ابلیس

part 66
وارد مافیا که شد مستقیم راهشو سمت اتاق رئیس کج کرد و آروم در زد و رئیس با خوش رویی به داخل دعوتش کرد
" خوش اومدی "
چویا حاضر جدی و خونسردشو حفظ کرده بود و برگه گزارش رو روی میز گذاشت
+ گزارش کار رو براتون آماده کردم...
گین وارد اتاق شدو برگه ها رو دست چویا داد و چویا هم روی میز گذاشتشون
+ اینم اسناد و مدارک گمشده...کاری با من ندارید رئیس؟
" چطوری بدست اوردیشون؟ "
+ ساده ست...فقط از راه جنسم گولش زدمو یه گلوله حروم مغز کثیفش کردم و همه جا رو گشتم
" از راه جنس؟ چطور؟ "
چویا اخم کمرنگی کرد
+ منظورتونو نمی‌فهمم
" چویا...تو دیگه حق نداری دازای رو ببینی "
چویا چشماش تا حد امکان باز شد...این غیرممکن بود تازه بهش رسیده بودو حالا باید جدا میشد؟
+ چ...چرا؟
" چیشده؟ دازای گفته بود چیزی بین شما تا نیست و فقط همکارید "
+ درسته
" خب قطعا مشکلی نداره اگه نبینیش "
+ ولی لازمه...دازای بهم احتیاج داره
رئیس عصبی بلند شد و غرید
" پسر من...اوساموی من...جانشین من به هیچ کس احتیاج نداره مخصوصا به تو که به هیچ وج...چطور جرعت کردی با خودت فکر کنی که پسر من به تو احتیاج داره هوم؟ "
+ فقط...ح...حس کردم
نگاه بدی بهش انداخت و سمتش رفتو دورش چرخید
" که حس کردی؟ چرا همچین حسی بهت دست داده ؟ "
+ چون اون...اون حالش بده
رئیس سرد و وحشتناک بهش نگاه می‌کرد
" اون حالش بد نیست...یادگرفته اینطوری باشه...الگوی اون منم...اون یه آینده داره مثل تو بی خاصیت نیست...البته تو هم میتونی یه خاصیتی داشته باشی "
دستشو رو گونه ی چویا کشید و چویا آب دهنشو قورت داد
+ متوجه نمیشم
" اونجا رو ببین "
به تخت بزرگ و سرخ مشکی رنگش اشاره کرد
" اونجا...من و تو "
چویا عصبی شد و خودشو عقب کشید و بی اختیار از اتاق فرار کرد و فقط دوید...دازای نبود که بهش پناه ببره پس سمت اتاقش رفت و خودشو درونش حبس کرد...
+ نه...این امکان نداره رئیس از من خیلی بزرگتره...ولی...ولی هر چیم که باشه اون رئیس مافیاست
سرشو بین دستاش گذاشت و موهاشو تو مشتش گرفت
+ دازای...خواهش میکنم زود برگرد...من میترسم
..........................
قهقه ای زد و رو زمین ولو شد و نفس عمیقی کشید که اکوتاگاوا با خونسردی گفت
" بهتره لباس و سر وضعتونو درست کنید "
_ اکوتاگاوا...اون حرو&میا کی بودن؟
" نمیدونم "
_ تحقیق کن...
از رو زمین بلند شد و دستمالی از اکوتاگاوا گرفت و لکه های خون رو صورت و دستشو پاک کرد و گفت
_ یه دشت لباس تمیز برام بیار...چویا هنوزم از خون می‌ترسه
اکوتاگاوا تو دلش لبخندی بهش زد و سری تکون داد و رفت و بعد از چند دقیقا برگشت و لباس ها رو دست دازای داد و به سرعت عوضشون کردو موهاشو تر تمیز کرد
_ چطورم؟
" مثل همیشه بی نقصید "
دازای هومی کشید و تو آینه به خودش نگاه کرد
_ چویا ایول...سلیقه ات عالیه
به خودش خندید و همراه اکوتاگاوا از ویلا که حالا دریاچه خون بود بیرون اومد و سوار ماشین شد.
در هین مسیر دازای نگاهی به گل ها انداخت و برگشت و پرسید
_ سوپرایزش کنم؟...با یه دسته گل
" هر طور خودتون میدونید "
اکوتاگاوا ماشینو نگه داشت و دازای رفتو با یه دسته گل رز ابی برگشت
" رز ابی؟ "
_ همرنگ چشماشه
اکوتاگاوا کم تصویر خوشحال دازای رو میدید و الان شاهد اون تصویز کمیاب بود.
بعد طی مسیر به مافیا رسید و حدس رد تت اتاق خودشه و سمت اتاق خودش رفت و درو باز کرد و دید که گربه کوچولوش آروم رو تخت خوابیده و یکی از لباس هاشو تو بغلش گرفته بود...اون چهره واسه دازای زیاد روی بود.
سمتش رفتو گل رو روی تخت جلو چویا گذاشت و موهاشو نوازش کردو با حرف های محبت آمیز سعی داشت بیدارش کنه
_ چیبی...چیبی کوچولوم...پرنسس بیدار شو...عشقم!
چویا آروم چشماشو باز کرد و با دیدن گل و دازای نشست و چشمش رو مالید
+ چیشده؟
خمیازه ای کشید و دازای لبخندی بهش زد
_ گل برای گل
چویا خندید و بهش خیره شد...مدتی همینطور گذشت که دازای با خنده نگاهشو گرفت و گفت
_ چرا اینطوری نگام میکنی؟
+ آخه خیلی خوش قیافه ای
طاقت نیاورد و یهو پرید بغلش که جفتشون رو تخت افتادن و چویا تا جایی که تونست معشوقه اش رو بوسید و رایحه ی زیباشو وارد ریه هاش کرد...ولی هنوز حس گناه داشت پس سعی کرد با لمسای محبت آمیز دازای بهشون فکر نکنه...دازای خونه ی امن اون بود!!
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۹)

ابلیس

بهار بدون تو

ابلیس

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

#𝓟𝓪𝓻𝓽_۶وسوسه عشق🥀اکوتاگاوا بود . همه از دیدنش شوکه بودن جز م...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۹: «همه میفهمن» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: کاف...

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط