر هنوز اون دختره نچسب نرسیده و میتونم یکم با کوک تنها باشم
مامانم رفت با مامان کوک توی آشپزخونه حرف بزنن و پدرم هم رفت با پدر کوک توی حیاط تا یکمی سیگار بکشن
پس
من و کوک توی سالن تنها بودیم
_هی توله
+جانم؟
_بیا اینجا(به پاهاش اشاره کرد)
+اومدمممم(کیوت)
_اخ دختر کوچولوم میدونی وقتی اینجوری کیوت میشی میخوان بخورمت
+عهه کوک
_جانم زندگیم
+میگم امشب دختر عمت هم اینجاست
_خب؟
+میخوای چیکار کنی؟
_هیچی روراست میگم تورو دوست دارم و کسی نمیتونه عشق منو نسبت به تو کم کنه
+اخیییی
دینگ دینگ
خب حالا وقت انتقام از اون زنیکه هرزه هست

ادامه دارد....
حمایت کنید قربونتون برم🩵
پارت های بعدی رو فردا میزارم
دیدگاه ها (۱۰)

وقتی مربی بدنسازی و برادر ناتینت بودپارت ۱🔑ویو مینا:نشسته بو...

#میکاپ_آرتیست_من

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

مربی موتور سوار

۳ پارتی

پارت یکاسم مامان یوری لیا لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین یه نک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط