{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
پاندورا هنوز به اون چهار اسم روی دیوار نگاه می‌کرد.
«چرا اسم من؟»
هیچ‌کس جواب نداد.
والبورگا فقط گفت:
«چون این قضیه خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنید به روزیرها مربوطه.»
ایوان سریع برگشت سمتش.
«پس چرا تا الان هیچی نگفتی؟»
والبورگا نگاهش کرد.
«چون بعضی چیزا رو گفتن، اوضاع رو بهتر نمی‌کنه.»
انزو هنوز جلوی مارلین ایستاده بود.
«من فقط یه چیز می‌خوام بدونم.»
نگاهش رفت سمت اِلین.
«اون دختر چرا شبیه جناست؟»
اِلین چند ثانیه به دختر دوم نگاه کرد.
«چون اینجا از ترس‌های آدم‌ها شکل می‌گیره.»
جنا آروم گفت:
«یعنی اون واقعاً من نیست؟»
«نه.»
دختر دوم لبخند زد.
«ولی می‌تونه جای تو رو بگیره.»
پاندورا بلافاصله چوبدستیش رو بالا آورد.
«امتحانش کن.»
لبخند دختر محو شد.
برای اولین بار، صورتش کاملاً بی‌حالت شد.
بعد شمع سیزدهم خاموش شد.
و تمام اتاق رفت توی تاریکی.
از وسط تاریکی فقط یه صدا اومد:
«اشتباه کردی، پاندورا.»
بعد صدای بسته شدن یک در.
و وقتی نور برگشت...
دختر دوم دیگه اونجا نبود.
اما جنا هم نبود.
دیدگاه ها (۵)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط